برادر عباسعلی می خواهم انصراف بدهم

روزی که رجوی چراغ ها را خاموش کرد

در تشکیلات و مناسبات فرقه ای رجوی همیشه به ما القاء میشد که هر که توان ماندن ندارد میتواند به راحتی خارج شود و حتی اگر مورد رودربایستی و خجالت با مسئولین و جمع دارد به صورت نسبتا پنهانی یعنی فقط مسئول مستقیم و رهبری بداند میتوان جدا شد وشایع بود که رهبری و تشکیلاتش همچون امام حسین (ع) با یاران و نیروهایش برخورد میکند و چراغ ها را خاموش میکند و هر کس تمایل ندارد به ماندن، می تواند از این فرصت استفاده نماید که به آن در تشکیلات “سر فصل” می گفتند وآن هم در نشست های رهبری که در سالن اجتماعات برگزار می شد اتفاق می افتاد.
من نیز که دیگر طاقت فشارهای روحی و اختناق و جبر فضای حاکم را نداشتم تصمیم به جدایی گرفتم و منتظر سر فصل مورد نظر بودم که بعد از یکسال میسر شد ،آری با تمام امید به نشست رهبری در یکی از قرارگاه ها رفتیم که با تدابیر شدید امنیتی و بازرسی های الکترونیکی بدنی وارد نشست شدیم ومستمر ازطرف مسئولین به ما القاء میشد که این یک افتخار است چون رهبری به این زودی نشست نمی گذارد و ما چندین سال است منتظر زیارت وی هستیم و شما خوش شانس هستید. من با شنیدن چندین سال انتظار، دیگر عزم خودم را جزم نمودم که اجازه ندهم هیچ موردی مانع جدایی ام شود خلاصه در نشست به همراه یگان حاضر شدم و نشستیم روی صندلی های از قبل مرتب شده…
بعد از یک ساعت جابه جایی نیروها که حدود سه هزار نفر میشدیم پذیرایی شروع شد آن هم چه پذیرایی مفصلی، میوه موز و نارگیل با نهارغوزه بره که بعد از انتظار و صرف نهار همگی قیام کردیم و مسعود و مریم به روی جایگاه آمدند. بعد از سخنرانی طولانی و یاوه گویی هایش که حوصله همه را سر برده بود آنتراک دادند و حتی در آنتراک نیز اجازه دیدار با دوستان و صحبت های انفرادی هم نداشتیم وفقط باید در مورد صحبت های رجوی و در برداشت آن حرف میزدیم که من سریع دور از چشم فرمانده ام به سرویس بهداشتی رفتم و با بچه محلمون در تهران دیدار کوتاهی داشتم که آن هم متاسفانه توسط نور چشمی فرمانده ام لو رفت و به او گزارش داده بود که آن هم خودش موردی شد.
بعد از اتمام آنتراک، مجدد وارد نشست که بیشتر به نمایش از قبل طراحی شده شبیه بود وارد شدیم خلاصه بعد از تحلیل های بی پایه و اساس سیاسی منطقه، رجوی سر اصل مطلب و دلخواه من رفت و گفت: هر کس با ما نمی تواند باشد از لحاظ من موردی ندارد و راه ما راه حسین بن علی (ع) است و چراغ ها را خاموش میکنم تا نفرات بتوانند بدون شرمندگی و خجالت بروند و هیچ کس نیز اجازه سرزنش آنها را ندارد و این یک دستور است که خواهر نسرین اجراء میکند و خطاب به همه نیروها گفت این یک “سر فصل” است و همه در هر رتبه و ردۀ تشکیلاتی که هستند شامل آن می شوند و باید ازآن عبور کنند و تعهد و سوگند به وفاداری بخورند و یا بروند!
من ابتدا لحظاتی وی را تحسین نمودم اما وقتی برخورد های دو گانه آنها را در این دو سال دیده بودم و ماهیت آنها برایم رو شده بود لحظه ام را سرکوب کردم ومنتظر خاموش شدن چراغ های سالن بودم و وقتی دیدم خبری نشد از فرمانده ام عباسعلی (علیرضا عرب) پرسیدم چه زمانی چراغ ها خاموش می شود و او گفت چراغ خاموش کردن یک اصطلاح و رسم است.

زمان امام حسین چراغی نبوده منظور در خفا و دور از چشم دیگران ست که بعد از کمی تحمل برای اولین بار گفتم : برادر عباسعلی من میخواهم انصراف بدهم و او بدون تعجب گفت من باید به فرمانده قرارگاه بگویم و او تصمیم میگیرد ،سپس بعد از حاضر حاضر گفتن ها و سوگند نیروها نشست به اتمام که رسید من را دیگر به قرارگاه و یگان برنگردانند و چشم بسته با یک ماشین کمی ارتفاع دار به جای نامعلومی انتقال دادند و بعد از دقیقا یکماه انفرادی و بدون سرزدن و بی محلی که گذشت مدتی بعد مورد بازجویی ها قرار گرفتم که با فحاشی ها و تهمت ها و شکنجه روبرو شدم و حدود دو ماه به همان شکل سپری شد.

هر روز از سوالات تکراری و اهانت های متفاوت و انفرادی به ستوه آمده بودم ودر آخرین بار که نریمان عزتی من را پیش سادات دربندی برد ،دربندی گفت که من کارم با تو دیگر تمام شده که قند تو دلم آب شد و با خوشحالی پیش خودم گفتم دیگر همه چیز تمام شد، بعد از نوشتن فرم انصراف که از خوشحالی آنرا نخواندم، دربندی گفت : بعد از تحمل دو سال زندان در همین جا به نزد عراقی ها معرفی میشوی. دربندی که ترس را در قیافه من دیده بود گفت :اما رهبری مجدد این فرصت را به تو داده که انتخاب دیگری داشته باشی و آن انتخاب مبارزه و ماندن است! من بعد از ساعاتی تحمل و تنها در اتاق بازجویی تصمیم به ماندن در کنار نیروها گرفتم و ماندن در کنار بچه هایی که همه مانند خودم بودند و منتظر فرصت طلایی بودند را به اسارت دیگر آنهم نزد عراقی ها ترجیح دادم و بعد از آمدن دربندی به اتاق به وی گفتم پشیمان شدم و فرم ندامت نامۀ تهیه شده را تنظیم و تایید نمودم و فردای آن روز فالانژ ناجی مرا تحویل رضا مرادی داد و به مقر و یگان خودم برگشتم و توجیه و تهدید شده بودم که درجواب سوال نیروها بگویم در ماموریت بودم و فقط همین را بگویم.
این بود خاطره من از بلوف زدن رجوی که خود را پیرو امام حسین (ع) میداند و معنی چراغ خاموش کردن در فرقۀ مخوف رجوی یعنی خاموشی مطلق، مرگ، شکنجه و خروج ممنوع و به عبارتی “هرکه با ما نیست بر ما ست”.و بعد از مدتی متوجه شدم شانس با من یار بود چون تعدادی از نیروها نیز بعد از انصراف، بعنوان اینکه به مرز ایران منتقل میشوند در منطقه ای نامعلوم به رگبار بسته شده بودند و کشته شدند که خبرش درون تشکیلات با این موضوع که هنگام رهایی و ورود به وطن ،در مرز توسط سپاه پاسداران به رگبار بسته شدند بولتنی شد. و به این شیوه، تعدادی از نیروها را اغفال میکردند و از تعدادی که نسبتا آگاه بودند زهره چشم می گرفتند وبدرستیکه رجوی یزید صفت ،دشمن بشریت و آزادگی ست .
اینجاست که امام حسین (ع) بزرگترین انقلابی تاریخ و سالار شهیدان فرمود:
” گر دین ندارید، آزاده باشید.”

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.