قسمتی از خاطرات”شنبه کلانتری” عضو رها شده از مجاهدین خلق”


قسمتی از خاطرات شنبه کلانتری عضو رها شده از مجاهدین خلق


من شنبه کلانتری اهل اهواز، بیش از ده سال درتشکیلات مجاهدین فعالانه حضور داشتم و پس از تحمل آزارها و اهانت های فروان موفق شدم از مجاهدین جدا شوم. حدود چهارده ماه در کمپ امریکایی ها بودم و سرانجام درتاریخ 27 / 7 / 84 با جمعی دیگر از دوستان جدا شده از مجاهدین به ایران بازگشتم. برای آگاهی سایرین و خاصه جوانان ایرانی و به ویژه خانواده هایی که فرزندان شان هنوز در قرارگاه اشرف نزد مجاهدین گرفتارند، در رابطه با پروسه ی وصل خودم ( به مجاهدین ) تا مقطع جدایی ام از ان ها نکاتی را بازگو می نمایم. به این امید که این تجارب و سرنوشت غم انگیز کسانی چون من مایه ی عبرت برای دیگران باشد. من همان روزی که از مجاهدین جدا شدم با خودم عهد کردم که در افشای ماهیت این فرقه ی ضد انسانی کوتاهی نکنم. به همین جهت لازم است آن چه بر سر من رفته مقابل چشم دیگران قرار گیرد تا هرگز تحت تأثیر شانتازها و دروغ های مجاهدین قرار نگیرند:-
من در سال 73 سربازی ام را به اتمام رساندم. اما در همان ایام خدمت، زمانی که فرمانده ام به من و دیگر سربازان هشدار می داد که شب ها درهنگام پست و دیده بانی مراقب باشیم که یک موقع مجاهدین سر ما را نبرند، کنجکاو شدم این تشکیلات را بهتر بشناسم. تا آن موقع تنها چیزی که از مجاهدین می دانستم همین بود که آن ها گروهی ایرانی هستند که به ارتش صدام در جنگ با ایران کمک می نمایند و یا به قول فرمانده ام گروهی هستند که در مرز سربازان را سر می برند. این نکات سبب شد تا برای شناخت بهتر از مجاهدین هنگام مرخصی هایم درمنزل خودمان سیمای مجاهد ( شبکه تلویزیونی مجاهدین ) را تماشا نمایم. خدمت سربازیم که تمام شد ضمن این که مدام سیمای مجاهد را تماشا می کردم، در برابر انبوهی از مشکلات به دنبال یافتن راه کار می گشتم. من کوچک بودم که پدر و مادرم از هم دیگر جدا شده بودند و شرایط روحی و اقتصادی خیلی بدی داشتم. پیش خودم فکر کردم که با پیوستن به مجاهدین تمام مشکلات و گرفتاری هایم رفع می شود و حداقل از طریق مجاهدین می توانم به یکی از کشورهای اروپای بروم من هیچ شناختی از مجاهدین نداشتم و تنها شناخت من محدود به همان چیزهایی بود که در شبکه ی تلویزیونی شان دیده بودم. بالاخره در سال 73 از طریق مرز همراه با یک قاچاقچی خودم را به عراق رساندم و به مجاهدین پیوستم. برای کسی چون من در آن شرایط سنی – یک جوان 22 ساله- و با مشکلاتی که در ایران داشتم پیوستن به مجاهدین مانند یک راه نجات از سختی ها بود. من در ایران آن قدر مشکلات خانوادگی داشتم که حتی برخی شب ها توی پارک می خوابیدم. از طرفی شعارهای فریبنده یی که مجاهدین در تلویزیون شان مطرح می کردند برای من خیلی جذابیت داشت. خلاصه به هر شکلی که بود رفتم عراق و به آن ها پیوستم. در مرحله ی پذیرش به من گفتند این جا از زن و زندگی خبری نیست و باید با تمام و جود در خدمت سازمان باشی. این اولین ضربه و تلنگری بود که به من خورد. چون علت عمده ی فرارم از ایران این بود که می خواستم طعم یک زندگی خوب را بچشم. در صوری که اصلاً نمی دانستم همان اندک زندگی خودم راهم از من می گیرند. فکر و خیال من این بود که در تشکیلات مجاهدین حداقل ازدواج می کنم و در کنار تشکیل خانواده فعالیت هم می نمایم. مجاهدین را من از طریق شبکه ی تلویزیونی شناخته بودم در صورتی که آن چه در شبکه ( سیمای مجاهد ) می گفتند و نشان می دادند واقعیات درون این فرقه نبود. یعنی اگر در همان موقع از سیمای مجاهد می شنیدم که مجاهدین مخالف ازدواج و زندگی هستند قطعاً طرف آن ها نمی رفتم. به هر جهت، در مرحله ی پذیرش وقتی ضوابط حاکم بر تشکیلات را شنیدم به ناچار همه چیز را پذیرفتم. اصلاً با مناسبات خشک و خشنی که در آن جا دیدم، حقیقتاً ترسیدم که بخواهم مخالفت نمایم. به خصوص این که وقتی مسئول پذرش من ( معصومه پیرهادی ) تزلزل اولیه مرا دید به من گفت : قانون تشکیلات ما این است که اگر کسی بخواهد جدا شود چون ممکن است برود اطلاعات قرارگاه و تشکیلات را به ایران بدهد باید دو سال در قرارگاه زندانی شود تا اطلاعاتش بسوزد، سپس او را تحویل استخبارات رژیم عراق می دهیم و چند سال هم به جرم دخول غیرقانونی به خاک عراق باید در زندان ابوغریب بماند…
در واقع معصومه پیرهادی داشت مرا تهدید می کرد که یک موقع به جدایی فکر نکنم. اتفاقاً من هم خیلی ترسیدم و وانمود کردم که هیچ مشکلی ندارم. بعد از آموزش های نظامی وارد فعالیت های تشکیلاتی شدم. مسئول آموزش من سعید نقاش و محمد رضا موزرمی بودند. وقتی وارد مناسبات شدم بیش تر پی بردم که در چه ورطه ی بدی افتاده ام. با دیدن روابط خشک تشکیلاتی و مشاهده ی اختناق حاکم بر تشکیلات فهمیدم راهی برای نجات خود ندارم. وقتی دیدم مجاهدین زنان را از مردان جدا می کنند و برای غذا خوردن هم زن و مرد از هم فاصله می گیرند به فرمانده ام گفتم : در ایران، حداقل این که زنان و مردان این طور نیستند. اما این جا کسی جرأت ندارد با یک زن احوال پرسی کند. این سئوال من باعث شد مرا به قول خودشان ببرند زیر تیغ و دست جمعی ریختند سرم!! دیگر حساب دستم آمد که نباید هرگز سئوال کنم. نه تنها خودم را راضی و وفادار و معتقد نشان می دادم بلکه هم رنگ و هم صدا با آن ها علیه دیگر افراد مسئله دار موضع می گرفتم. در واقع یاد گرفتم که چگونه با فضای موجود خود را تطبیق بدهم. این وضع ادامه یافت تا این که شرایط و موقعیت خودم را بهتر درک کردم. دیگر سرم توی لاک خودم بود. در عملیات جاری و نشست های دیگر نظیر غسل هفتگی برای این که به خودم گیر ندهند گزارش هایی راجع به کار روزانه ام به دروغ می نوشتم و به اصطلاح فاکت هایی را از خودم می ساختم و می خواندم. گذشت تا سال 80 که نشست های طعمه را گذاشتند. در آن نشست ها خود رجوی و مریم هم بودند. در آن جا بود که با تمام وجودم از آن ها متنفر شدم و پی بردم رجوی خودش ضد دمکرات ترین آدم هاست. او به صراحت اعلام کرد اجازه ی جدا شدن به کسی نمی دهیم چون کسانی که جدا می شوند می روند علیه مجاهدین افشاگری می کنند!!!!! همان جا تصمیم گرفتم که از آن ها جدا شوم. وقتی تقاضای جدایی نمودم فرمانده ام برای این که مرا منصرف کند از هر شیوه یی استفاده کرد و نهایتاً به من گفت : حالا که رده ی تشکیلاتی ات بالا رفته می خواهی جدا شوی؟ گفتم منظورت چیست؟ گفت : تو از عضویت به رده ی فرماندهی ارتقا داده شده یی و می خواستم این مطلب را به تو بگویم ولی وقت نبود. من فهمیدم دارند دروغ می گویند و این ارتقا رده صرفاً به خاطر منصرف کردن من ازجدایی بوده است. ان ها فکر می کردند با دادن چنین امتیازهایی می توانند مرا نگه دارند. من نپذیرفتم و گفتم اگر فرمانده کل قرارگاه هم بشوم باز نمی مانم. وقتی از این شیوه نتیجه نگرفتند از در تهدید و اهانت وارد شدند و گفتند تو مزدور و نفوذی هستی! چندین ماه این موضوع ادامه یافت و من دیگر در نشست ها و فعالیت ها شرکت نمی کردم تا این که به لطف خدا امریکا حمله کرد به عراق. وقتی جنگ امریکا و عراق شروع شد مجاهدین یک اقدام احمقانه تر از عملیات فروغ را در ذهن خود داشتند. نیروها با تانک های زهوار در رفته و پیاده و سواره از قرارگاه به طرف مرز حرکت کردند. هیچ توجیه و توضیح نظامی در کار نبود. فقط می گفتند حرکت کنید طرف مرز ایران، اما هنوز چند کیلومتر نرفته بودیم که پیام دادند برگردید قرارگاه. آن قدر اوضاع به هم ریخته و هرج و مرج بود که خود فرماندهان هم نمی دانستند موضوع چیست؟ زمانی که دستور بازگشت به قرارگاه را دادند و نیروها در حال برگشت بودند هواپیماهای امریکا و انگلیس شروع کردند به بمباران نیروها و تانک های مجاهدین را هدف می گرفتند. در آن جا چند تن کشته دادیم و از آن به بعد مجاهدین پرچم های سفید را روی تانک ها نصب کردند که امریکا آن ها را نزند. تشکیلات حسابی به هم ریخته بود و دیگر کسی از فرمانده اش اطاعت پذیری نداشت و مجاهدین می دانستند اگر زیاد فشار بیاورند و به روند سابق ادامه بدهند کسی پیش آن ها نمی ماند. از طرف دیگر مردم عراق با استفاده از اوضاع جنگی حمله کرده بودند به یکی دو تا از قرارگاه های مجاهدین و اموال و ماشین های ان جا را غارت کرده بودند. مجاهدین با دادن رشوه هایی به برخی از شیوخ و روسای قبایل، نیروهایی را فرستادند و برخی از اموال و ماشین ها را پس گرفتند اما خیلی ها ( از عراقی ها) می گفتند چون این اموال را صدام از پول ملت عراق در اختیار مجاهدین گذاشته ما آن ها را پس نمی دهیم. مجاهدین از وحشت حمله ی مردم عراق به قرارگاه اقدام به تأسیس ایست بازرسی د رچند کیلومتری قرارگاه اشرف نمودند تا اجازه ندهند غیر از اهالی روستاهای اطراف کسی از آن جا عبور نماید.
در اوایل جنگ امریکا و عراق ، یکی از وظایف مجاهدین مراقبت از زاغه های مهمات ارتش عراق بود. درمواردی هم مردم عراق به زاغه های مزبور حمله می کردند و مهمات غارت می کردند. در آن شرایط عمده ی فکرم این بود که شاید بتوانم فرار کنم اما مجاهدین دو نفر را مأمور من کرده بودند و کاملاً برای من روشن بود که مراقب من هستند. اما دیگر امیدوار بودم و می دانستم با سقوط صدام مجاهدین از هارت و پورت می افتند. مجاهدین من و دیگر افرادی که خواهان جدایی بودند رامی ترسانید که اگر به ایران برگردید شما را اعدام می کنند. اما از آن جا که خوشبختانه من در عملیات های تروریستی هیچ مشارکتی نداشتم دلم قرص بود که اگر برگردم مشکلی نخواهم داشت. البته در سال 76 مرا در یک تیم عملیاتی سازماندهی کرده بودند و فرمانده ی تیم فردی بود به نام بهرام برادران ولی به علت این که تمایلی به انجام آن کار نداشتم ان قدر کارشکنی کردم که تیم بدون من به ایران آمد و اتفاقاً بهرام برادران در هنگام درگیری کشته شد. یکی دو بار هم به عنوان نفر دیده بان همراه یکی از واحدهای مرزی آمدن مرز ایران ولی واحد خودشان رفتند داخل مرز و پس از درگیری با سربازان بی گناه ایرانی سه نفرشان را اسیر کردند و آوردند. افسران امنیتی رژیم صدام همیشه در آن عملیات های مرزی همراه با مجاهدین می رفتند مرز و آن روز هم وقتی سه سرباز ارتشی را اسیر کردند ان ها را بردند تحویل رژیم عراق دادند. دیدن چنان صحنه هایی و مشاهده ی رفتارهای درون تشکیلاتی سبب شد تا من نسبت به مجاهدین متنفر شوم. مناسبات درون تشکیلات آن قدر متحجرانه و ارتجاعی بود که حتی طالبان هم مثل مجاهدین نبودند. مثلاً وقتی اعضای تشکیلات تیم فوتبال راه انداختند و خواستند فوتبال بازی کنند در گرمای شرجی عراق مجاهدین می گفتند فوتبالیست نباید با شورت فوتبال بازی کند. واقعاً مضحک بود! تشکیلاتی که ادعای دمکراسی داشت و می خواست مردم ایران را آزادی عطا کند خودشان در چنان اختناق و فضای فاسدی به سر می بردند که فوتبال بازی با شورت را حرام می دانستند. به هر حال، من با مشاهده ی چنان موارد و مسایلی در تصمیم خودم برای جدایی راسخ تر شدم. بعد از سقوط صدام و خلع سلاح مجاهدین توسط نیروهای امریکایی، تعدادی از اعضای مجاهدین موفق شدند از قرارگاه اشرف فرار کنند و با پیوستن به نیروهای امریکایی حقایق مربوط به تشکیلات مجاهدین را افشا کردند. همین موضوع سبب شد نیروهای امریکایی از کسانی که خواهان جدایی بودند ثبت نام نمایند و تعداد زیادی از اعضای مجاهدین در آن مقطع جدا شدند. من نیز با استفاده از آن شرایط توانستم از مجاهدین جداشوم و به کمپ امریکایی ها بروم. مدت 14 ماه درکمپ بودم و برای بازگشت به ایران تردید داشتم. علت تردید من به همان تبلیغات و ذهنیت هایی برمی گشت که توسط مجاهدین به ما القا شده بود می گفتند به محض بازگشت به ایران شما را زندان و اعدام می کنند. اما وقتی دیدم چند گروه از جداشدگان به ایران برگشتند و هیچ مشکلی ندارند من نیز با کمک صلیب سرخ جهانی به همراه تعدادی دیگر از جدا شدگان به کشورم بازگشتم. تعدادی از دوستان خودم را که قبلاً از مجاهدین جدا شده بودند و سازمان همیشه به ما می گفت در ایرانی زندانی یا اعدام شده اند شب اول که رسیدم دیدم. ان ها سرزنده و شاداب در انجمن نجات از من و دیگر جداشدگان استقبال کردند و با زحمات آن ها طی مراسمی از خانواده های ما دعوت کردند و به شکلی آبرومندانه خاطره انگیز ما را تحویل خانواده مان دادند. تازه می فهمیدم چرا مجاهدین مدتی است این قدر علیه انجمن نجات لجن پراکنی می کنند. اعضای انجمن نجات همان اعضای سابق مجاهدین هستند که در کنار زندگی شان، سخت مشغول فعالیت جهت نجات دادن دوستان گرفتار خود از فرقه ی رجوی می باشند. در لحظات دیدار خانواده ام ، پس از ده سال با خود عهد کردم تمام ناملایمات زندگی را تحمل نمایم اما هرگز اجازه ندهم آب خوش از گلوی رجوی پایین برود. وقتی خانواده های رنج دیده ی اعضای مجاهدین بعضاً با گریه و زاری از من سراغ فرزندانشان را می گرفتند آن قدر نسبت به رجوی و عواملش منزجر شدم که آرزو کردم این جرثومه ی فساد و تباهی به سرنوشت اربابش صدام مبتلا شود و روزی شاهد محاکمه ی او ( رجوی ) توسط زخم خوردگان و قربانیان و به ویژه خانواده های دلسوخته باشیم…
 

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا