لاف در غربت

لاف در غربت


یوسف نجار، هجدهم مارس
در شب چهارشنبه سوری بطور اتفاقی سرهنگ بهزاد معزی را در برنامه تماس مستقیم تلویزیون مجاهدین دیدم که بطور رندانه ای برای هواداران ساده دل مجاهدین قمپز در میکرد.
او در جواب به سؤال چند هوادار، گفت که ماموریتش وقتی کامل میشود که مسعود و مریم رجوی را به میدان آزادی برساند و به اتفاق خلبانان ایرانی بر فراز میدان پرواز کنند و با تکان دادن بال هواپیمایشان به آنها (مسعود و مریم) سلام بدهند
با توجه به وضعیت بغرنج و بد فرجام مجاهدین این جمله آقای معزی انسان را به یاد آن ضرب المثل معروف ایرانی لاف در غربت و… در بازار مسگرها میاندازد.
جناب سرهنگ، فراموش نکن که تو تخصص در فراری دادن رجوی را داشتی که اکنون این قدرت را هم نداری که بتوانی رجوی را از مکان و سرنوشت ذلت بارش که معلوم نیست کجا مخفی شده فراری دهی، چه رسد به برگرداندن او به ایران که بدون خواست مردم امکان پذیر نیست.
در ثانی مثل اینکه فراموش کرده ای که انجام پرواز و خلبانی شرایط و مقررات خاص خودش را دارد. در وضعیت سنی و جسمی که توهستی به نظر میرسد که توان و اجازه راندن دوچرخه هم نداشته باشی چه برسد به خلبانی هواپیمای جت.
آن هواپیماهایی که تو با آنها پرواز میکردی اکنون مثل خودت فرسوده و بازنشسته شده اند و هواپیماههای مدرنتر جای آنها را گرفته اند که تو از علم خلبانی آن ها بی اطلایی.
یادت میاید که حتی مجاهدین هم تو را برای طی آموزش و پرواز با هلیکوپتر اسقاطی صدام حسین به پایگاه عراقی ها نفرستادند و وادارت کردند تا تحت مسئولیت حسن پخمه در تعمیرگاه ماشین کار کنی؟
در این ارتباط مستقیم خیلی پاچه خواری مسعود و مریم را کردی که اصلا از تو چنین انتظاری نداشتم. به آنها نوید حضور در میدان آزادی در تهران را دادی و آن شعر معروف فارسی را به خاطرم آوردی که میگوید:
شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه
به خاطراتت اشاره کردی و گفتی:
زمانی با هواپیما بر فراز مسجد سلیمان و خوزستان پرواز میکردی و میدیدی که شعله های گاز مشتعل از لوله های سر به فلک کشیده به هدر میرود. و انتقاد به حکومت وقت داشتی که چرا این گاز را لوله کشی نکرده و در اختیار مردم نگذاشته بودند.
سرهنگ عزیز: مگر نمیدانستی که آنجا پالایشگاه است و در چنین مکانی لازم است که مواد زائد پس از پالایش به این صورت بسوزند. در اروپا و در پالایشگاههای این شهری هم که من در آن زندگی میکنم هنوز آن مواد به همان صورت میسوزند که 40 سال پیش در ایران انجام میشد. چطور است که شما یک مطلب به این سادگی را بمدت 40 سال با خود حمل کرده ای ونتوانستی آنرا بفهمی.
به یک هوادار اعتراض کردی که چرا رهبر جمهوری اسلامی را آقای خامنه ای نامیده در صورتیکه ایشان را باید….. مینامید.
این هوادار بالطبع از آنهایی بود که هنوز در مکتب مجاهدین درس نخوانده بود و به فرهنگ فحاشی آنها آشنایی نداشت. این وظیفه مقاومت است که ابتدا هوادار را به چنین فرهنگی آشنا کند و سپس گوشی تلفن را برای تماس با ارتباط مستقیم بدست او بدهد..
حمید نامی هم از آلمان به شما زنگ زد و از اعدام چند همافر اظهار تاسف کرد که در بعد از جریان فراری دادن رجوی اعدام شدند. تو هم فرصت طلبی کردی و به خودت بها دادی و گفتی که آنها کار مهمی نکرده بودند و مثلا مسعودی فقط یکدست لباس پرواز آورده بود.
چرا از رضا راطبی و مهدی افتخاری اسم نبردی که فرماندهی عملیات را به عهده داشتند؟ چرا دیگر در سالروز آن پرواز با مهدی ( فرمانده فتح الله ) مصاحبه نمیشود. آیا اسم مهدی بدلیل ایستادگی در برابر خود کامگی رجوی از لیست حذف شده است؟
در ضمن یک سؤال دیگر هم دارم که چطور شده است که مجاهدین با آن همه شعر وشعار ضد امپریلیستی به در یوزگی امپریالیسم رو آورده اند؟
احتمالا قصد دارید تا با هواپیمای مدرن آمریکایی ماه تابان را به میدان آزادی برسانید. بالطبع تو هم میتوانی خودت را توی کابین در کنار خلبان آمریکایی جا کنی و طوری عکس بگیری که گویا این تو هستی که خلبانی میکنی. این همان کاری است که مجاهدین در عراق با هلیکوپترهای عراقی ها میکردند و تبلیغش را به خورد هواداران از همه جا بی خبر میدادند. رجوی هم با چنین ژستی یک عکس تاریخ ساز گرفته بود.

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا