مجاهدین خلق

زندگی من در پشت درهای بسته یک تجربه سازمانی(2)

زندگی من در پشت درهای بسته یک تجربه سازمانی(2)

بهرام ش، سوئد، بیستم فوریه دو هزار و شش

ضرب و شتم و ترس:
از آنجائیکه ما رسماً اعلام کردیم که دیگر نمی خواهیم در روابط باشیم به عنوان زندانی محسوب شدیم و در خانه خود در بغداد حبس شدیم تا اینکه آمدند و ما را خلع لباس کردند. ما تنها نبودیم در آنجا افرادی را ملاقات کردیم مردان و زنانی که همان شرایط ما را داشتند و بخوبی همدیگر را می شناختیم. آنها برای ما از ضرب و شتمی که خود دیده بودند و یا اینکه خودشان موردضرب و شتم قرار گرفته بودند می گفتند. من هرگز تصور نمی کردم که سازمان در حق اعضای خود خشونت اعمال کند. ولی وقتی خوب فکر کردم یادم افتاد که چطور مسعود رجوی در اشرف در جلسه بزرگی در حالیکه سیگار خود را آتش می زد و دستهای خود را به هم می مالید گفت شنیده ام که دیشب خدمت افراد اضافی را رسیدهاید (افراد جدا شده کتک خورده اند) او اشاره به تعداد زیادی از اعضای ارتش می کرد که تصمیم گرفته بودند از طریق صلیب سرخ به ایران فرستاده شوند. در آنجا شاهد بودم که چطور چند هزار نفر با خندیدن و دست زدن این حرف مسعود را تایید کردند.
اینجا است که وحشت سراسر وجود انسان را می گیرد که اینها الان که این اعمال را انجام میدهند تا مرز هم نمی توانند بروند چه برسد که اگر بخواهند وارد ایران بشوند. وای به حال مردم ایران. مجاهدین در دیدگاه روانشناسی دنیا را فقط سیاه و سفید می بینند (اسکیزو فرونی ) آنها خود را سفید و عاری از اشکال می بینند. (با دنیای واقعی هیچ ارتباطی ندارند) و دیگران را سیاه و برعلیه خود می بینند. اگر با آنها نباشید بر علیه آنها هستید و مستحقق مجازات.
به ما اطلاع دادند که در مدرسه اشرف جمع بشویم. همه ما فکر میکردیم بطور ساده لوحانه که سازمان در صدد است ما را به خارج بفرستد. ولی بیشتر یک خیال بود اتاقی که ما به آنجا فرستاده شدیم پر بود از بچه و پدر و مادرهای مختلف – همه روی زمین نشسته بودند ما اکثر آنها را در شرایط مختلف دیده بودیم و می شناختیم. در این اتاق مردی بود که با دو پسرش که دوقلو بودند نشسته بود و خیلی عصبانی بود. همسر او در عملیات فروغ کشته شده بود. او برادر دیگری هم داشت که می خواست از سازمان خارج بشود. او به من اشاره کرد که آن زنی که در اول اتاق نشسته از خود آنها (مجاهدین ) است و برای جاسوسی فرستاده شده که ببیند ما چه به هم می گوئیم. او کنترل خود را از دست داده و با اینکه لکنت زبان داشت فریاد زد که ما اینجا جاسوس نمی خواهیم و برو گمشو. او (آن زن) برای یک لحظه از اتاق خارج شد. بلافاصله بعد از چند دقیقه 3 مرد (محموداحمدی- محسن رضایی و ببای سازمان از اعضای قدیمی سازمان که به خوبی آنها را می شناختیم ) باضافه چند زن دیگر وارد شده و شروع کردند به فحش دادن و کتک زدن آن مرد در جلوی چشمان بچه هایش و دیگر بچه ها. من کاملاً مات شده بودم هرگز انتظار نداشتم که این صحنه را ببینم.دخترم دچار وحشت شده بود و از سروکول ما بالا می رفت فریاد می زد. جو وحشتناکی بود من بلند شدم که با آنها صحبت کنم شاید فکر میکردم انها مرا می شناسند و این کار را متوقف می کنند. محسن رضایی با خشونت و عصبانیت گفت اگر می خواهی کتک نخوری برو و سرجایت بنشین.
بعد از چند دقیقه کتک زدن ها او را از اتاق بیرون بردند و بعداً آمدند بچه هایش را بردند و دیگر هیچ وقت او را ندیدم. کسانیکه داعیه داشتند شاه و خمینی آنها را شکنجه داده حالا خود شکنجه گر شده اند آنها جلوی ده ها چشمهای کوچک بی گناه اوج استیصال و دریوزگی خود را در لوای انقلاب و انقلابی گری نشان دادند این صحنه هرگز از خاطرم نخواهد رفت.
بعد از نیم ساعت و برای اینکه بقیه بدانند چه کسانی الان قدرت را دردست دارند یکی یکی ما را به اتاق بازجویی فراخواندند که به ما تاکتیک جدید خود را نشان بدهند تمام تمرکز ما بهم ریخته بود و بچه ناارامی میکرد در اتاق پشت میز محسن رضایی و یک زن دیگر نشسته بودند که مسئول مدرسه بود.
محسن رضایی ما را متهم می کرد که یکی از ما ها دیشب به اسلحه خانه قرارگاه حمله کرده و اسلحه دزدیده است و از ما می خواست اگر ما چیزی شنیده ایم و یا اطلاعی از این مورد داریم به او بگوئیم. ما هم گفتیم ما خبری از اسلحه نداریم. محسن رضایی ادامه داد طبق قانون ارتش آزادیبخش هر کس این کار را کرده محکوم به اعدام است. من گفتم ما می خواهیم از اینجا برویم تا حالا با شما بوده ایم و می خواهیم با صلح از پیش شما برویم محسن رضایی می گفت که خوب بنویسید که شما اطلاعی ندارید و امضاء بکنید و به ما بدهید. او به ما نیم ساعت وقت داد که به خانه برویم و وسایل خود را جمع کنیم چرا که قرار است به یک محل دیگر منتقل بشویم ولی نگفت کجا. وقتی از اطاق خارج شدیم دو زن مسلح به ما گفتند سوار ماشین بشویم و با ما آمدند و در تمام مدت با ما بودند و حتی فرصتی ندادند که وسایل لازم را بردایم و دوباره ما را به مدرسه برگردانند و چند ساعت در یک اتاق خالی و سرد ماندیم تا عصر ما را همراه با 20 خانواده دیگر با اتوبوس به جای دیگر منتقل کردند. اتوبوس به سمت شمال و کرکوک می رفت بزودی فهمیدیم که ما را به پایگاه خیابانی منتقل کرده اند که مدتی قبل به عنوان یک قرارگاه جهت عملیات در شمال از آن پادگان استفاده میشد و بعد از شروع جنگ خلیج از ترس کردها تخلیه شده بود. در آنجا ما و چند صدتن دیگر از خانواده ها و افراد مجرد نگهداری میشدیم نه برق و نه آب گرم، غذا هم جیره ای بود و روزی 2 بار به ما داده میشد. من تقریباً آنها را می شناختم یکی از افرادی که در آنجا بود بعدها در پاریس یک کتاب نوشته بود و شرایط ما را در سردار کاملاً شرح داده بود او در کتابش از من به عنوان سید نام برده بود که وقت را برای کمک به خواهران مجرد و آموزش زبان انگلیسی به آنها می گذراند و دیگر کاری با سازمان ندارد.
تمامی امیدها و آرزوهای من برای یک زندگی بهتر و آینده روشن تر برای مردم نقش بر اب شده بود چطور ما قادر خواهیم بود مشکلات عظیم مردم خود را حل کنیم. وقتی ما قادر نیستیم مشکلی به این کوچکی در درون سازمان را حل بکنیم. مسعود رجوی همیشه می گفت ضربه ای که ما را از بین نبرد (مثلاً ما آن ضربه بودیم و دیگر نمی خواستیم در سازمان بمانیم) ما را شکست ناپذیر می کند ولی هیچ وقت خودش حرف خودش را باور نداشت و فقط حرف خوب می زد بدون اینکه مفهوم آن را بفهمد.
بین گروههای زندانی (ما و دیگران ) دو طرز تفکر حاکم بود یک عده که وانمود میکردند سازمان خوب و مطهر هست و آنها بریدند و می خواهند بروند و سازمان را در کلیت تائید می کردند این طیف همان افرادی هستند که بعدها در درون ما و محل های دیگر به جاسوسی و خوش خدمتی می پرداختند برای اینکه سازمان آنها را هر چه زودتر به قول خودشان به ترکیه بفرستند. آنها خبر نداشتند با چه مشکلاتی در ترکیه مواجه خواهند بود که بیشترشان با ان مشکلات مواجه شدند.
گروه دیگر اینکه به طور سیاسی و ایدئولوژیکی سازمان را دیگر قبول نداشتند و موضع خودشان هم مشخص بود. این تعداد بعضاً احساسی برخورد کرده و بیشتر مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند هر گروهی سعی داشت دیگران را عضوگیری کرده و خود را قویتر بکند من از آنجائیکه بیشتر در روابط بیرونی و خارجی فعالیت داشتم و این گونه بازیها را دوست نداشتم سعی داشتم خط و خطوط خود را جلو برده و هر چه زودتر از این مهلکه بیرون بروم. هیچ کس در آنجا در امان نبود و تا زمانی که درعراق بودیم امکان هر حادثه ای وجود داشت می بایستی از تضادهای موجود به نفع خود استفاده نمود.
مجاهدین هم به نوبه خود انحای مختلف و با قدرت نمایی های کاذب سعی بر ایجاد رعب و وحشت در میان جداشدگان را داشتند. تعداد زیادی ترسیده بودند و محافظه کارانه برخورد میکردند و تعداد زیادی برعکس تنفر خود را بر سازمان را عملاً و آشکارا اعلام میکردند. سازمان همیشه با سلاح تهدید جلو می آمد و با جریحه دار کردن شخصیت افراد و بکار بردن حرف های رکیک و بی ربط و نمایش دادن نگهبان های مسلح خود سعی درساکت کردن اعتراضات افرادی که دیگر جانشان به لب آمده بود و می خواستند بدانند که چه موقع تکلیف آنها معلوم خواهد شد داشت. همان افراد خبرچین و خائن و فرصت طلب در میان افراد که درشکل ضدیت با سازمان وارد جمع ها میشدند وسعی میکردند اطلاعات جمع آوری کرده که چه کسانی مخالف هستند و چه کسانی طرح فرار دارند. مثلاً یکی از دختران با یک نفر طرح فرار ریخته بودند ولی توسط یک خانواده دیگر لو رفتند و قبل از اینکه از اشرف فرار کنند دستگیر شدند. این خانواده را آنها برای ما معرفی کردند و می دانستیم چگونه در مقابل آنها برخورد کنیم. این افراد با سردی ما روبرو میشدند و کاملاً شناخته شده بودند. این درندگان فکر میکردند این خوش خدمتی باعث خواهد شد که زودتر به خارج فرستاده شوند.
سازمان برای اینکه فشار بیشتری به ما وارد آورد جیره غذایی بچه ها را کاهش دادند هدف آنها این بود که هر چه شرایط سخت تر بشود شاید امیدوار بودند که تعدادی توبه کرده و برگردند چنین مواردی بسیار اندک بود.
افراد به انحاء مختلف در سازمان سر به نیست می شدند و دیگر خبری از آنها نمیشد یکی از افرادی که خواسته بود از سازمان جدا شود در واقع از اولین سری جداشدگان به زنجیر کشیده شد و کتک مفصلی خورده بود و بعداً برای او پاپوش دوخته که یک فرد خارجی را کشته و به عنوان دیوانه به نیروهای عراقی تحویل داده شد. تنها گناه او این بود که می خواست از سازمان خارج بشود. اینها قطره کوچکی از یک دریا تجاوز است که سازمان درحق نیروهای خود تحت لوای دمکراسی و اسلام انقلابی اعمال کرد.
آخرین درخواست:
ما به زندان دیگری در شمال عراق فرستاده شدیم که معروف به دبس بود. این زندان قبلاً به عنوان زندان برای افرادی که در عملیات های سازمان به اسارت گرفته میشدند استفاده میشد. سازمان که دچار کمبود عضو شده بود عملاً بعد از فروغ دیگر از خارج نمی توانست نیرو بسیج کرده و اینکه مردم و جوانان در اروپا از سازمان و قول و وعده وعیدهای پوچ آن دال بر سرنگونی فوری خسته شده بودند دیگر تمایلی به ترک اروپا نداشته و هم اینکه جو آزادی و امکانات اروپا – امریکا هر روز شانس مجاهدین در بسیج افراد را کم کرده بود و دیگر حنای مجاهدین در هیچ کجا رنگی نداشت. برای حل مسئله نیرو به بسیج و عضو گیری ازمیان اسراء خود و اسیران جنگی در زندانهای مختلف عراق پرداخته بود و با دادن وعده وعیدهای مختلف آنها را به عضویت ارتش آزادیبخش درآورده بود. ولی بعد از جنگ خلیج و قبل از آن تعداد زیادی از این افراد از سازمان خارج شده که بشدت مورد کتک و آزار قرار گرفته بودند.
در شرایطی که اوضاع داخلی عراق بحرانی شده بود و کردهای شمال به شورش بر علیه صدام پرداخته بودند سازمان عملاً عملیات دیگری به عنوان مروارید را ترتیب داد که اوج عملیات بر علیه کردهای عراق بود. محسن رضایی یک روز با حالت آرام و باصطلاح مهربانانه ای به اشرف آمد قبلاً به ما خبر داده بودند که نشستی برقرار خواهد بود. او از همه خواست که در این عملیات شرکت کرده و به یاری مسعود بشتابند و رهبری را تنها نگذارند و قول داد که بعد از عملیات هر کس که شرکت کرده به خارج بفرستد این پیشنهاد با سردی روبرو شد و تنها چند نفر پذیرفتند در آن شرکت بکنند که هیچ وقت برنگشتند اما این برخورد سرد از طرف ما باعث شد که یک روز در هفته ما را جمع میکردند و با فحش و نصیحت با ما برخورد میکردند.
افراد مجرد در هماهنگی با خانواده ها یک نشست اعتراضی در حیاط بزرگ (دبس) تشکیل داده و خواستار روشن شدن وضعیتشان شدند. این نشست با برخورد و کتک کاری بین دو طرف تمام شد. شماری هم شبانه منتقل شدند دیگر ما از انها خبری نداشتیم. بعدها تصمیم گرفته شد که هیچ کس تن به انتقال در شب را ندهد تا کنترل داشته باشند چه کسی سر به نیست می شود. دو تن از مسئولین سازمان که بعدها در اشرف هم اطاق ما بودند از مسئولین بالای سازمان بودند. آنها مدتها در زندانهای تک نفره حبس شده بودند و تعداد دیگری هم در آنجا بودند که سازمان بعداً آنها را به فرانسه منتقل کرده بود ولی آنها به آلمان رفته بودند.
یک روز دیگر محسن رضایی که حق یک سادیست است با تعداد زیادی تفنگدار وارد غذا خوری شد و فریاد زد و با تهدید گفت که دوران مهمان نوازی مجاهدین تمام شده و با خشم گفت که همه وسایلشان را جمع کرده تا ترتیب فرستادن آنها را به اردوگاه عراقی بدهند.
خشم محسن رضایی از این بابت بود که تعدادی از افراد که آنها خودشان به خارج فرستاده بودند در رابطه با وجود زندان برای اعضای مجاهدین به افشاگری پرداخته بودند و سازمان می بایستی هر چه زودتر از دست ما خلاص میشد. البته به همین سادگی ها نبود هر کس بایستی نامه چاپ شده ای را امضاء میکرده که عملاً مجاهدین را انقلابی دانسته و خود را از انقلاب و مبارزه بریده شده معرفی کرده و قول بدهند که هیچ گونه اطلاعی به دشمن ندهند چرا که مساوی است با خیانت و سخترین مجازات ها از طرف مجاهدین.
ولی قبل از هر چیز روز قبل از آن مهدی ابریشمچی به (دبس) آمد و با تعدادی از نزدیک صحبت کرد از جمله با من که اینکه به مسعود و مریم پشت نکنم و آنها مرا دوست دارند و قول همه چیز داده شد من گفتم تصمیم ما قاطع است و با اعمالی که در این مدت دیده ایم نمی توانیم به جایی برگردیم که به ما به بچه های ما کوفی گفته می شود و تمام ارزشهای انسانی را زیر پا گذاشته ما را کتک زده اند و به ما ناسزا و فحش داده اند ما دیگرجای خود را در سازمان نمی بینیم. من قبل از اینکه نامه آنها را امضا کنم نامه ای به رجوی نوشته وشرایط جنگ امام حسین در عاشورا را شرح دادم و برخورد امام حسین با نیروهای خود را شرح دادم که او چه برخوردی کرد و چه برخوردی شما با نیروهای خود کردید. او که امام همه ما بود نه نیروهای خود را ضرب و شتم داد و نه توهین کرد و نه مجازات. خروج ما از مجاهدین به خاطر فرار از مرگ نبود خروج ما از اندیشه ای بود که می خواست انسان را تهی سازد و تبدیل به آلت بی محتوایی سازد که دیگران برای او نقشه می کشند و تصمیم میگیرند ما از افکاری فاصله می گیریم که خواستار تهی کردن ما از احساسات پاک انسانی – آزادی و رفع تبعیض انسانها است.
فصل پایانی:
بعد از اینکه روشن شد که ما را به نیروهای عراقی تسلیم خواهند کرد. ما را به یک پایگاه در بغداد فرستادند و 4 هفته دیگر در آنجا بودیم تا اینکه ما را توسط اتوبوس به شهر رمادی منتقل کردند.
داستان رمادی داستان طولانی و دردناک دیگری است شامل ماهها مبارزه برای زنده ماندن و زندگی کردن. ولی علیرغم تمام سختی ها که ما در رمادی مواجه شدیم ما زنده ماندیم تا یک روز به شرح وقایعی که بر ما گذشت بپردازیم. تا این داستان را تعریف کنیم که چه بر ما و فرزندان ایران زمین گذشت بر ما که عاشق آزادی بودیم و بر علیه سرکوب و اختناق. هنوز سالها بعد از این وقایع نتوانسته ایم وجود خود را از کابوس ان روزها رها ساخته و خاطره تمامی دردها که بیشتر است از آنچه به نگارش درامد را فراموش کنیم. به نظر می رسد یک بخش از زندگی من هنوز در زندان آنها بسر می برد.
امید است که روزی ازاین کابوس رهایی یابیم. مشوق من استاد روانشناسی ام در درسال 1996 بود که به من امید داد که بخشی از زندگی خودم با مجاهدین را بر روی کاغذ ترسیم کنم و به من کمک کرد که احساس بهتری پیدا کنم. در پایان می خواهم بنویسم که مگر میشود باد را از وزیدن باز داشت مانع روئیدن گلها شد و در مقابل خورشید ایستاد تا نتابد، هرگز هرگز هرگز.

بهرام ش، سوئد

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا