مجاهدین خلق

امیر جان تو حالا دیگه مردی شدی

 امیر جان تو حالا دیگه مردی شدی


مسعود جابانی
در سایتهای وابسته به مجاهدین مصاحبه ای با عنوان خاطرات امیر نظری برای نسل جوانآمده است که بسیار تکان دهنده و تاسف بار میباشد. با توجه به اینکه من نیز همراه همسر و پسرم در عراق با آقای شمس حائری و خانواده ایشان، مدتی را سپری کردیم و پسرم آرش همراه باچند کودک دیگر همبازی امیر بودند. این مصاحبه و شیوه بکار بردن کلمات و رودر رو قراردادن خانواده ها در مقابل یکدیگر، شدیدا قلبم را آزرد و تصمیم گرفتم که این نامه را خطاب به امیر بنویسم تا شاید بنوعی به دستش برسد.
در حال حاضر سازمان سعی میکند با ایجاد جنگ روانی از طریق سوء استفاده از مشکلات و اختلافات طبیعی خانوادگی مخالفان خود را سرکوب! کند. متاسفانه آنها خود را ابدا ملزم به رعایت پرنسیب های اخلاقی و خانوادگی نمینمایند.
امیر جان سلام
نامه ات را با اشک و آه خواندم و از اینهمه سختی و مرارتی که کشیده بودی بر خودلرزیدم.هرلحظه خواندن نامه، پسرم آرش را که همبازی تو بود جلوی چشمم میاوردم و خودم را هم جای پدرت قرار میدادم تا بتوانم شرایط و تصمیم گیری ها و احساس مسئولیت ها رادر آن موقعیت بهتر بفهمم. اما قبل از آن میخواهم داستان کوتاهی را برایت بازگو نمایم.
در شهر کرکوک عراق مدرسه کوچکی بوجود آمده بود. یک مدرسه شبانه روزی که بچه ها در روزهای پنجشنبه و جمعه اجازه داشتند با پدر ومادرشان دیدار داشته باشند.البته بشرطی که پدر و مادر در آن موقع در ماموریت نباشند.
در آن میان چهار پسر بچه همسن وسال هفت ساله بودند که دائم با هم بازی میکردند.
یکی از آنها اسمش یاسر بود که به یاسر فرزانه صداش میکردند.چون در جمع بچه ها دوتا یاسر وجود داشت.
یاسر خیلی شیطون بود از دیوار راست هم بالا میرفت و همه از دستش مینالیدند. میدونی حالا اون کجاست ؟
اون حالا در هلنده و داره درسشو میخونه و سالهاست که زندگی در دنیای آزاد را انتخاب کرده.خبربیشتری از او ندارم.
یاسر بعدی هم که اسم باباش نریمان و ترک زبان و شیطون بود ، سر بسر همه میگذاشت ، در جریان جنگ و بمباران خیلی سختی کشید و بالاخره خودش را به آلمان رسوند و حالا آنجا زندگی میکنه و تو میتونی خاطرات اونو در سایت روشنا بخونی.فامیل او عزتی است و اگه عکسشو ببینی حتما میشناسی.
آرش همبازی بعدی تو بود اسم مادرش سیمین بود. او بچه ساکتی بود. یادت هست که در یک بازی دندونش افتاد تو باغچه، و همه دنبالش گشتید و پیداش کردید و دکتر صمد اونو دوباره سرجاش گذاشت.
آرش هم الان در انگلیس دکترای اقتصادش رو گرفته و در سایت گوگله کار گرفته و حسابی مشغوله
پسر بعدی که تو باشی از همه هم شیطونتر و قویتر بودی. و هیچوقت آروم و قرار نداشتی و با همه هم بازی میکردی و همه هم دوستت داشتند.
الان کجائی نمیدونم ولی هر جائی که هستی نمیتونی به دیگر نشریات و دنیای آزاد دست داشته باشی. و میدونم که خیلی چیزها را که گذروندنش خیلی طبیعی است ، تجربه نکردی.
حالا سالها از آن تاریخ میگذرد همه شما برای خودتان مردی شدید. حالا همه شما هرچه که باشید در قلب پدر ومادرتان جای دارید و بخشی از زندگی آنان را تشکیل میدهید.
عکسهای تو و نصرت از سالهای کودکی تا همین آخرین عکس دونفری تو ونصرت، تمام دیوارهای اتاق پدرت را پر کرده و زینت بخش خونه اش شده.
امیر جان ترا با هیچکس نمیخواهم مقایسه کنم. تو به سن و سالی رسیدی که خودت برای زندگیت تصمیم بگیری فقط یک چیز را فراموش نکن. از واقعیات زندگی نمیشود فرار کرد. واقعیات زندگی یعنی بزرگ شدن بچه ها ، پیرشدن پدران و مادران و به خاک سپاری نسل قبلی. دعواهای خانوادگی قهر و آشتی ها ، در عروسی و عزا با هم بودن و در درون جامعه با واقعیات عینی و نه تخیلی، درگیر شدن ، با همسایه ها بگومگو کردن از بازار خرید کردن ، به درددل گاریچی محل گوش دادن ، همراه مادر پیر محله در حسرت دیدار بچه اش اشک ریختن.
هر لحظه با مردم بودن و آنها را به هیچ بهانه ای ترک نکردن ، از هیچکس برای آوردن حال زار مردم کمک نخواستن ، پاشنه ها را بالا کشیدن و از اون قفس پریدن و در قلب مردم جای گرفتن.
امیر عزیز تو به من یک پدر ایده آل معرفی کن. البته زنده اش! را میگم. پسر ایده آل هم وجود نداره همه چیز نسبیه.
من هم پدر خوبی برای آرش نبودم. من هم گرفتار ذهنیت خودم بودم.جدای از خلق میخواستیم برای خلق نسخه بپیچیم. من هم احساسم را به جای اینکه به خانواده ام بدم ، به مسعود و مریم هدیه کرده بودم. هنوز پس از سالها نتوانسته ام جای واقعی پسرم را در قلبم باز کنم.
همه ما سالها در یک فضای ساختگی و در یک دنیای خیالی زندگی کردیم.همه فروشنده ها وخریدارها مصنوعی بودند و هستند. همه چیز در آنجا بعد و عمق نداره. نوشته ها مال کس دیگه است ، حرفها مال تو نیست حتی اگه از دهن تو در بیاد. تو میبینی، ولی اون چیزی رو که اونا میخوان. تو میشنوی، اون صدائی رو که اونا در میارن
امیر عزیز من به وجود پدرت افتخار میکنم. او یکی از سرمایه های سیاسی کشورمان است و قابل احترام برای بسیاری از سیاستمداران و حامیان دفاع از حقوق بشر میباشد.اگرچه مانند بسیاری از پدران دیگر اشتباهاتی داره ولی او عاشق شماست و برای دیدنتون مرغ دلش پر میزنه.او هم مثل بقیه حق داره اشتباه کنه خصوصا اینکه در شرایط نرمالی زندگی نکرده. او بهترین سالهای عمرش رو صرف مبارزه با ستم و بیعدالتی کرده. مگر میشه اینها را نادیده گرفت و چشمها رو روی واقعیات زندگی بست و گوش به کسانی داد که از همه چیز حتی انسانها مانند ابزار استفاده میکنند.
اگر او روش مبارزه با رژیم چمهوری اسلامی را با سبک مجاهدین نمیپسندد، و از روش و منشهای پرچمداران آزادی مانند مصدق و گاندی و ماندلا پیروی میکند ، نمیتوان او را متهم کرد.
در این سبک مبارزه پرچمداران با شهامت در جلوی صف می ایستند و سینه خود را سپر قرار میدهند.این شیوه مبارزه شهامت میخواهد و اعتماد برانگیز است.در سبک مبارزه مجاهدین فرماندهان همیشه در پشت مبارزین سنگر میگیرند و مشروعیت خودرا از خون جوانان پرشور ومعتقد میگیرند.
امیر عزیز پدرت را دریاب که فردا دیر است. هیچ مرام و مسلک و آئینی نمیتواند مانع رابطه بین پدر و فرزند شود و به آن مباهات! کند. این پدیده شوم را باید به خاک سپرد فردا هم دیر است.
بجنب پسر! حالا دیگه مردی شدی.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا