دایره وحشت

دایره وحشت



بتول ملکی/ سوییس/30-6-2005/ سایت روشنا
با درود به همه کسانی که از دایره وحشت رجوی یعنی سازمان مجاهدین خارج شدند.
مدت یک سالی که در آموزشهای سازمان در آن موقع که خانواده و بچه در کار بود، بودم، در این جا خواستم یکی از صحنه های که برایم دلخراش بود را در اینجا توضیح بدهم.
اول، قبل از آن شاید لازم باشد کمی خودم را معرفی کنم. زمان انقلاب من و دو برادرم بر ضد دیکتاتوری شاه همراه با مردم شهر شرکت داشتیم. بعد از پیروزی، برادر بزرگترم و من به صف مجاهدین پیوستیم و برادر کوچکترم از سیاست کناره گرفت. در سال 60 پس از اعلام جنگ مسلحانه برادرم مخفی شد و در بهمن 60 دستگیر و در اسفند< 61 تیرباران گردید که ما او را دفن کردیم.
در خرداد64 توسط تشکیلات سازمان مجاهدین از کشور خارج شده وارد پاکستان و سپس به منطقه کردستان عراق فرستاده شدم. پس از چند ماه که مرا به زور وارد نشست تشکیلاتی انقلاب ایدئولوژیکیشان کرده بودند، رده عضویت سازمان به من ابلاغ کردند. دو سال این رده وبال گردنم بود تا اینکه تابستان66 پیش مسئولین رفته و خودم را خلع رده کرده و تقاضای خارج شدن از سازمان را کردم. سازمان از بیرون رفتنم ممانعت کردند و گفتند نهایتا ترا به ایران میفرستیم یا احتمالا ترکیه و من هر دو را رد کردم بنابراین ازمن خواستند که بمانم به آنها گفتم اگرقرار است بمانم رده نمیخواهم بعنوان هوادار فقط کار اجرایی خواهم کرد و آنها موافقت کردند. زمستان 66ازدواج کردم؛ فرزند اولم به دلایلی فوت کرد، در جنگ خلیج فرزند دومم 5ماهه بود بعد از جنگ خلیج و جنگ با اصطلاح مروارید(کردکشی و شیعه کشی عراقی ها توسط سازمان) از سازمان کناره گیری کردم.
4ماه را در زندانهای رجوی (دبس،دانشکده،اسکان E) همراه با خانواده ام و بسیاری از خانواده های دیگر و صد ها تن از مجردها بسر بردم و یکسال و نیم هم در تبعید گاه رجوی یعنی شهر رمادی درعراق بسر بردم، بعدا توسط کمیساریای عالی پناهنده گان سازمان ملل(UN)همراه با همسر سابقم و فرزندم به سویس عزیمت کردیم.
اما برگردیم به آموزشگاه سازمان، در آنزمان آموزشگاه شامل پانسیون(نگهداری شبانه روزی بچه ها از 6سال به بالا)، کودکستان و مهد کودک بود. مناسباتی که در این فضا برقرار بود بماند برای فرصتی دیگر.
در آنزمان من و یک نفر بنام ثریا(مادر یاسر عزتی) در تدارکات آموزشگاه کار می کردیم که البته پس از چندی من به تنهایی بیشتر در قسمت انبار تدارکات کار میکردم چون مسئولم، مسئول مهد کودک نیز بود، بنابراین می توانستم آزادانه به مهد کودک تردد کنم. مسئول آنزمان مهد کودک زنی بود بنام هاجر(همسر دکتر حسین، دندانپزشک) بود.
یک روز به هنگام ظهر برای کاری به مهد کودک رفتم چون یکی از بچه ها را خیلی دوست داشتم سری به دم درب اتاق او زدم آن بچه آزاده نام داشت، دارای موی بور و صورت سفید و سرخ و زیبا و چشمانش آبی بود و دو سال و نیم داشت و یک سرو گردن از همه بچه های هم سن و سالش بزرگتر بود، نام مادرش تهمینه بود. چون در امداد(بیمارستان سازمان ) پرستار بود به او تهمینه امداد میگفتند. او و شوهرش از دانشجویان آمریکا بودند که بعدا در یکی از عملیتهای سازمان (فکر می کنم عملیات چلچراغ ) کشته شدند. ظهر آن روز وقتی که دم درب اتاق رفتم، بچه ها درحال هوا خوری بودند، آزاده در گوشه ای نشسته بود با صورت زرد و کبود و دور چشمانش حلقه کبودی زیادی زده بود و از سرخی لبهایش خبر نبود و کاملا کبود شده بود، به مربی او گفتم مثل اینکه آزاده حالش خوب نیست احتمالا تب دارد آیا بهتر نیست او را به بیمارستان بفرستید؟ گفت: مگر نمیبینی چگونه غذا میخورد؟ بچه مریض که غذا نمیخورد، اصولا چون می دانستم که آزاده بچه پرخوری است گفتم اون بچه است چیزی نمیفهمد و شاید از ترس شما باشد(چون مربی ها بچه ها را مجبور به کارها میکردند) مربی اش محترمانه دمقم کرد و گفت باشد هر وقت لازم شد یک کاری میکنیم ولی آلان طوریش نیست.
به سرکار رفتم. حدود ساعت پنچ یا کمی بیشتر به مهد کودک مراجعت کردم چون میخواستم در رابطه با موضوع کارم با هاجر صحبت کنم. دیدم آزاده در اتاق کارش روی زمین نشسته دیدم با صدای بسیار بی رمق ناله میکنند و تمام بدنش و صورتش به کبودی رفته است و مرتب آب زرد و سبز بالا میآورد به هاجر گفتم مادرم میگفت کسی که آب زرد بالا میآورد، خطرناک است بنظرم این بچه وضعش بسیار خطرناک است و بنظر م این بچه وضعش بسیار بد است، چرا او را به امداد نمیبرید؟ هاجر گفت: آلان به مینا (نفر امداد در آموشگاه) میگویم که با دکتر تماس بگیرد. گفتم کار این بچه را از مسئولیت مینا گذاشته باید سرم وصل شود. بنظر میرسد این بچه میمیرد. هاجر کمی با بی حوصله گی از فضولیهایم در کارش گفت: تو بیخود نگران نباش تو کارت نباشد ما خودمان میدانیم چه کار کنیم. پس از چند لحظه مینا آمد با دکتر تماس گرفت. دکتر اسم یک آمپولی را گفت و او بچه بیچاره را درازکش کرد و آمپول را با سرعت و بسیار خشن وارد عضله اش کرد و من یک آخ بزرگی گفتم و دیدم که بچه یک تکان کوچکی خورد و یک ناله های مثل ناله ته چاه کرد و خاموش شد یعنی توانایی ناله کردن را نداشت به هنگام نزدیکی ساعت 7 که قرار بود سرویس کودستان برسد،هاجر آزاده را لخت کرد( تا آنموقع که من شمردم آزاده 5 بار بالا آورد) و او را به حمام هدایت کرد و به حالت تشر به او گفت که سر پا بایستد و آنجا را نگهدارد. بچه در حالی که نمیتوانست روی پا بایستدد، چند بار تعادل خودش را از دست داده بود، ولی هاجر او را سرپا نگهداشته بود من که دم درب حمام بودم، گفتم خواهر هاجر ببخشید،میخواهم بگویم فضای حمام مناسب حمام کردن نیست آیا بهتر نیست که کمی حمام را گرم کنید؟ هاجر گفت او تب دارد بهتر است که در همین فضا او را حمام کنیم. چون آلان قرار است پیش مادرش برود چون بالا آورده بود و بو گرفته بود. گفتم اگر لباس را عوض کنی مشکل حل میشود نه بهتر است او را بشویم بعد در حالی که شیلنگ آب سرد را گرفته بود به طرف بچه بروی بدن لخت طفل بخت برگشته آب میپاشید و بچه مرتب میلرزید و ناله میکرد یعنی توانایی گریه معمولی را نداشت و چندین بار تعادل خود را از دست داد و به زمین افتاد و بعد هاجر او را خشک کرد و لباس پوشید. جالب اینکه بلافاصله بچه بالا آورد خلاصه بوسیله سرویس کودکستان همراه بچه های دیگر پیش مادرش فرستاده شددند.
روز بعد همه ما را صدا کردند و در اتاقی جمع شدیم گفتند برادر شریف (مهدی ابریشمچی) با شما صحبتی دارد مهدی ابریشمچی آمد گفت دیشب واقعه غم انگیزی روی داد من در دفتر کارم بودم مرا صدا کردند و گفتند در بیمارستان حال بچه ای بد است من آنجا رفتم تا صبح آنجا بودم بالای سر بچه یعنی آزاده متاسفانه او فوت کرده است دکتر گفته او سینه پهلو شده است (یا سیاه سرفه دقیقا یادم نیست.) کرده بود. همه با شنیدن این صحبت زدند زیر گریه های های میگریستند الا من. مات و مبوت به یکایکشان نگاه میکردم میخواستم چیزی بگویم ولی دیدم چه فایده؟ به این مجسمه های سحر شده و سر سپرده چه باید گفت؟ چه چیزی تغییر خواهد کرد؟ نه بچه زنده میشود نه مربی شرمنده میشود و درس عبرت میگیرد و نه جناب مهدی ابریشم چی ککش میگزد بنابراین به نقطه ای خیره شدم با خودم عهد کردم که اگر در اینجا ازدواج و بچه دار شدم هرگز بچه را به دست این جماعت نادان و صم و بکم نخواهم سپرد. همانطور هم کردم به هنگام جنگ خلیج پسرم بهنام که 5 ماهه بود هرچه اصرار کردند به آنها ندادم و قبل از جنگ نیز در مقابل فشار سازمان که میخواست بچه را به شیرخوارگاه بسپارم، مقاومت کردم و سپس به هنگام جداکردن بچه ها از مادرشان که در آن موقع بچه ام 7 ماهه بود از سازمان اعلام جدایی کردم و سرنوشت بچه ام را بدست خودم رقم زدم.و حاال به کوری چشم رجوی و رجوی صفتان در بهترین وضعیت در مدارس سوئیس مشغول تحصیل میباشند و البته رفتار با کودکان آموزشگاه در سازمان سر دراز دارد.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.