مجاهدین خلق

زندگی من در پشت درهای بسته یک تجربه سازمانی(1)

 زندگی من در پشت درهای بسته یک تجربه سازمانی(1)
بهرام ش، سوئد، بیستم فوریه دو هزار و شش
مقدمه:
نگارش این مقاله تلاشی برای به تصویر درآوردن حوادثی است که من به عنوان یک عنصرفعال در سازمان مجاهدین بین سالهای 1359 (1980) و 1369 (1990) داشته ام.
امیدوارم نگارش زیر بتواند روشنگر شرایط و فضایی باشد که من و امثال من درآن گرفتار بوده ایم. انسان بدون اندیشه فردی اش تنها می تواند به عنوان بازیچه ای تحت فرمان قرار گرفته ونه تنها باعث نابودی انسانیت وجودی خویش میشود بلکه صدمات بیشمار بیرونی فراوانی را نیز به همراه خواهد داشت.
این مقاله درباره آرزوهای من برای تجربه زندگی است که هرگز هیچکس نمی تواند صرفا ً با خواندن آن به عمق آن پی ببرد بلکه باید هر کس خودش به گونه ای فردی آن را تجربه کند.
یک داستان حقیقی درباره امید به زندگی، موفقیت و شکست، شک و تردید و اشک ها برای کسانی که به آنها خیانت شد. این داستان استیصال و انتظار است.
سعی من در دادن یک تصویر واقعی و عادلانه از 12 سال زندگی فعال به انتظار تغییرات، آفرینش امیدها و یک مقاومت آشکار است. این ها همه برای ساختن یک دنیای عادلانه تر و انسانی تر برای همه انسان ها است و قبل از هر چیز برای آنهایی که رنج برده اند و همیشه بیشترین هزینه را با زندگی خویش در جهت آینده ای بهتر برای کودکان ایران پرداخته اند. جهانی که همه انسانها به صورتی عادلانه و بر اساس ارزش های انسانی با آنها رفتار بشود.
پیش گفتار(زمینه قبلی):
انسان جوان و پر انرژی خواهان همه چیز است انسانی سریع و پر انرژی که آماده است کسب تجربه کند و با ان زندگی بکند. ما انسانهای روی زمین با هم متفاوت بوده افکار جداگانه ای داریم. ما ساکن سرزمینهایی هستیم با فرهنگ، زبان، مذهب، مشکلات و جهان بینی های مختلف. اما علیرغم تمام این تفاوت ها احتیاجات واحدی داریم تنها نقطه تفاوت ما در هدف های ما از زندگی است. اما من معتقد به چیزی فراتر هستم. تمام تفاوت های موجود یک رابطه مستقیم با محیطی دارد که ما در آن زندگی می کنیم به عبارت دیگر در کجا بدنیا آمده ایم و چه نوع آموزش و ترتیبی داشته ایم. چه بسا پدیده ای که برای یک انسان غربی می توند بسیار عجیب باشد برای یک انسان شرقی کاملاً عادی و نرمال است.
هیچ کس خواهان زندگی بدون امنیت، بدون آزادی، مایوسانه و ناآگاهانه نیست. اما فاکتورهای زیادی خارج از فرد تعیین کننده است که در انتها منجر به آن میشود که هر کس موضع خاص خود را درزندگی اتخاذ کند. این تغییر خواستار یک تغییر در استرکتور(خواستارهای جامعه) است و بدون این تغییرپدیده نوینی بوجود نخواهد آمد.
سازمان یک ضرورت:
تاریخچه سازمان: سازمان مجاهدین در سال 1965 تاسیس شد. موسسین سازمان به نقطه نظرات زیر رسیده بودند.
– هیچ راه حل گفتگویی با رژیم شاه باقی نمانده است.
– رژیم شاه با اعمال خود و پلیس مخفی اش قادر نیست مشکلات عظیم اجتماعی در جامعه را حل نماید و نیز نمی تواند مردم را به سکوت وادارد.
– یک جنگ مسلحانه اجتناب ناپدیر است.
– ما باید خود را سازماندهی کنیم و یک سازمان با تشکیلات و انضباط ایجاد کنیم.
– در حال حاضر می بایستی به عضوگیری کسانی بپردازیم که خواهان مبارزه همه جانبه و حرفه ای هستند.
اینها تعدادی از نقطه نظرات بود که به همراه نکات دیگر لازمه مبارزه با رژیم ستم شاهی است. رژیم وابسته به ایالات متحده آمریکا است و بعد از یک کودتا که توسط (CIA) انجام شد حکومت ملی محمد مصدق ساقط و دوباره چترهای اختناق و سرکوب را بر جامعه گسترده نموده (مصدق نخست وزیر ملی در زمان شاه در دوران 1950 بود). سازمان مبارزه خود بر علیه ساواک رژیم شاه را ادامه داد.در سالهای 50 چندین حمله به پاسگاههای پلیس انجام داد و چندین سو قصد نیز به افسران و مستشاران آمریکایی نمود. ساواک نیز به نوبه خود حملات گسترده ای به سازمان و خانه های تیمی نموده که منجر به کشته شدن و دستگیری اعضای اصلی این سازمان شد و همزمان با سفر نیکسون به ایران موسسین این سازمان به عنوان مدارکی برای خلوص رژیم شاه به آمریکا اعدام شدند.
هنگامی که کاندیدای دمکرات در انتخابات آمریکا به پیروزی رسید سیاست خارجی آمریکا نسبت به اوج فزاینده نارحتی ها در کشورهای تحت سلطه با یک تغییر 180 درجه ای روبرو شد. فرضیه این حرکت بر آن بود که با طرح رعایت حقوق بشر و دادن برخی آزادی های از موج اعتراضات و انقلاب در این سرزمنیها کاسته شود.
این تغییرات موضعی باعث تضعیف رژیم شاه و علیرغم تشکلیل احزاب جدید تر دامنه اعتراضات بالاتر گرفته، مردم خواستار خلع شاه شدند. بعد از فرار شاه عملاً رژیم شاه سرنگون شد.
به یاد آورم که درسال 56 در دوران خدمت وظیفه در نیروی هوایی، بطور مستمر با همکاران خود درباره شرایط موجود و سیاست های رژیم صحبت می کردیم. فرمانده آن وقت من که خود جزء نیروی امنیتی رژیم بود از من خواست که به طور آشکار همه جا حرف نزنم. من همانند بسیاری دیگر درراهپیمایی های شبانه و اعتراضات شرکت می کردیم. با اوج گیری فضای انقلاب در کل جامعه، در تمامی این دروان شرکت فعال نموده با آنکه دروان خدمت سربازی ام تمام شده بود ولی به علت انقلاب هنوز یک هفته بعد از انقلاب لباس بر تن داشتم تا اینکه کارت پایان خدمت خود را گرفتم. در دوران انقلاب 3 چهره شاخص بیشتر از همه در کلیه تظاهرات مشهود بودند. خمینی – شریعتی – مجاهدین. شریعتی که به معلم انقلاب لقب گرفته بود عملاً و بطور فیزیکی از صحنه خارج شده بود و به دست عناصر شاه در فرانسه از بین رفته بود. مجاهدین هم که به عنوان یک سازمان مذهبی که ایدئولوژی اسلام را با منطبق بر علم هگل و مارکسیسم به عنوان یک دیدگاه دینامیک مد نظر داشت ولی عملاً به دلیل اینکه اکثریت آنها در زندگی بسرمی بردند. رابطه عینی و فعالی با اجتماع و مردم نداشت. و اما خمینی به عنوان شخصیتی مذهبی و شناخته شده که عملاً 15 خرداد با اعلام مواضع بر علیه شاه به تبعید به عراق فرستاده شده بود به عنوان سمبل و تنها کسی که می تواند قدرت را بعد از شاه بدست بگیرد شناخته شده بود او که سالهای زیادی را در عراق در تبعید بسر برده بود بعد از به قدرت رسیدن صدام حسین مجبور به ترک عراق شده در پاریس اقامت گزید(امام خمینی به عنوان پیر مسلمان که به هیچ وجه با شاه سازش ندارد در مجلات غرب شاخص شده بود.
من خیلی زود بعد از انقلاب به علت فوت پدرم و سرپرستی خانواده ام کار در کمیته انقلاب اولیه را بکنار گذاستم و شروع به کار نمودم عملاً از صحنه سیاسی خود را خارج نمودم. تنها ارتباط من با سازمان در شروع انقلاب خواندن گاه بگاه نشریه انها بود. در دوران انقلاب مجاهدین شروع به گسترده تر کردن فعالیت خود می نمودند و تلاش میکردند همزمان خود را به امام خمینی نزدیک بکنند. همزمان قدرت خود را در ارگانهای مختلف دولتی گسترده تر بکنند. روتین کاری مجاهدین مبتنی بر گسترش هر چه بیشتر و نفوذ هر چه بیشتر در آحاد جامعه و عضوگیری گسترده و ریشه کردن در ارگانهای جامعه بود.
همزمان گروههای دیگری هم که ایده مارکسیستی داشتند از جامعه فدائیان علیرغم اینکه از ابتدای انقلاب از مجاهدین شاخص تر بودند نتوانستند حضور خود را آنچنان که در خور بودند نشان دهند و با الگو برداری از انقلاب چین رژیم اسلامی حاکم را یک رژیم خورده بورژوازی دانسته و برای تشکیل حزب خلق به شهرهای شمال و کردستان جهت گیری کرده و به عملیات مسلحانه بر علیه رژیم رو آوردند این گروه علیرغم سوابق درخشان خود در زمان شاه تبدیل به یک سکت شده و مصائب زیادی را برای مردم بوجود آوردند.
 من بعد از یکسال کار و ازآنجائی که دانشگاه ها تعطیل بود تصمیم گرفتم برای تحصیل به خارج بروم. امید من این بود که هر چه زودتر تحصیلات خود را در سوئد به اتمام برسانم و برای کار و خدمت به مردم سریعاً به ایران بازگردم. انگیزه من هم این بود که در تمام سالهای جوانی و بعد از دیدن وضعیت فلاکت بار مردم، عدم بهداشت و فقر که در جامعه گسترده بود بتوانم با تحصیلات خود در حد خودم به مردم کمک کرده و احساس رضایت درونی داشته باشم.
به همین دلیل به طور فعالی به فراگیری زبان پرداختم که بتوانم هر چه سریعتر وارد دانشگاه بشوم. از سوی دیگر سازمان با برپایی تظاهراتی در تهران در سال 1360 که خود آن را نقطه عطفی در مبارزات سیاسی خود بر علیه رژیم می دانست بعد از آن عملاً نمی توانست به طور سیاسی فعالیت کند. به گفته خودش ما فکر نکرده بودیم که چطور این سازمان عظیم را بعد از 1360 زیر زمینی بکنیم. البته این مسئله مسعود رجوی و سران و فرماندهان سازمان نبود چرا که خود از پیش می دانستند چنین روزی خواهد رسید و پناهگاه های خود را از پیش مهیا کرده بودند.
باید توجه داشت که وقتی ما در خارج هستیم فقط خبرهایی را می شنویم که دال بر سرکوب روزانه مردم بوده و شکنجه و اعدام بطور مستمر درایران به اجرا در می اید. سالهای زندگی در غرب این را به ما آموخته است که آنها فقط در تلویزیون، رادیو و روزنامه های خود چیزهایی را منعکس می کنند که جنبه زشت و بد و غیر انسانی دارد.
1- از این جهت که به مردم خود بگویند ببینید ما در چه کشور خوبی زندگی می کنیم که نه جنگ داریم و نه شکنجه.
2- این که اکثر سازمانهای تبلیغی درغرب یک نوع وابستگی اقتصادی و فکری با امریکا دارند.
من و بسیاری دیگر که خود در تمام مراحل انقلاب بوده ایم احساس سرخوردگی و شکست کرده و زمینه ای می شود که بدون اینکه اطلاعات کافی از شرایط عینی جامعه را داشته باشیم خیلی راحتتر وارد جریانی بشویم که قول و شعارهای متضاد شرایط موجود را میدهد. اخبارهایی که به خارجی می آمدند نه تنها مایوس کننده بود بلکه معضل جدیدی نیز ذهن همه ما را به خود جلب کرد.
همسایه مرزی ایران (عراق) در تابستان سال 59 به امید فتح ایران (جنوب ایران) و به عنوان رد قرارداد الجزایر بین دو کشور در رابطه با اروند رود و به امید اینکه ارتش ایران بعد از انقلاب ضعیف بوده و تضادهای درون رژیم، در اندیشه صلاح الدین ایوبی به ایران حمله نظامی نمود و خرمشهر و آبادان را به تصرف دراورد.وقتی خبر جنگ به ما رسید من هنوز به کلاسهای زبان می رفتم و اوقات فراغت را با چهار تن از بچه های انجمن اسلامی که بچه های بسیار خوبی هم بودند به تفسیر قران می پرداختیم تمامی این بچه ها بعد از تعطیلات خود به ایران بازگشتند. من آنقدر آشفته شده بودم که دیگر نمی توانستم شبها بخوابم و تصمیم داشتم به ایران برگشته و برعلیه عراق بجنگم. ولی همان دوستان می گفتند که نه، تو آمده ای درس بخوانی و رفتن تو چنان کمکی نمی کند چرا که جنگ به زودی تمام می شود. ارتباط من با این افراد بعداً قطع شد.
همان طور که گفتم هر روز خبرهای مختلف به ما میرسید و جراید سوئد بیشتر به درج مطالبی می پرداختند که دال بر سرکوب داخلی و جنگ بوده و مصائب زیادی را برای مردم ایران بوجود آورده است.
پیوستن به مجاهدین:
من به عنوان یک فرد مستقل و با اعتقاد به ایدئولوژی اسلام شاخص بودم. یکی از استادان ما که خانمی بود و همسر آمریکایی داشت قالباً با ایرانی ها خوب نبوده و همیشه می گفت که ایرانیها وحشی هستند چرا که سفارت آمریکا را تصرف کرده و آمریکایی ها را زندانی کرده اند. و در واقع می گفت هر چه برسرآنها می آید حقشان است. من چندین بار این مواضع را شنیده بودم و یک روز در مقابل بچه ها با وی برخورد کرده و گفتم وقتی یک نفر کار اشتباهی می کند نمی گویند همه کار بد کرده اند و باید مجازات بشوند. کمااینکه در سوئد هم همینطوراست. ما مجازات جمعی نداریم در ثانی تاریخ ایران پراست از حوادث ناگواری که صرفاً بانی و مسئول آن آمریکا بوده است و نه تنها در ایران بلکه در کشورهای جهان، به او گفتم شما چه می کنید اگر کسی به خانه شما حمله کند و قصد داشته باشد تمام امکانات شما را از دست شما درآورد. او گفت من دفاع می کنم من هم گفتم درایران هم همین کار را کردند. ولی دفاع کردن شیوه های مختلف دارد شاید حتماً نبایستی از اینجا شروع می شد. معلم من بعد از این جریان احترام ویژه ای برای ایرانیها قائل بود و همیشه از من می پرسید که اوضاع ایران به چه صورت است. یک روز مسئول انجمن دانشجویان مسلمان احمد به مدرسه ما آمد و با من تماس گرفت که ما تو را دیده ایم و پیشنهاد کرد که به جلسات آنها بروم. جلسات عمدتاً به این صورت بود که وقت ما به خواندن کتابهای سازمان – تفسیرآنها و تفسیر قرآن می گذشت و بیشتر حالت فرهنگی داشت و یا اینکه سخنرانیهای مسعود رجوی را تماشا می کردیم و در مورد آن بحث می کردیم. کم کم فعالیتهای ما گسترده تر شده بود و تمامی وقت من را می گرفت حتی بعد از یک ترم در دانشگاه مجبور به کنار گذاشتن درسم هم شدم. در طی دورانی که درخارج بودم با مطالعه کتابهای غربی و تحقیق در رابطه با زندگی آنها آموخته بودم که دمکراسی یعنی تحمل نظرات دیگران با ایدئولوژیهای مختلف و اندیشه های متفاوت حتی اگربر خلاف اندیشه خود فرد هم باشد. خیلی زود بعضی افراد در انجمن را شناختم که به اصطلاح مسئول هم بودند ولی هیچ بویی از فهم و دمکراسی نداشتند. عمدتاً بحثها همه بر رد تمامی گروهها بود و اساساً مجاهدین اندیشه خود و سازمان خود را برتر ازهمه گروهها می دانست و اکثراً انها را رد می کرد. به همین دلیل خیلی زود سایر گروهها همین نظرات را درباره مجاهدین داشتند. اگر چه بطور فردی خود من هیچ اختلافی با آنها نداشتم (افراد گروههای دیگر) ولی به طور تشکیلاتی یک نوع برتری فکری در سازمان گسترده بود. که آنها فقط خود را قبول داشتند و دیگران را نفی می کردند.
اولاً انجمن دانشجویان مسلمان در واقع به این معنی باید باشد که افراد دانشجو هستند و یکسری فعالیتهای سیاسی هم می کنند. درصورتی که دراین انجمنها هیچکدام دانشجو نبودند یا اگر هم بودند هیچ کدام ادامه تحصیل نمی دادند و فقط نام انجمن دانشجویان مسلمان را یدک می کشیدند. که البته یکسری مزایای مالی هم برای انجمن ما دربرداشت.
مسئولین اهمیت و بهایی برای افراد و گروههای دیگر قائل نبودند. همین بی اهمیتی را درقبال سوئدیها داشتند. سازمان از همان سالهای 80 (1359) شروع به جمع آوری پول در کلیه نقاط اروپا کرد و قالباً از همه هواداران و سمپاتهای خود می خواست که حتی اگر کار تشکیلاتی نمی توانند بکنند حتی یک روز در هفته را بیایند و پول جمع بکنند که خیلی ها این دومی را برگزیده بودند یعنی جمع آوری مالی می کردند ولی کار حرفه ای تشکیلاتی نمی کردند. البته سیاست سازمان این بود که باید روی این افراد کار کرد و کم کم آنها را به سوی خود جلب کرد. در جمع آوری مالی یک سری ملاحظات اجتماعی را باید رعایت کرد اینکه سوئدیها خارج از تشکیلات هستند و یک روتین عادی زندگی دارند یعنی درساعتهای دیروقت نباید به درب خانه های آنها رفت و مزاحم آنها شد. از آنجایی که من در روابط خارجی انجمن فعال بودم درارتباط با مسئولین شهری و شخصیتها و احزاب بودم روی این موضوع همیشه تاکید داشتم و تعدادی بودند که به این مسئله اهمیت نمی دادند و می خواستند درمقابل مسئولین بالاتر خود شیرینی کرده و پول بیشتری جمع آوری کنند. همین مسئله باعث اختلاف من با یکی از این با صطلاح مسئولین اجتماعی شد و کار را رها کردم و به انجمن نرفتم. هر روز با من تماس می گرفتند می آمدند تا از دل من دربیاورند و بعد از یک هفته بالاخره من به انجمن برگشتم.
محل جمع آوری پولها خانواده های زندانیان سیاسی بود ولی خانواده زندانیان سیاسی رنگ این پولها و پولهای دیگر را هرگز ندید. بلکه برای حل وفصل ارتباطات با ایران و یا خرج سفرهای به این طرف و آن طرف استفاده می شد و به پاریس در اور فرستاده می شد یک بار خود من این پولها را به پاریس بردم.
به من و دیگران قبولانده بودند که مجاهدین در بدترین شرایط در عراق به سر می برند کمبود آب، غذا، امکانات و همه و همه باعث شده بود که هواداران و اعضاء صبح تا شب کار می کردند. حتی آنهایی که حقوق بی کاری می گرفتند و یا حقوق اجتماعی می گرفتند تماماً پولها را به سازمان می دادند که برای شرایط بهتر بچه ها از آنها استفاده بشود اکثر ما دچار بد خوابی یا بی خوابی شده بودیم و خود من زخم معده گرفته بودم. هر روز ما به یک شهر می رفتیم و چندین بار هم به نروژ رفتیم تا هواداران آنجا را فعالتر کرده و کار مالی – اجتماعی را هم در آنجا گسترده کنیم. این شرایط ادامه داشت تا پدیده ای به عنوان انقلاب ایدئولوژیک در سازمان به وقوع پیوست.
انقلاب ایدئولوژیک:
منظور از انقلاب ایدئولوژیک 1. در واقع کسب جزئی ترین اطلاعت در مورد هر فرد پیوسته به مجاهدین بود چه زن و چه مرد. یک نوع سیکوآنالیز که بتواند اطلاعات تازه از درون هر زن و هر مرد مجاهد را برای مسئولان برملاء سازد تا در آینده بتوانند به عنوان یک حربه تشکیلاتی از آن برعلیه هر عنصر سازمانی استفاده بکنند.2.جذب نیروهای زن در جامعه بود. یک نوع بهاء غیر واقعی و مکانیکی به زن و برتری ایدئولوژیک او بر مردان و خلع سلاح آنها و اینکه مسعود بطور کلی از دست نیروهای قدیمی خود خلاص یافته و مریدان جوان خود را به دور خود جمع کند.
درست است که بایستی دست به تغییرات زد. ولی تغییرات می بایستی مطابق با شرایط واقعی روزمرده مردم باشد با رعایت عادات و رسوم و سنت ها. چرا که مسئله تمامی مردم ایران است. مخرج مشترک واحد انسان و انواع دیگر (حیوانات ) نیازهای فیزیکی است ولی وجه غالب و برتری انسان بر انواع دیگرعقیده اختیار و آگاهی انسان است که حاکم بر جهان هستی است. در دنیای غرب مرد و زن برابر و یکسان با یکدیگر زندگی و کار می کنند. کار در یک سمت و زندگی شخصی در سمت دیگر دو دنیای متقاوت که بطور جداگانه در کنارهم هستند. کار کردن در کنار هم براساس اهداف مشترک است و دلیلی ندارد افراد برای کار کردن در کنار یکدیگر یک نوع محرومیت فیزیکی هم داشته باشند. در صورتی می بینیم در غرب افراد مزدوج با یکدیگر کار نمی کنند چون احساسات و عواطف مشترک می تواند بر کار و اهداف مشترک اثر سوء داشته باشد ولی رجوی با طلاق و ازدواج مجدد نظر دیگری را برای خود دنبال میکرد.
حرکت رجوی به منظور پاشیدن خانواده به عنوان یک ارگان تاریخی که همیشه مورد احترام جوامع و ادیان بوده است عملاً اعلام جنگ بر علیه خانواده بوده است.
برای رسیدن به هدف بایستی فرد خود این تغییر را بخواهد و بوجود آورد نه به طور صوری و فرمایشی و اعطائی، بلکه بطور فعال و عملی در تمامی عرصه های زندگی درمیدان خانه و درمیدان جامعه خود آن آزادی و رهایی را کسب بکند. زن وکیل نمی خواهد ناجی نمی خواهد زن علیرغم تفاوت های فیزیکی با مرد قادر به تغییر همان مرد است و می تواند تاثیر پذیری از آن مرد هم داشته باشد.
از نظر مسئولان مجاهدین هر کس که انقلاب ایدئولوژیک را نمی فهمد اشکال از درون خودش است و خودش لیاقت ندارد که بفهمد. همه سعی میکردند بگویند که ما می فهمیم در واقع این پروسه چنان جو مقایسه و مسابقه ای را بوجود آورده بود هر کس که بیشتر مسعود و مریم بگوید خود را بزند و گریه بکند ایدئولوژی تر است و رده بالاتری می گیرد یادم می آید که ما می بایستی انقلاب ایدئولوژیک را به میان مردم ایران در اروپا ببریم و تغییر را در آنها بوجود آوریم.این لانسه کردن (معرفی) چنان خشم مردم را برانگیخته بود (بیشتر درمیان زنان)، بطوریکه جلسات همیشه توام با داد و فریاد و هتک حرمت دیگران ختم میشد.
جالب این بود که بیشترین اعتراضات ازسوی زنان عادی ایران در خارج بود که این ازدواج مکانیکی را توهین به زنان قلمداد می کردند.
بهر صورت هیچ وقت کاملاً مشخص نشد چرا این حرکت صورت گرفت فقط می گفتند شما می بایستی خودتان به چرای آن برسید و بروید فکر کنید در آورید که چراو تعدادی در آن شرایط از سازمان بیرون رفتند و شروع کردن به زندگی عادی ولی من هنوز به این نقطه نرسیده بودم و میبایستی بیشتر سازمان را می شناختم.
جبهه:
جبهه کجاست. من فکر می کردم برادران و خواهران سازمانی در تحت فشار زندگی می کنند بدون غذا و مکان اما این طور نبود اکثریت در ساختمانها و هتل های تازه ساز در بغداد زندگی می کردند و ازهر نظر همه چیز داشتند آن قدر امکانات بود که حتی تعدادی از افراد مخابرات (سازمان امنیت) عراق که درساختمان های ما به حفاظت از ما شاغل بودند با دید متفاوتی به ما نگاه میکردند. با شناختی که از آنها داشتم اکثراً جزء خانواده های پایین جامعه عراق بودند که شرایط علمی و فکری بالایی نداشتند و بیشتر لمپن های جامعه بودند که می توانستند فقط اشتغال به این کارها را داشته باشند. ولی تعدادی هم بودند که تربیت بالا و ویژه ای داشتند ولی در کنار دیگران همان کار را انجام می دادند. هیچ ترددی بدون مامور امنیتی صورت نمی گرفت و اکثراً من هم نفر همراه بودم حتی ما وقتی نیاز به عکاسی داشتیم جای مخصوص خود داشتیم و هر جایی نمی رفتیم.
وقتی به شرایط زندگی مجاهدین درعراق فکر می کنم به فکر می افتم که چطور به ما قبولانده میشد که چه وضعیت اسفباری در عراق و منطقه داریم. این باعث شد که هواداران ناآگاه و انسان چطور از کار و مال و جان خود در اروپا مایه می گذاشتند که شرایط بهتری برای بچه ها در منطقه بوجود آوردند. من خودم بعنوان یک قربانی این شرایط نه می خوابیدم و نه به موقع غذا می خوردم زندگی من منوط بودبه کاراز صبح تا 4 صبح روز بعد. دو بار در گوتنبرک در هنگام کارمالی اجتماعی در میان مردم به زمین افتادم و بیهوش شدم 2 روز قبل از آن خونریزی معده داشتم آنقدرخون از دست داده بودم که آمبولانس مرا به بیمارستان بردو چند روز در بیمارستان به من سرم و خون تزریق کردند که زنده بمانم.
تبلیغات سازمان آنقدر فضا را گرفته بود که بچه ها می خواستند هر چه زودتر به عراق بروند و به خیال خود بجنگند. من از آنجائیکه در روابط خارجی بودم مرا ابتدا به پاریس فرستادند. من در پایگاهی در نزدیکی اور جا گرفتم مسئول پایگاه همسر ابراهیم ذاکری بود. از این محل معمولاً برای پذیرایی مسئولان فرانسوی استفاده میشد. یادم می آید که من مسئول پذیرایی بودم که شهرداراور به آنجا آمده بود. بهر حال بعداً یک ماموریت به من داده شد که به شهر لیل فرانسه رفته برای تظاهرات 30 خرداد افراد ایرانی را سازماندهی داده، از مسئولین فرانسوی برای شرکت دراین تظاهرات دعوت کنم. من یک هفته تمام از روز تا شب کار میکردم و شبها در یکی از خانه های هواداران استراحت میکردم و دراین روزها سردرد شدیدی داشتم ولی پشت سرگذاشتم و توجه نمی کردم تا اینکه وقتی در یک نشست با مسئولین دانشگاه لیل مشغول صحبت بودم از هوش رفتم و بعد از سه ساعت در بیمارستان به هوش آمدم آنها گفتند که باید سریعاً جراحی شوم آنها مرا جراحی کردند ویک هفته در بیمارستان بودم که از پاریس آمدند و با هواپیما مرابه پاریس برگرداندند. مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیک و تعمیق ان شروع شده بود و هر روز جلسه و نشست داشتیم و باز هم دچار احساسات شده و جلسات با جیغ زدن و گریه کردن و تعمیق انقلاب سپری می شد.
بعد از سه هفته تغییر سازماندهی شده بود و مسعود رجوی به عراق منتقل شده و سازمان نیروها را به این ترتیب کم کم به عراق فرستاد.
من یادم می آید در بغداد فرودگاه صدام از محل مخصوص وارد شدیم و اصلاً با مردم عادی وصف آنها قاطی نبودیم. بعداً ما را به پایگاه سعادتی بردند که مسعود رجوی هم در یک بخش آن اقامت داشت. ولی اکثر ساختمانهای بلند در بغداد در کنار هم محل اقامت مجاهدین بود.
هنگامی که به سازمان پیوستم هیچگاه به فکر رده سازمانی و موقعیت در سازمان نبودم یک ایده آلیست که خواهان تغییرات اساسی برای صرفاً بهبودی وضع زندگی مردم بود و با این اندیشه که در ایران همه حق زندگی دارند چه مسلمان باشند و چه نباشند چه فارس باشند چه کرد و یا عرب فرقی نداشت. تفاوت ما انسانها از نظر من میزان مسئولیت پذیری و آگاهی فرد بود و نه چیز دیگر ولی به مرور فهمیدیم حسادت و مسابقه و رده بندی آدمها در سازمان بطور فعالی عمل می کند. قدم به قدم انتقاد از خود به عنوان یک حرکت تشکیلاتی مورد استفاده قرار میگرفت و به عنوان حربه ای برای در هم شکستن یکدیگر استفاده میشد و هر فرد می بایستی از خود انتقاد کند صرفاً از خود هیچ کس حق انتقاد و نظر در مورد مسئول و فرمانده خود را نداشت چرا که طبق این نظریه ما به عنوان افراد در سازمان فاقد صلاحیت هستیم که از مسئولین انتقاد کنیم. تجمع دوستانه و صحبت کردن مردود و ممنوع بود این رفتار طبق نظر تشکیلات باعث تشدید لیبرالیسم و روحیه لیبرالی در افراد میشود و بایستی از آن خودداری کرد و یک خطر برای سازمان بشمار می آمد. از همان اروپا و سوئد و بعد از سال 61 سازمان دیگر در کتابخانه خود روزنامه های دیگر را برای مطالعه نمی گذاشت فقط رساله، نشریه ها و کتابهای سازمان مورد استفاده قرار میگرفت. هیچ کس هرگز نمی توانست عقیده مخالف با طرحها و نقطه نظرات سازمان ارائه دهد اگر کسی این کار را میکرد حق ماندن در باصطلاح خانواده بزرگ مجاهدین را نداشت. سال 1986 عراق بمباران شهرهای مختلف ایران را در دستور کار خود قرار داد. برای من این حرکت غیر انسانی بود و دیگر جنگ با ارتش نبود بلکه با همه مردم ایران بود که حاصلی جزء کشتار مردم بیگناه از زن و مرد و بچه و غیره نداشت. ما نشست هفتگی خود را داشتیم مسئول نشست هم عباس داوری بود (اخیراً متوجه شدم که مژگان که آن موقع در این نشست بود و کار دفتری می کرده کویی بعداً مسئول اول مجاهدین شده است) عباس داوری برای روشن کردن مسئله مثال زد که آمریکا با بمباران اتمی ژاپن باعث شد که جنگ با ژاپن تمام بشود. من گفتم مثل اینکه ما داریم برای مردم ایران می جنگیم. من قبول نمی کنم که خانواده های ما زیر بمباران قرار بگیرند و نظر ایشان را رد کردم و گفتم مطمئن باشید که رژیم خمینی بیشتر میتواند بسیج کند و این حرکت، جنگ با همه مردم ایران است. من نشست را ترک کردم و اعصابم کاملاً خورد بود به من اولتیماتم دادند که باید تغییر عقیده بدهم و هم نظر با بقیه باشم. حدود دو هفته من از تشکیلات خارج گذاشته شدم نه حق داشتم در جمع شرکت بکنم و یا اینکه با کسی حرف بزنم. بایستی در آسایشگاه می ماندم و فکر می کردم. حتی نزدیک ترین دوستانم که از سوئد مرا می شناختند جرات نزدیک شدن و حرف زدن با من را نداشتند شرایط کاملا روانی که آدم خود را کنار دیگران به عنوان یک زندانی تصور میکرد. تمام بعد از ظهرها را در پشت بام پایگاه جلال زاده قدم میزدم و فکر می کردم گاهاً می خواستم که ناپدید شوم و دیگر در آنجا نباشم ولی نمی شد هیچ راهی برای من نبود که برای زنده ماندن باید با شرایط حرکت بکنم و اندیشه و افکار خود را در زندان وجودم حبس بکنم تا شرایط مناسب دیگری بوجود آید. راه برگشتن به تشکیلات نامه نگاری و یک نوع توبه نامه و طلب بخشش از رهبری بود. این شیوه بر تمام تشکیلات حاکم بود و سازمان همیشه می خواست که افراد در هر شرایطی به سازمان نامه بنویسند که سازمان از هر کس مدرک داشته باشد. شیوه ای که سازمان از رژیم شاه به ارث برده است.
سازمان هرگز از تاریخ یاد نگرفته است علیرغم اینکه می گوئیم با اختناق مخالف هستیم هرگز خودمان را حلاجی نمی کنیم که خودمان تبدیل به یک اختناق گر جدید شده ایم من هرگز فراموش نمی کنم که برای مخالفت با هر گونه اختناق و سرکوب می بایستی 100 درصد انسانی باشی و عشق بورزی و به زندگی ارج بگذاری و گرنه هرگز توانایی مخالفت با ضد خود را نخواهی داشت و فرق بین ما و آنها را درک نخواهی کرد.
سازمان همیشه می خواست ثابت کند که او مظلوم است و رژیم ظالم و آزادی کش است ولی چطورمی توان خود همان روش را به کار برد و خود را کماکان مظلوم دانست.
در سال 1988 دولت ایران اعلام نمود که خواستار پایان دادن به جنگ است البته این اعلام باعث نگرانی سازمان شد چرا که تمام معادلات وجودی او در عراق را به هم می زد در واقع تا زمانیکه جنگ بود یک راهی برای سازمان بود که به ایران و نیروهای ایران حمله بکند و جنگ در واقع یک موهبت برای سازمان بود چرا که عراق دیگر نمی توانست اجازه بدهد از خاکش برای حمله به ایران استفاده شود. وقت تنگ بود و سازمان و رجوی فرصت خواست که آخرین حمله را به ایران بکند سازمان تا توانست نیروهای خود را بسیج کرد و هر چه نیرو در خارج کشورداشت را فراخواند افرادی که کوچکترین آموزش نظامی هم ندیده بودند. در آخرین نشست جمعی که رجوی خود مسئول آن بود برنامه ریزی شده بود که لشگرهای مختلف مسئول گرفتن استانهای مختلف در ایران خواهند بود او جو را طوری درست کرده بود که فقط کافیه مجاهدین وارد ایران بشوند و همه مردم به دنبال آنها راه می افتند یادم می آید که وقتی وارد ایران شدیم تا کرند و اسلام آباد حتی یک ایرانی هم ندیدم. شهرها خالی از سکنه و ما وارد یک شهر خالی شدیم. محل استقرار ما، درواقع همان فرمانداری اسلام آباد غرب بود ولی بقیه نیروها به سمت کرمانشاه رفته بودند عصر به ما خبر رسید که نیروها در تنگه چهار زبر درگیر شده اند 3-4 روز شهر تحت بمباران و موشک باران بود تا اینکه خبر دادند که نیروها بایستی به عراق عقب نشینی کنند. حاصل این جنگ بیهوده 1200 کشته از سوی مجاهدین بود.
مسعود علت شکست را تمام عیار نجنگیدن نیروها دانسته بود که گویی شش هزار نفر می توانستند ایران را آزاد بکنند و اینکه در واقع مردم آن طوری که رجوی می خواست برنخواستند و به حمایت مجاهدین قیام نکردند همان اشتباهی که رجوی در سال 60 کرد و عملیات مسلحانه اش را درشهرها به شکست انجامیده شد و مردم دوباره به حمایت آنها برنخواستند.
مرحله سوم انقلاب ایدئولوژیک طلاق در درون سازمان بود. قبل از این جریان ازدواج در درون مجاهدین تنها از طرف بالا و مسئولین ابلاغ و تصمیم گرفته میشد. هیچ کس خودش نمی توانست همسر و یا شوهر خود را انتخاب کند. چون سازمان این گونه ارتباطات را مضر تشکیلات دانسته چرا که تصمیم گیری فردی ایجاد علاقه و محبت در نیروها می کند بعضی وقت ها سازمان مجبور می شد که ازدواج نیروی خود را بپذیرد. من با همسرم در سازمان و بعد از چند دیدار در شامهای دستجمعی قرارگاهی که به طور سنتی هر یک ماه یک بار صورت می گرفت. آشنا شدم یکبار هم در جریان زیارت کربلا با او روبرو شدم از آنجائیکه من مسئول زیارت از عتبات متبرکه بودم و تاریخچه کربلا را می دانستم مسئولیت این سفرها را به عهده گرفته بودم. از آنجائیکه سازمان قصد داشت کس دیگری را برای همسر من برگزیند اجازه داد که وی خودش تصمیم بگیرد اگر چه به انحای مختلف به او مسئولیت داده بود که تحت فرماندهی فرد مورد نظر سازمان باشد تا شاید او آن فرد را انتخاب بکند ولی ایشان من را انتخاب کرد در نتیجه یک پس روی برای سازمان در نظریه خود بود. قبول ازدواج ما مشکلات زیادی را بعداً برای من و همسرم بوجود آورده که این داستان دیگری است. باردار شدن هم در سازمان بشدت ممنوع بود. چرا که وجود بچه باعث میشود که علاقه خانوادگی بوجود آورد و ذهن را از کار اصلی که نظامی بود دور کند ولی اگر اشتباهاً یکی از مسئولان زن سازمان حامله میشد برخورد با او کاملا متفاوت بود فرد می بایستی استراحت کند و حتی حدمتکار داشته باشد که فرد مسئول دچار سختی نشود یک شیوه طبقاتی که ایجاد فرق و تفاوت در سازمان را نشان میداد در صورتی که ما به عنوان مجاهد و به عنوان افسر سازمانی محسوب میشدیم لقبی بود که مسعود رجوی به ما میداد و شعار جامعه بی طبقه باعث استفراغ آدم میشد زیرا تفاوت همیشه درسازمان وجود داشته است و یک صورت کاملاً مشخص و زننده آن این بود.
وقتی همسر من حامله شد باعث شد که مسئولیتش عوض شود و به خدمات و آشپزخانه فرستاده شد که درآنجا فقط او نبود هر عضو رزمنده که حامله میشد به آنجا فرستاده میشد که بر اثر کار سنگین و زیاد بچه سقط شده و مسئله بارداری های ناخواسته به این صورت حل شود.یک نوع قتل ولی کاملاً تشکیلاتی و قانونی که نه تنها یک بار برای همسر من بلکه برای دیگر زنهای باردار در مجاهدین هم رخ داد. این است عشق مسعود به بچه های ایرانی و بچه های اعضای سازمان. مسئول بیمارستان مجاهدین اشرف زنی بود به اسم بتول که خیلی مغرور بود او از جمله کسانی بود که دوران حاملگی اش از شرایط بالا و ویژه ای برخوردار بود ولی وقتی نوبت به زایمان همسرم شد و علیرغم درد شدید که نیاز به آمدن آمبولانس داشت او را با ماشین معمولی و نشسته به بغداد فرستاد که مجبور شد سزارین کند تولد که همیشه باعث خوشحالی و محبت در درون خانواده میشود باعث شروع یک شکنجه مستمر برای همسرم بود از آنجائیکه او مجبور بود بچه خرد سال خودش را به مهد کودک مجاهدین بسپارد حق نداشت به بچه خود شیر بدهد و بچه نیز که گرسنه بود و گریه میکرد آنقدر از لحاظ روحی صدمه دید که همیشه می بایستی از بیمارستان به خانه می آمد کودک ما دیگر شیر نمی خورد و به چشمان مادرش نگاه میکرد و می گریست او با چشمان گریان خود از مادرش شکایت می کرد که چرا او را تنها می گذارد و چرا او را کنار خود ندارد. من نیز که محل ماموریتم در کفری بود از هیچ چیز خبر نداشتم. ازدواج در درون سازمان اساساً معنی و مفهوم ازدواج معمولی راندارد چرا که زن و شوهر اصلاً با هم حرف نمی زنند و ارتباطات آنها از طریق مسئولین خود است و در نتیجه هیچ گاه علاقه بین زوج شکل نمی گیرد و در واقع طوری است که زن و شوهر همیشه باید مواظب باشند که درگیری پیش نیاید چرا که مشکل بوجود آمده سریعاً از طریق مسئولین هر فرد به فرد گفته میشود.
وقتی که کسی (بچه) که خوش امد نیست می بایست بیشترین هزینه را برای موجودیت خود بپردازد. چطور میتوان به چنین انسانهایی باور داشت که آنها واقعاً می خواهند بچه های مردم ایران را نجات بدهند بدون اینکه هیچ احساس انسانی و عشق به بچه های اعضای خود نشان دهند. طی بارداری دوم همسر من او را مجبور کردند که او کارهای سنگین بکند و وسائل سنگین را جابجا بکند برای اینکه بچه خود را سقط کند آنها هرگز جرات نداشتند که بطور آشکار بگویند بروید و بچه خود را سقط کنید. اما مجبور می کردند که آنها بر اثر کار شدید و طولانی روزانه بچه خود را سقط بکنند. در صورتی که سازمان از سودانیان و مصریان در کارهای خدماتی استفاده میکرد ولی اجازه نمی داد که آنها این کارها را بکنند چرا که هدف دیگری را به دنبال داشت.
وقتی عراق تصمیم به تصرف کویت گرفت سازمان تصمیم گرفت که تمامی بچه های خود را به خارج بفرستد. ابتدا آنها بچه های مسئولین و از جمله بچه مسعود و مریم را بدون هیچ مشکلی به فرانسه (اور) فرستادند سازمان دریک نشست بزرگ برای اولین بار در طول تاریخ خود از خانواده خواست که تصمیم بگیرند که می خواهند با بچه های خود چه بکنند. هدف از اینکار که بچه بایستی تا زمانی که خمینی سرنگون نشده به خارج فرستاده شوند و هیچ پدر و مادری حق ندارد که بداند که بچه آنها کجاست سه سناریو بیشتر نبود.
1- بچه ها به ایران نزد خانواده های رزمندگان فرستاده شوند.
2- اگر رزمندگان فامیل یا آشنایی در خارج دارند که می تواند بچه های آن را بپذیرد بچه ها را نزد انان بفرستند.
3- سازمان آن ها را به نزد هواداران و سمپاتهای خود در خارج از بفرستد ولی هیچ ارتباطی نباید با پدر و مادر خود داشته باشند.
دو نوع برخورد با این مسئله شد کسانی که در سازمان ازدواج سازمانی کرده بودند کاملاً موافق خط سازمان بودند ولی کسانی که در ایران ازدواج کرده و بعداً به سازمان پیوسته بودند و تعدادی دیگر که به زن و بچه خود علاقه داشتند مخالف با این تاکتیک سازمان بودند. من میدانم که تعداد زیادی از بچه ها به اردن فرستاده شدند و تعدادی از اعضا و هواداران سازمان در خارج آمدند به اردن و بچه ها را به کشورهای مختلف منتقل کردند تعداد زیادی ازاین بچه ها به سوئد آمدند و در فرودگاه رها شدند و هواداران خود وارد سوئد شدند بدون اینکه نشان بدهند که هیچ ارتباطی با این بچه ها دارند. پلیس گمرک سوئد بزودی متوجه شد تعداد زیادی بچه ها آمده اند که نه پدر دارند و نه مادر و نه کاغذی که نشان بدهد که از کجا آمده اند.
تعداد زیادی از این بچه ها بعدها دچار اختلالات روحی و روانی شده و مورد سوء استفاده فیزیکی و جنسی قرار گرفتند. تعدادی که با من آشنایی داشتند تعریف می کردند که چندین خانه مخصوص برای این بچه ها شروع به کار کرد که از این بچه ها مواظبت میکردند.
ما تصمیم گرفتیم که بچه هایمان را هیچ کجا نفرستیم و نیز تعداد زیادی مثل ما همین تصمیم را گرفتند بچه ها را در زیر زمین یکی ازساختمانهای بزرگ در بغداد مسکن دادند جنگ آمریکا و ناتو تمام عیار با عراق شروع شده بود. تمام رزمندگان هم به کفری منتقل شدند بعداز یکماه به متاهلین ابلاغ شد که می توانند به بغداد بروند و تعطیلات را با بچه خود و خانواده خود باشند.
وقتی برای اولین بار بعد از این جریانات دختر خود را ملاقات کردم بشدت متاثر شدم و اشک از چشمانم فرو ریخت او بشدت لاغر شده بود نه حرف می زد و نه راه می رفت و کاملاً عقب رفته بود او دچار ترس و وحشت عجیبی بود و خود را در توالت آپارتمان حبس میکرد. عصر همان روز با همسر خود تصمیم گرفتیم که دیگر هرگز او را ترک نکنیم. (پائیز 1990 ) و خود را آماده هر اتفاق تازه ای کردیم. 12 سال امید برای یک آینده انسانی تر و بهتر برای بچه ها و مردم کاملاً نقش بر آب رفته بود. چه اتفاقی قرار بود که بیوفتد. کاملاً بی اهمیت بود. چیزی که مهم بود آن بود که ما با هم هستیم و این برای ما اصل بود. ما نمی خواستیم عشق خود را به زندگی و بچه های ایران را فراموش کنیم.

بهرام ش، سوئد

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا