مجاهدین خلق

برادر مسعود! من به شما انتقاد دارم!

برادر مسعود! من به شما انتقاد دارم!
به رنگ طنز اما کاملاً واقعی!…

… یکی از نشست های عمومی بود و تمام افراد تشکیلات را به سالن اجتماعات برده بودند. طبق معمول و در حالی که نیروهای درون سالن با شعارهای همیشگی شان فضای سالن را پر کرده بودند، رجوی وارد سالن شد و بر روی سن رفت. اگر با جماعت همراهی نمی کردی و با دست های گره کرده شعار سرنمی دادی روزگار خوشی در انتظارت نبود. هر نیرویی مراقب نفرکنار دستی اش بود که آیا در شعاردادن همراهی می کند یا که سکوت کرده است! فضا سرشار از ریا و تزویر و تملق بود. چون کسی از اندرون ذهن و ضمیر نیروی کناری اش اطلاع نداشت،به ناچار به چشم یک خبرچین به او می نگریست. چه بسا هر دو اندرونی برآشفته تر از هم دیگر داشته و هر دو در آرزوی رهایی از این مخمصه ( تشکیلات مجاهدین) بودند ولی از ان جا که صحبت و نجوای بین دو نفر یا بیش تر از دو نفر ممنوع بود، و تشکیلات به صحبت های شخصی دو نفره ( یا چند نفره) عنوان محفل می داد و محفل گرایی نیز گناه محسوب می شد، افراد کم تر از افکار و احساسات قلبی و درونی هم دیگر آگاهی می یافتند.نظر رجوی (رهبر مجاهدین) در رابطه با محفل این بود که؛ محفل شعبه ی سپاه پاسداران است! یعنی اگر دو یا چند نفر می نشستند و دور از چشم تشکیلات ، راجع به خاطرات شخصی و یا مسایل زندگی شان درد دل می کردند ،ازنظر مجاهدین محفل زده و از مرز سرخ گذشته بودند. اصلاً یاد کردن از زندگی و خانواده و خاطرات گذشته به هر شکل و شیوه اش امری ممنوع و از نظر مجاهدین مجازات داشت. به همین سبب افراد به ندرت از اعتقادات قلبی هم دیگر اطلاع داشتند. البته به یمن سقوط صدام و استقرار نیروهای امریکایی در حوالی قرارگاه اشرف محفل ها یک باره در تشکیلات مجاهدین رواج یافت و مجاهدین مانند گذشته توانایی سرکوب محفل ها را ندارند.خلاصه ، آن روز موضوع نشست در رابطه با افراد بریده و جداشدگان بود. رجوی حسابی اعصابش خرد بود. می گفت؛ کسانی که از مجاهدین جدا شده، و به اروپا رفته اند کلی کتاب و نشریه بر علیه مجاهدین نوشته و منتشر کرده اند. به همین سبب رجوی از افراد خواهان جدایی می خواست دیگر کسی تقاضای جدایی و رفتن به اروپا را نداشته باشد. تنها راهکار باقی مانده ( از نظر رجوی) برای خواستاران جدایی این بود که مجاهدین آن ها را تحویل رژیم صدام بدهند تا در زندان ابوغریب حبس شوند. خلاصه، هر کس فرصت پیدا می کرد، خود را به میکروفن وسط سالن می رسانید و درباره ی موضوع نشست ( یعنی بریده ها!) نظریه یی می داد. فضای نشست حسابی داغ شده بود و افراد تلاش می کردند در تملق گویی و تمجید ا ز کرامات و برکات رهبری( رجوی) گوی سبقت را از هم دیگر بربایند.
در گرماگرم همین شلوغ بازار، ناگهان فردی به نام اسد… مثنی که همگی او را به عنوان یکی از غلامان حلقه به گوش رجوی می شناختند، خود را به میکروفن سالن رسانید و بدون هیچ مقدمه یی ، با صدای رسا ( خطاب به رجوی) گفت : برادر مسعود! من به شما انتقاد دارم!
ابتدا سکوتی مطلق بر تمام سالن حاکم شد ،و لحظاتی بعد با بیان سخن اسدا… مثنی ،ولوله یی بین جمعیت برپاشد. کسی انتظار شنیدن این سخن را نداشت. کسانی که در ردیف های نزدیک تر به اسدا.. نشسته بودند، شروع به نشان دادن واکنش نمودند یکی می گفت: اسدا… بنشین! یکی گوشه ی پیراهن اسدا… را گرفته و می کشید. دیگری می گفت : ساکت باش اسدا… برادر (رجوی) ناراحت می شود!…
همه می خواستند به نوعی روی سخن اسدا… سرپوش بگذارند و فضای نشست را عوض کنند. دراین میان خود رجوی که بیش تراز همه یکه خورده بود، ناچار به موضع گیری شده و خطاب به جمعیت حیران و شگفت زده گفت: بگذارید اسدا… حرفش را بزند! سپس رو به اسدا… مثنی کرد و گفت : برادر اسدا…! انتقادت به من چیه؟ بگو! اسدا… مثنی با حرف رجوی کمی جابه جا شد و خود را به میکروفن نزدیک تر کرد.همه ی جمعیت مات و مبهوت مانده بودند که اسدا… با چه دل و جرأتی می خواهد به برادر ( رجوی) انتقاد کند. اسدا… با چهره یی برافروخته و درحالی که رگ های گردن او متورم شده بود، با صدایی بلند گفت: بله، برادر مسعود! من به شما انتقاد دارم. انتقادم این است که چرا دستور نمی دهی این بریده ها و مخالفین خائن را تکه پاره کنیم!؟ چرا چشم هایشان را از حدقه در نمی آورید! چرا به جای این همه کوتاه آمدن و به جای این که آن ها را به زندان ابوغریب بفرستید همین جا اعدامشان نمی کنید!؟….
ناگاه شلیک خنده ی جمعیت به فضا برخاست. خنده هایی که در واقع حاکی از آسودگی خیال افراد بود. آسودگی از این بابت که همه فکر می کردن اسدا… می خواهد در موضع یک مخالف و معترض بر علیه رجوی حرف بزند، اما با شنیدن این انتقاد خیالشان از بابت همه چیز راحت شده بود. عجب انتقاد کوبنده یی بود! انتقاد در تشکیلات مجاهدین یعنی این!… البته بعداً از برخی بچه ها شنیده شد که ماجرای اسدا… مثنی یک بازی زرگری بود که سناریوی آن قبلاً توسط یکی از مسئولین تشکیلاتی اسدا… طراحی شده بود و گرنه طبیعی است که کسی جرأت نداشت در بین جمعیت بلند شود و به رجوی بگوید من به تو اعتراض دارم!. اصلاً نمی گذاشتند فرد معترض به میکروفن نزدیک شود چه رسد به این که اجازه ی انتقاد کردن داشته باشد!…
وقتی قضیه اسدا… مثنی را مشاهده کردم، بی درنگ به یاد یک حکایت خاص تاریخی افتادم که شنیدن ان حکایت برای شما مخاطبین عزیز هم خالی از لطف نیست: –
می گویند پادشاهی بود که نسبت به مردم و زیر دستان خود خیلی ستم می کرد. هر روز یک بامبول سر ملتش در می آورد و اتفاقاً آرزو به دل مانده بود که برای یک بار هم شده، یک نفر برخیزد و ساز مخالف با ستم گری های پادشاه بنوازد. اما دریغ از پیدا شدن یک مرد! پادشاه تصمیم گرفت شیوه های ستم گری خود را تغییر بدهد به این امید که کسی نسبت به اعمال او اعتراض نماید. او احساس می کرد حکومتش خیلی یک نواخت و بدون تنوع است.بنابراین دستور داد از فردا به بعد، هر روز صد تازیانه به شهروندان بزنند. هر شب هم از عوامل و مأموران و جاسوسان خود سراغ می گرفت که آیا امروز کسی به این شکنجه ها اعتراض ننموده است ؟ اما همیشه پاسخ یکی بود: اوضاع امن و امان است!. و پاسخ همیشه منفی بود. چند روز گذشت و پادشاه فرمان داد که فردا جارچیان جار بزنند مردم همگی درمیدان عمومی شهر تجمع نمایند. فردا تمام مردم در میدان شهر تجمع کردند پادشاه به جارچیان دستور داد اعلام نمایند هر کس اعتراضی به عمل ما (صد ضربه ی تازیانه!) دارد برخیزد و سخن بگوید. جارچیان فرمان پادشاه را جارزدند، اما هیچ کس حرف نمی زد. دقایقی گذشت ،ناگهان یکی از مأموران به حضور پادشاه شتافت و مژده داد که؛ پادشاها! دادگسترا! مردی در بین جمعیت هست که می گوید نسبت به شما اعتراض دارد. پادشاه خیلی خوشحال شد و به وزیر اعظم گفت : دیدی بالاخره در بین این جماعت یک مرد هم پیدا شده که ساز مخالفت با ما بنوازد! پادشاه دستور داد مرد معترض را به حضورش بیاورند و مأموران نیز با شتاب راهی در بین جمعیت بازکرده و دقایقی بعد پیرمرد را به حضور پادشاه آوردند. پیرمرد خمیده در برابر پادشاه ایستاد. مأموران به پادشاه گفتند ؛مرد معترض ایشان است! پادشاه با نگاهی حاکی از شگفتی و تحسین پیرمرد را برانداز نمود و سپس خطاب به پیرمرد گفت: عجبا! پس تو نسبت به شیوه ی حکومت ما اعتراض داری!؟
جمعیت سراپا گوش و چشم شده بودند تا ببینند ماجرا به کجا ختم می شود. پیرمرد به پادشاه نزدیک تر شد و منتظر ماند تا اجازه سخن گفتن او صادر شود. پادشاه به او نهیب زد : چرا حرفت را نمی گویی!؟ اشکال و ایراد حکومت من چیست؟ بگو!….
پیرمرد کلاه خود رااز سر برگرفت و در حالی که تا کمر خم شده و تعظیم می نمود، با صدای لرزانش گفت:ای قبله ی عالم! ما از کله ی سحر تا تاریکی شب در صف های طویل منتظر می مانیم تا صد ضربه ی تازیانه ای راکه شما دستور ش را داده اید حواله مان شود. ایراد من به شما این است که چرا تعداد مأموران خود را زیاد نمی کنی که مردم این قدر در صف ها معطل نشوند!؟…
بله، پادشاه که فکر می کرد پیرمرد واقعاً می خواهد اساس حکومت و اصل ستم او را زیر سئوال ببرد با شنیدن این سخن پیرمرد تمام رؤیاهایش نقش بر آب شد. اعتراض پیرمرد این نبود که چرا هر روز صد ضربه ی تازیانه حواله اشان می شود، بلکه پیشنهاد می داد تعداد مأموران زیادتر شود تا زودتر سهم خود را از ستم پادشاه دریافت نمایند!…
حکایت اسدا… مثنی و اسدا… های دیگر که طوق بندگی رجوی را بر گردن نهاده اند، همانند همان پیرمردی است که گفته شد. همه فکر می کردند اسدا… مثنی می خواهد به رجوی انتقاد کند که مثلاً چرا نمی گذاری افراد خواستار جدایی بروند پی زندگی خودشان! اما اسدا… حرفش ( انتقادش!!!) به رجوی این بود که تو نسبت به بریده ها خیلی کوتاه می آیی و چرا دستور قبل عام ان ها را صادر نمی کنی!؟ حکایت عجیبی است. اصلاً به قول شاملو ؛ روزگار غریبی است! چاپلوسی را انتقاد نام نهاده اند و رجوی هم چنان دچار خرکیفی شده که واقعاً فکر کرده ( مثل همان پادشاه ) مردی در بین افرادش یافت نمی شود تا فریاد اعتراض سربدهد. اما واقعیت این است که؛ دیگر دوره ی سکوت در برابر ستم گری های رجوی و عواملش نسبت به معترضین به سر آمده است. هر روز ده ها تن از فریب خوردگان چشم دل می گشایند و فریاد اعتراض سر می دهند. خیل جداشدگان موجود و مستقر در کمپ امریکایی و بازگشتگان به وطن بهترین شاهد و مدعایی است تا رجوی را از گردن خویش بگسلند و آهنگ رهایی سر بدهند!…

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا