کودکان جنگجو (قسمت دوم)

کودکان جنگجو (قسمت دوم)
نشنال پست کانادا، سی ام سپتامبر 2006
از دست دادن پسر
ریچموند هیل- محمد محمدی، بیقرار و افسرده، با این که خیلی جوان است مانند کسی به نظر میرسد که سختیهای زیادی را پشت سر گذاشته. پنج سال در یک اردوگاه چریکی در عراق با هر کسی همین کار را میکند.
در 16 سالگی، محمد تورنتو را ترک کرد و به اردوگاه اشرف، مقر گروه مقاومت مسلح- که برای سرنگون کردن دولت ایران مبارزه میکند- سفر کرد.
والدین او، مصطفی و ربابه، پناهندههای ایرانی و حامیان ستیزهجویانی بودند که به نام مجاهدین خلق ایران شناخته میشوند. اما در اولین مصاحبههایش پس از بازگشت به کانادا، محمد گفت که فقط به یک دلیل به اردوگاه شبهنظامی در عراق رفته بود: برای بازگرداندن خواهرش سمیه.
سمیه در سال 1998 کلاس دوم دبیرستان را ترک کرد و به اردوگاه اشرف سفر نمود. چریکها به والدین او گفته بودند که سمیه فقط 4 هفته از آنان دور خواهد بود.
اما یک ماه گذشت، و بعد یک ماه دیگر، و یک ماه دیگر… اما، هیچ خبری از سمیه نبود؛ نه نامهای، نه تماسی. خانواده محمدی تماس با دفتر مخفی چریکها در ویرجینیا را آغاز نمودند، اما نتوانستند جواب صریحی دریافت کنند.
بالاخره یکی از فرماندهان به والدین او گفت: سمیه اردوگاه را دوست دارد و میخواهد آنجا بماند.
مجاهدین خلق از حمایت وسیع پناهندگان ایرانی در کانادا برخوردار بود، و مصطفی در شعبه گروه در تورنتو فعالیت میکرد. سمیه با اجازه او به اردوگاه رفته بود، اما مصطفی میگوید هرگز درنظر نداشته دخترش به چریکها بپیوندد.
مصطفی میگوید: او نرفت که به آنها ملحق شود. او برای دیدن اردوگاه رفت. او را فرستادم تا برای تعطیلات از اردوگاه دیدن کند… بزرگترین اشتباهی بود که در زندگی مرتکب شدم.
خانواده محمدی، با این احساس که جایی برای مراجعه ندارند و نگران از مطلع کردن دولت کانادا (آنان حتی به همسایهها و دوستان گفته بودند که سمیه برای یک برنامه جایگزین دانشجو به فرانسه رفته)، توافق کردند که پسرشان محمد را به عراق بفرستند تا سمیه را پیدا کرده و برگرداند.
مصطفی میافزاید: و این دومین اشتباه ما بود.
محمد به سمیه نزدیک بود. سمیه برای او مانند مادر بود و محمد خیلی برای او دلتنگی میکرد. دلش میخواست سمیه به کانادا برگردد. او به پیرایش سفر کرد، ستاد مخفی مجاهدین خلق در ایالات متحده، در نزدیکی واشنگتن.
رهبران مجاهدین به محمد گفتند که او میتواند به اشرف برود، میتواند خواهرش، و اردوگاه، را ببیند و برگردد. مجاهدین هزینه بلیط وی را پرداخت کردند.
محمد در همان مسیری که خواهرش سال قبل طی کرده بود به اردن رفت. از امان، مجاهدین او را از طریق جاده به مرز عراق بردند. او از مرز رد شد و در آنجا خودرویی که منتظرش بود او را به اردوگاه اشرف منتقل کرد.
4000 عضو مجاهدین، همگی با یونیفرم سبز رنگ، در اشرف زندگی میکردند. آنان از سراسر دنیا آمده بودند؛ خیلی از آنان تبعیدیهای ایرانی از غرب بودند. محمد معتقد است که حدود 100 نفر از آنان از کانادا بودند. دیگر برآوردها حاکی از آن است که این عدد به 50 نزدیک است.
زندگی در اردوگاه تحت برنامه منظمی بود.
زنان و مردان سختگیرانه در بخشهای متفاوتی از اردوگاه از هم جدا شده بودند، و خیلی کم اجازه داشتند با هم تعامل داشته باشند. حتی برای نانوایی ساعات جداگانه زنانه و مردانه در نظر گرفته بودند.
بیدارباش در ساعت 4 صبح بود. مردها قبل از صبحانه یعنی 4:30 صبح دوش میگرفتند و صورتشان را میتراشیدند. در ساعت 5:30، کارهای روزمره انجام میدادند، مانند تمیز کردن تانکها یا رسیدگی به مزرعه.
غذای داغ برای نهار از ساعت 10 تا 11:30 ارائه میشد، که پس از آن اعضا تا ساعت 3 بعد از ظهر استراحت داشتند. آنان میخوابیدند یا کتاب میخواندند. هرچیزی غیر از کار؛ هوا آنقدر گرم بود که نمیشد کار کرد.
ساعات بعدازظهر به جلسات آموزش سیاسی اختصاص داده شده بودند، بعد از آن از 4:30 به مدت 3 ساعت وقت کار بود. ساعت 7:30 به ورزش اختصاص داشت. آنان فوتبال بازی میکردند یا میدویدند. ساعت 9:30 شام میدادند. قبل از دوش گرفتن و خواب، اعضا در آخرین جلسه آموزشی شرکت میکردند.
به گفته سرویس اطلاعات امنیتی کانادا (سیاسآیاس)، مجاهدین خلق برای تلقین به اعضایش از تبلیغات داخلی استفاده میکند. اعضا باید در طول آموزش وفاداری خود را به مریم رجوی، که همراه همسرش مسعود، حکمفرمایی میکنند، نشان دهند: ایران رجوی، رجوی ایران. ایران مریم، مریم ایران.
طبق یک گزارش طبقهبندی شده سیاسآیاس که به دست نشنال پست رسیده، این تبلیغات داخلی در جهت ایجاد فضای فرقهای عمل میکنند چرا که بسیاری از اعضای مجاهدین خلق رجویها را همچون خدایان تقدیس میکنند.
دو هفته پس از ورود به اردوگاه، محمد هنوز خواهرش را ندیده بود. به گفته او، بهانهها مختلف بودند: سمیه گرفتار است، او اینجا نیست، زمان میبرد، امروز مریض است. وقتی بالاخره یکدیگر را ملاقات کردند یک ماه گذشته بود. دو مسؤول زن مجاهدین نظارت داشتند. سمیه درباره والدینش پرسید اما حمایت خود از رهبران زن و شوهر مجاهدین، مسعود و مریم رجوی، را نیز اعلام کرد، اما به نظر محمد سمیه نقش بازی میکرد.
به گفته محمد او خوشحال نبود.
محمد، که خواهرش را دیده بود اما نتوانسته بود او را متقاعد به رفتن کند، به فرماندهان مجاهدین خلق گفت که برای برگشتن به خانه آماده است. به او گفتند بعداً. سپس یکی از مسؤولان اداری به او گفت که نمیتواند برود چون قراردادی را امضا کرده است.
بعد از 3 ماه، او وفق دادن خود با زندگی اردوگاه را آغاز نمود. او گذرنامه و بلیط هواپیما نداشت (مجاهدین هر دو را گرفته بودند). حتی اگر فرار میکرد، جایی نبود که برود جز یک بیابان بی آب وعلف و پر از مین.
وی دوره آموزش سلاحهای کوچک را با کلاشینکف پشت سر گذاشت و زیاد در این کار خوب نبود. او خودروها و وانتهای اردوگاه را تعمیر و روی موتورهایشان کار میکرد. او میگوید هیچوقت در عملیاتهای نظامی شرکت نکرده است. من یک عضو نبودم. با مجاهدین بودم، اما عضو نبودم.
یک سال پس از ورود، محمد را به پایگاه علوی در شمالشرقی اشرف، فرستادند که به مرز ایران نزدیکتر بود. ملاقاتهای او با سمیه به سالی یک بار در جشنهای نوروز محدود بودند.
در تورنتو، خانواده محمدی منتظر بودند که ببیند محمد سمیه را به خانه میآورد یا نه، اما با گذشت هفتهها پی بردند که محمد هم به سرنوشت خواهرش دچار شده.
مصطفی میگوید: مجاهدین خلق او را جذب کرده بود.
خانواده محمدی در 23 ژوئن سال 2003 شهروند کانادا شدند. در مراسمی، آنان گواهینامههایی را به امضای وزیر مهاجرت النور کاپلان دریافت کردند که در آنها نوشته شده بود: به خانواده کانادا خوش آمدید.
اما خانواده خودشان دچار آشفتگی بود. مصطفی به فعالیت خود در شبکه مجاهدین خلق در کانادا ادامه داد، و در راهپیماییهای آنان شرکت کرد، اما به گفته او این فقط به این خاطر بود که فکر میکرد این کارها به بازگشت دختر و پسرش به کانادا کمک میکند.
با شدت گرفتن حملات مجاهدین در سال 2001، سپاه پاسداران ایران با حمله راکتی به شش اردوگاه مجاهدین در عراق پاسخ داد. چندین موشک سطح به سطح اردوگاه اشرف را هدف قرار دادند، و پنج موشک نیز به علوی اصابت کرد.
محمد بار دیگر در سال 2001 خواستار خروج از اردوگاه شد، اما به گفته او مجاهدین تحمل ترک گروه را ندارد. محمد را در مقابل جمعی از مردان آوردند، و آنان او را سرزنش کردند و بر رویش آب دهان انداختند. او نرم شد و موافقت کرد که بماند.
محمد در مصاحبهای گفت که هر کس مجاهدین را ترک کند تعقیب و کشته میشود. (محمد هنوز برای زندگی خود نگران است و اجازه نداد برای این مقاله از او عکس گرفته شود).
مصطفی که خیلی نگران بود نامههایی را برای محمد نوشت و از او خواست خبری بدهد. در تاریخ 22 نوامبر 2002، او برای رجویها نامه نوشت، و آنان را برادر مسعود و خواهر مریم خطاب کرد.
او نوشت: در سایه امام مهدی برایتان آرزوی سلامتی و بهروزی دارم و امیدوارم که تحت رهبری شما از شر حاکمیت ضدبشری ملاها در ایران نجات پیدا کنیم.
برادر و خواهر عزیز، ما، امضاکنندگان زیر، مصطفی و محبوبه محمدی، متواضعانه خواستار آن هستیم که امکان ملاقات ما با فرزندانمان، سمیه و محمدرضا را در طول تعطیلات کریسمس فراهم کنید.
با گرمترین آرزوها برای شما و پیروزی جنبش شما در سال جدید، از کمک شما در این مورد قدردانی میکنیم
او هرگز جوابی دریافت نکرد.
__________________
نامه یک پدر
با سلامهایی به همه اعضای ارتش آزادیبخش که برای سرنگونی رژیم ضدبشری در ایران تلاش میکنند وبا سلام به تو پسر عزیزم.
امیدوارم خوب باشی و هرجا هستی خدا و امام مهدی تو را حفظ کنند. محمد عزیز، اگر برای ما نگران هستی مطمئن باش که ما خوبیم و تنها نگرانی ما تو و سمیه و درد تحملناپذیر دوری از شما دو عزیز است.
محمد عزیز، مادرت خیلی دلش برای شما تنگ شده و ما با تماشای فیلمهایی که از شما داریم خودمان را سرگرم میکنیم. خواهر کوچکت، حوریه، خیلی سریع بزرگ میشود و مدام درباره تو و خواهر بزرگترش میپرسد. هرشب موقع خواب برای هردوی شما دعا میکند.
برادر کوچکت مرتضی حالا دیگر بزرگ شده و او هم برای شما ابراز نگرانی میکند.
محمد عزیز، میدانم که وقت آزاد نداری که برای ما نامه بنویسی اما نامههایی که از طرف تو قبل از سال نو نوشته شده بودند 3 تا 4 ماه بعد از آن تاریخ به دست ما رسید.
گرچه باخبر شدن از تو خوشحالمان کرد، اما چون نمیشود باور کرد که این قدر گرفتاری که چند دقیقه فرصت پیدا نکنی که خودت یک نامه بنویسی کمی نگران شدیم. میدانی که دیدن دستخط خودت ما را واقعا خوشحال میکند.
به خاطر نگرانیها و دلواپسیهای این جریان است که هر راهی را برای مطمئن شدن از سلامتی تو و خواهرت امتحان کردهایم. لطفا با دستخط خودت برای ما نامه بنویس، یا هرچه زودتر تماس بگیر. اگر خیلی زود از شما خبری نگیریم مجبوریم هرکار ممکن را انجام دهیم تا نتیجه بگیریم.
بنابراین، لطفا، خودت یا خواهرت با ما تماس بگیرید و ما را از سلامتی خودتان مطمئن کنید.
خدانگهدار
پدرت
مصطفی و محبوبه

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن