روزی که از اسارتگاه فرقه مجاهدین خلق گریختم – قسمت اول

خاطرات کاظم پورخفاجیان
وقتی به یاد لحظاتی که مسئولین فرقه مجاهدین خلق من را از اردوگاه صلاح الدین ارتش عراق با وعده اعزام به ایران خارج کردند فکر می کنم دقیقا نمی دانم که چگونه و چرا به آن وعده ها اعتماد کردم! شاید هم تصمیم من ناشی از فشارها و شکنجه های روحی و روانی و جسمانی بود که در اردوگاه به من وارد میشد و به هر نحوی می خواستم از آن شرایط خارج شوم .
درسال 67 همانند هرجوان دیگر برای دفع تجاوز رژیم متجاوز عراق به خاک میهن به جبهه رفتم. درهمان سال درمنطقه موسیان اسیر وبه اردوگاه صلاح الدین منتقل شدم. مدت سه سال درآن اردوگاه بودم . شرایط به سختی برما می گذشت وبخصوص برای من که عرب زبان بودم مسئولین عراقی اردوگاه از اینکه یک عرب زبان به جنگ برعلیه انها امده بشدت عصبانی بودند وبه همین خاطر آزار و اذیت و شکنجه بیشتری بر من وارد می کردند.
درسال 68 بود که سروکله مجاهدین در اردوگاه پیدا شد. البته از مدتها قبل برنامه های تبلیغاتی انها که از بخش فارسی تلویزیون عراق پخش میشد فعال تر شده بود. یک روز مسئولین عراقی اردوگاه به بندهای ما مراجعه کردند وگفتند هموطنان شما به اردوگاه آمده اند و می خواهند با شما دیدار داشته باشند. من از شنیدن نام هموطن شوکه شدم چون مدتها از ایران خبری نداشتم تصورم این بود که احتمالا مسئولین ایرانی برای تبادل اسیران به اردوگاه امده باشند ولی در محوطه اردوگاه که جمع شدیم اکیپی که برای صحبت با ما امده بودند خودرا از مسئولین مجاهدین خلق معرفی کردند.
آنها گفتند آمده اند تا ما را از اردوگاه عراق آزاد کنند تا به میل خودمان به ایران ویا هرکشور خارجی برویم. خیلی خوشحال شدم که دراین شرایط سخت اردوگاه هموطنانی به کمک ما شتافته اند مراحل ثبت نام وخروج از اردوگاه بسرعت انجام شد.
چند وقت بعد ما را به پادگانی بردند که اشرف نام داشت از اینکه درجمع دیگر ایرانیان بودم خیلی خوشحال بودم. روزهای اول بخوبی و خوشی گذشت. بلحاظ امکانات رفاهی و بهداشت و کیفیت غذا با اردوگاه عراقی ها قابل مقایسه نبود. من منتظر بودم که به من گفته شود کی به ایران اعزام میشوم. درهمین رویاها سیر می کردم که یک روز صبح برای ما لباس و پوتین نظامی آوردند وگفتند شما به افتخار پوشیدن لباس شرف ارتش ازادیبخش نائل امدید.
تعجب کردم! به فرمانده گفتم ولی قرار بود مارا به ایران بفرستید؟! که پاسخ داد ایران؟! ما با حکومت ایران درجنگ هستیم شمارا به نزد دشمن بفرستیم؟ شمابرای جنگیدن امدید. دران انجا بود که فهمیدم چه کلاه گشادی سرمن رفته است. روزهای بعد عکس ها وفیلم های مصاحبه مارا از تلویزیون سازمان پخش کردند تا عملا ما را عضو سازمان و درجنگ با حکومت ایران نشان دهند وعلنا راه ما را برای رفتن به ایران ببندند. بعدها مسئولین سازمان از این کار بعنوان یک حربه برای ترساندن ما استفاده می کردند وبه محض اینکه درخواست اعزام به ایران را پیگیری می کردیم می گفتند الان شما بعنوان یک سرباز فراری که به ما بعنوان دشمن پیوستید وجرم شما از نظر حکومت ایران خیانت واعدام است. ایا بازهم اصرار داری به ایران بروی؟
ادامه دارد…

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.