مجاهدین خلق

خاطرات قلعه اشرف(1)

خاطرات قلعه اشرف(1)


پیشگفتار
کتاب حاضر که حاصل دست نوشته های آقای منصور تنهائی در مورد شرح حال خویش در هنگام استقرار در قرارگاه اشرف است بیانگر یک تجربه تلخ اما روشنگر و آگاهی بخش در رابطه با ماهیت فرقه رجوی و روابط و مناسبات ضد دموکراتیک و غیر انسانی حاکم بر تشکیلات مذکور می باشد. در این خاطرات واقعیات مناسبات درونی فرقه فاشیستی رجوی به زبانی ساده و ملموس تشریح شده که نکات بیشمار تکاندهنده ای در آن نهفته است. نوع نگرش و رفتار مسئولین فرقه تروریستی رجوی با افراد حاضر در قرارگاه اشرف نشانه ذهن بیمار و زشت رهبری فرقه یعنی مسعود رجوی و دیگر سران فاشیست آن می باشد که با هیچیک از معیارهای اخلاقی و انسانی دنیای مدرن و انسان معاصر سازگاری ندارد و آشکارا اصول مسلم و بدیهی حقوق بشری را نادیده می انگارد.
در واقع خاطرات آقای منصور تنهائی نشانگر گوشه ای از فضای فاشیستی و ضد دموکراتیک حاکم بر قرارگاه اشرف است که سران فرقه در طی پروسه سیستماتیک با شیوه های غیر انسانی هویت انسانها را مسخ و نابود می کنند. از بین بردن علائق و احساسات انسانی ، تجاوز به حریم خصوصی افراد و نفی هر گونه آزادیهای مصرح در منشور جهانی حقوق بشر از جمله آزادی چگونه زیستن ، آزادی بیان و عقیده و آزادی نقد و انتقاد بخشی آز آن بشمار می رود.
نوشته حاضر نشان می دهد که چگونه فاشیسم رجوی در روابط درونی تشکیلات به ویژه در مناسبات قرارگاه اشرف به وضوح و در طول سالیان دراز عینیت یافت و ثابت کرد که آدمی در فرقه رجوی نه به عنوان یک وجود انسانی بلکه یک ابزار مکانیکی در خدمت به امیال زشت و ضد میهنی فرقه به حساب می آید.
بعد از مطالعه خاطرات مذکور می توان به روشنی نتیجه گرفت که رجوی و سران تروریست فرقه برای رسیدن به امیال پلید خود دست به هر رفتار و عمل مغایر با ارزشها و اخلاق انسانی می زنند ، اصول و پرنسیب های دموکراتیک را براحتی زیر پا می گذارند، کانون گرم خانواده ها را متلاشی می کنند ، کودکان را با جدائی از پدران و مادران خویش در کشورهای مختلف آواره می سازند ، در شکنجه و نقض گسترده حقوق انسانی افراد معترض و منتقد به خط مشی ایدئولوژیکی و سیاسی و تشکیلاتی سازمان تردیدی به خود راه نمی دهند و با تحویل نیروهای خواهان جدائی از فرقه به سازمان امنیت عراق در دوران حاکمیت استبدادی صدام و صدور حکم اعدام و زندان برای آنان ، ماهیت فاشیستی و غیر انسانی فرقه را آشکار می کنند.
امید است که با پند آموزی از خاطرات عبرت آمیز آقای منصور تنهائی بیش از این شاهد قربانی شدن افراد و به هرز رفتن استعدادها و پتانسیل خلاق انسانها در فرقه رجوی نباشیم.
با امید به رهائی تمامی نفرات تحت سیطره فرقه رجوی و بازگشت آنان به آغوش پر مهر خانواده هایشان و میهن عزیزمان ایران.
آرش رضائی

خاطرات قلعه اشرف
روزهای اسارت

در سال 65 در یکی از شبهای جنگ ایران و عراق حوالی ساعت دو نیمه شب در منطقه عملیاتی دهلران من که سرباز گردان قدس وابسته به لشکر 88 زاهدان بودم در حین عملیات دشمن بعثی بعد ازدفاع جانانه از موضع تحت حفاظت خود در منطقه سومار به علت اتمام مهمات جنگی و محاصره کامل از سوی نیروهای عراقی به اتفاق همرزمانم به اسارت در آمدیم.هنگام اسارت بیست و هفت ماه خدمت کرده بودم و تنها چند هفته به پایان خدمت سربازی ام مانده بود.به یاد دارم که قبل از عملیات، نیروهای صدام آتشباری گسترده و شدیدی رابرمواضع ما شروع کردند و سپس از چند محور به منطقه محل استقرار گردان ما حمله کردند و بعد از به شهادت رساندن اغلب
دیده بان های گردان از مسیر نفت شهر حلقه محاصره را تنگ تر کرده و نیروهای گردان که تقریبا هفتاد نفر بود بعد از چند ساعت مقاومت به علت اتمام مهمات به اسارت دشمن بعثی در آمدند.بعد از اسارت دستانمان را بسته و به نزدیکترین شهر که مندلی نام داشت منتقل کردند.در آن شهر ابتدا چشمهایمان را نیز بستند و وادارمان کردند تا در روی زمین بنشینیم و تا ساعت دو بعد از ظهر همان روز در حالیکه از فرط تشنگی و گرسنگی روی زمین افتاده بودیم به ما از دادن آب نیز خودداری کردند.به خوبی آن لحظات تلخ در حافظه ام حک شده که چگونه در ساعات اولیه اسارت به علت گرمای شدید منطقه ما اسرا از نیروهای عراقی تقاضای آب می کردیم ولی آنان با بی اعتنائی در حدود پانزده ساعت از دادن آب به ما طفره رفتند تا اینکه سر و کله چند فیلمبردار عراقی پیدا شد و با چند دوربین مشغول فیلمبرداری از ما شدند.بعد از اتمام فیلمبرداری به هر نفر از ما فقط یک لیوان آب دادند سپس ما را که حدود هفتاد نفر بودیم سوار خودروهای نظامی کرده به بغداد بردند ما را در خیابانهای آن شهر گرداندندو عده ای که به تماشای ما آمده بودند با سنگ و گوجه فرنگی گندیده و آب دهان از ما استقبال نمودند به طوری که نیروهای عراقی هم از دیدن این صحنه ها کلی لذت می بردند.بعد ازپایان نمایش آزارواذیت ، ما را به اردوگاهی موقتی انتقال دادند که دردرب ورودی آن دژبانی مستقربود ودژبانها هنگام ورود به محوطه اردوگاه با مشت و لگد از ما استقبال می کردند تا اینکه ساعاتی بعد ما را به استخبارات عراق بردند و درآن محل به دو گروه سی و پنج نفری تقسیم کرده و در اتاق های نه متری جا دادند.در این اتاق ها به علت عدم فضای مناسب به نوبت و در حالت ایستاده غذا می خوردیم و در همان حالت نیز می خوابیدیم زیرا که جایی برای استراحت و یا نشستن نبود.ضمنا بیشتر مواقع و بدون دلیل ماموران استخبارات شروع به ضرب و شتم وحشیانه اسرا می کردند. یک هفته بازجویی از ما در بدترین شرایط و وضعیت غیرانسانی طول کشید و سپس به اردوگاه مشهور رمادیه منتقل شدیم. در ابتدای ورود به اردوگاه از ما خواستند تا سرو صورت خود را با تیغ اصلاح کنیم و برای این منظور به هر دوازده نفر یک تیغ اصلاح دادند بعد از اصلاح ماموران اردوگاه بی دلیل با کابل به ما حمله ور شدند و عده زیادی از ما زیر ضربات وحشیانه کابل مجروح و به حالت اغماء افتادیم آنان با ایماء و اشاره از ما می خواستند تا در آن وضعیت و به صورت چهار دست و پا به سمت آسایشگاه برویم.بعد از ساعاتی که همه از درد ضربات کابل به خود می پیچیدیم ماموران وحشی صدام با لباس محلی که خود عراقی ها به آن دیش داشه می گفتند وارد آسایشگاه شدند و به ما اخطار کردند تا در ظرف سه دقیقه آنها را بپوشیم. آن شب وحشتناک با درد و کابوس گذشت. باید اعتراف کنم هرگز تصور چنین وحشی گری و رفتار غیر انسانی را از سوی نیروهای صدام در دنیای متمدن عصر حاضر انتظار نداشتم. اوایل صبح بود که تعدادی از ماموران عراقی به داخل آسایشگاه وارد شدند و به مدت نیم ساعت و باز بدون هیچ دلیلی با کابل ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند.و سپس در آسایشگاه را برای هواخوری و رفتن به دستشویی باز گذاشتند و بعد از یک شبانه روز گرسنگی صبحانه ای که به ما دادند عبارت بود از پنج قاشق غذاخوری عدس و نصف لیوان چای. حوالی ظهر ما را به داخل آسایشگاه بردند و دقایقی بعد فرمانده اردوگاه که درجه سرهنگی داشت به داخل آسایشگاه آمد و قوانین آنجا را توضیح داد و تهدید کرد تا مو به مو آن را اجرا کنیم و گر نه شرایط بسیار ناگواری برای ما پدید خواهد آمد.او در تشریح قوانین اردوگاه گفت:بیش از دو نفر در محوطه اردوگاه قدم نزنیم به دیوار و سیم خاردار اطراف نگاه نکنیم ، دستورات نگهبانان را بی کم و کاست اجرا کنیم و هر گونه موارد تمرد را به نگهبانان اطلاع دهیم در غیر این صورت همه تنبیه خواهیم شد.فرمانده اردوگاه افزود سنت ما عراقی ها این است که اسرا را در هر روز صبح و عصر دو بار با کابل و به مدت نیم ساعت می زنیم تا اسرا حال فرار از محوطه در هنگام روز و از آسایشگاه در هنگام شب نداشته باشند و طبق سخنان او دقیقا هر صبح و شب این قانون وحشیانه و بی منطق اجرا می شد و اسرا در شدیدترین حالت و کاملا آشکارا و به طور دسته جمعی مورد شکنجه قرار می گرفتند. من نظاره گر به شهادت رسیدن تعداد زیادی از اسرای ایرانی در زیر شکنجه ماموران ستمگر صدام بودم که تاب تحمل ضربات شدید کابل را که با شدت تمام بر سر و روی آنان فرو می آمد، از دست می دادند ، به حالت اغماء افتاده و دقایقی بعد شهید می شدند سپس شکنجه گران عراقی اندام نحیف و بیهوش آنان را کشان کشان به بیرون از محوطه انتقال می دادند. ماهها و روزها به سختی می گذشت شاید تقدیر و سرنوشت این بود تا من شاهد عینی شکنجه و شهید شدن تعدادی از هم وطنان خود در روزهای تلخ اسارت باشم در یکی از روزهای اسارت حوالی صبح که تازه درب آسایشگاه باز شده بود یکی از اسرای هم آسایشگاه من که از اوایل شب به علت نبودن دستشویی در داخل آسایشگاه تحت فشار شدیدی بود با عجله به سمت دستشویی در آن طرف محوطه می رفت که ناگهان نگهبانان بیرحم اردوگاه با این تصور که او می خواهد به آنها حمله کند به سوی او یورش بردند و زیر ضربات مشت و لگد و کابل و قنداق تفنگ قرار دادند و در حالیکه سر و روی او غرق در خون شده بود بیهوش بر زمین افتاد و پس از لحظاتی ماموران مذکور جسم بی رمق و خونین او را به بیرون از محوطه بردند و دیگر خبری از او نشد.
اعمال وحشیانه نگهبانان اردوگاه به طور مستمر و مداوم ادامه داشت به طوری که رفتار ضد انسانی ماموران صدام برای ما اسرا امری عادی قلمداد می شد. در این روزهای سخت به علت سوء تغذیه و وضعیت نابهنجار بهداشتی دچار انواع و اقسام بیماریها شده بودیم. هر کدام از ما در عرض یکسال تقریبا پانزده کیلو وزن کم کرده بودیم. افسران عراقی ما را تهدید می کردند که در هنگام ملاقات با مامورین صلیب سرخ به وضعیت موجود اعتراض نکنیم و گرنه باید منتظر عواقب شدید آن باشیم. در مورد مختصات فیزیکی اردوگاه رمادی باید بگویم که اردوگاه مذکور از بیست بلوک جداگانه تشکیل شده بود بلوک یک تا یازده مربوط به اسرای قدیمی بود وبلوک دوازده به بعد اسرای جدید نگهداری می شدند. اردوگاه ما که به دوازده مشهور بود به چهار بخش تقسیم شده بود در هر بخش تقریبا چهار صدو هشتاد نفر از اسرا زندانی بودند هر بخش نیز متشکل از هشت آسایشگاه بود و هشت آسایشگاه نیز تنها یک دستشویی و حمام داشت که در حدود دو هزار نفر باید از آن استفاده می کردند و حق استفاده از آن نیز فقط در ساعات هواخوری در روز امکانپذیر بود در واقع بیش از نیمی از اوقات هواخوری ما بناچار در صف دستشویی به پایان می رسید.حمام هم از امکانات آب گرم برخوردار نبود ودر زمستان مجبور بودیم با آب سرد حمام کنیم.دیوارهای اردوگاه به ارتفاع ده متر از بلوک ساخته شده بود و اطراف آن را با سیم خاردارهای حلقوی به عرض پنج متر پوشانده بودند دور تا دور اردوگاه با دهها تانک و نفرات مسلح حفاظت می شد. سه بخش از اردوگاه ما برای اسرای ارتشی و بسیجی و پاسدار اختصاص داده شده بود و یک بخش نیز مخصوص خلبانها بود که در حدود بیست و پنج نفر بودند. جالب توجه است که کل اردوگاه رمادی فقط یک بهداری داشت که امکانات آن شامل دو عدد تختخواب و یک کمد دیواری بود که مقداری شربت و قرص در آن جای داده بودند. بعدها در سال 66 یک تلویزیون به آسایشگاه آوردند که به غیر از شبکه های عراقی سیمای به اصطلاح مقاومت فرقه رجوی را می شد تماشا کرد.
در اردوگاه ما فردی به نام محمد زنبوری که ظاهرا درجه دار ارتش و در اوایل جنگ به اسارت در آمده بود از سوی عراقی ها به عنوان مسئول اردوگاه انتخاب شده بود او در نزد اسرای ایرانی بشدت چندش آور و منفور بود زیرا آشکارا با عراقی ها زد و بند داشت و در واقع جاسوسی اسرا را برای ماموران عراقی می کرد وی به لحاظ شخصیتی خیلی پست و انحرافات اخلاقی و جنسی داشت او به علت گذشته و عملکرد ننگین خود سعی داشت در دل عراقی ها جا باز کند لذا برای این منظور با اسرای ایرانی خیلی بدرفتاری می کرد و بارها با تحریک و گزارش او عراقی ها ، اسرای ایرانی را بشدت شکنجه و تعدادی را نیز شهید نموده بودند.زنبوری سابقه بسیار بدی نیز در اردوگاه موصل داشت به این دلیل زبانزد اسرا شده بود و همه اسرا نسبت به او کینه شدید و تنفر عجیبی داشتند. زنبوری به اتفاق یکی دیگر از خبرچینان عراقی به نام امیری که او هم در بد طینتی و جاسوسی برای عراقی ها دست کمی از زنبوری نداشت علنا تبلیغ گروه رجوی را می کرد این دو بعدها جهت استمرار خیانت و شقاوت به فرقه رجوی در اردوگاه اشرف پیوستند. امیری در حال حاضر در قلعه اشرف حضور دارد و زنبوری در سال 74 بعد از اثبات در یوزگی تام و تمام خود به رجوی به ستادهای اروپایی فرقه انتقال داده شد. اسرا بارها نسبت به توزیع اعلامیه ها و نشریات سازمان در اردوگاه به وسیله زنبوری اعتراض می کردند اما او با گستاخی تمام ضمن دفاع از باند مافیایی رجوی اسرا را تهدید می کرد که به عنوان سرکش و متمرد به عراقی ها معرفی خواهد کرد تا در زیر شکنجه آنان تلف شوند. البته منش منفی و رفتارغیراخلاقی زنبوری غیرقابل توصیف و نیز به علت رعایت حرمت قلم از ذکر جزئیات آن شرم دارم.خوب به خاطر دارم که در یکی از روزهای اسارت بچه های آسایشگاه ما طبق نقشه از قبل برنامه ریزی شده تصمیم گرفتند که زنبوری را در فرصتی مناسب به سزای اعمال خیانتکارانه اش برسانند و این جرثومه فساد را از بین ببرند.لذا شب هنگام بعد از آمارگیری به وسیله نگهبانان عراقی اسرای آسایشگاه ما که با شکستن شیشه های پنجره تکه های شیشه تهیه کرده بودند به طور دسته جمعی به زنبوری که در حال استراحت در گوشه ای دراز کشیده بود ، حمله ور شدند و از ناحیه گردن و دست و سینه اورا بشدت زخمی کردند. زنبوری با فریادهای سهمگین و به زبان عربی تقاضای کمک می کرد و نگهبانان را متوجه سر و صدای آسایشگاه کرد و آنان بلافاصله به آسایشگاه هجوم آوردند و زنبوری را از دست بچه ها نجات دادند و اگر نگهبانان دقایقی دیر رسیده بودند اسرا به زندگی ننگین زنبوری خاتمه می دادند. عراقی ها زنبوری را به بیمارستان بردند و از فردای آن روز او را کاملا تحت مراقبت گرفتند به طوریکه زنبوری با نگهبانان مسلح عراقی وارد آسایشگاه و یا محوطه می شد.از آن روز به بعد عراقی ها اتاق جداگانه ای با امکانات برای او در گوشه ای از اردوگاه فراهم کردند او در طول روز با سربازهای عراقی به بازرسی و جستجوی آسایشگاه می پرداخت و اگر به مورد مشکوکی بر می خورد افسران عراقی را بی هیچ شرمی مطلع می کرد او همیشه سیگار سومر که مخصوص افسران عراقی بود می کشید و ما اسرا به جز توتون سیگار دیگری در دسترسمان قرار نمی گرفت. انحرافات اخلاقی و مشکلات شخصیتی و رفتاری زنبوری بقدری در اردوگاه آشکار شده بود که در یکی از نشست های عمومی در قرارگاه اشرف ، رجوی برای اینکه از نظر روانی کاملا به او مسلط شود ودر نهایت پادوی حلقه به گوش خود کند خطاب به او گفت:زنبوری تو که سابقه خرابی داری حکم تو چیه؟ و زنبوری برای اینکه چاپلوسی و تملق گویی را به حد نهایت برساند بی درنگ در پاسخ به رجوی گفت :اعدام و رجوی که از تبعیت و ابراز بردگی او نسبت به خودش لذت خاصی می برد گفت: ما اعدام نمی کنیم و تو می توانی همچنان در اینجا بمانی و نسبت به ما وفادار باشی. در این حین من که با مشاهده اعمال گذشته و ننگین زنبوری نسبت به او نفرت بسیار داشتم و ناظراعتراض ومقاومت تعدادی از اسرای ایرانی در برابر اعمال کثیف و غیر انسانی او که منجر به شهادت آنان شده بود ، بودم بی اختیار می خواستم از جایم بلند شده و رجوی را به خاطر این بخشش ملوکانه زیر سوالات متعدد خود بگیرم که آیا ملاک قضاوت در مورد افراد صرفا دوری و نزدیکی به مجاهدین است و بس؟ و آیا چگونگی واکنش سازمان به اعمال و رفتار افرادی چون زنبوری که شقاوت و تبهکاریشان مایه رنج و عذاب بسیاری از هم وطنان اسیر ما در بدترین اسارتگاههای تاریخ بشری شده است و سرنوشت بسیار تلخی را بر آنان رقم زده به طوریکه سالیان دراز اثرات اعمال غیر انسانی زنبوری بر اسرای ایرانی غیر قابل انکار است ، با چه محکی سنجیده و مورد ارزیابی قرار می گیرد.در واقع وقتی پاسخ رجوی را به زنبوری شنیدم دریچه هایی در ذهنم باز شد که گوشه هایی از امیال زشت و خودخواهانه رجوی برایم پدیدار گشت.

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا