مجاهدین خلق

خاطرات اسماعیل آقاپور

خاطرات اسماعیل آقاپور
الف) از ایران خارج شدم:
دلم از هر چه آدم و غیر آدم بود گرفته بود.حالم از همه ی آدم ها به هم می خورد. همه ی فامیل و همسایه ها و رفیق و سایر آشنایان با همه ی خوبی ها و زیبایی ها به طرز نامناسبی به نظرم زشت و بد شده بودند، به دنبال راه علاجی بودم تا خودم را آرام نمایم. به دنبال راه حلی جدید هم برای کارو هم تنوع بودم در مناسبات اجتماعی همه ی انسان ها را به نوعی اسیر در زندگی روزمره می یافتم که برای پول سر می شکنند و برای این کار خودنمایی هم می کنند. همدم و مونس خوبی نداشتم از طرف دیگر نداشتن کار مناسب و وضعیت نسبی اقتصادی از توان روحی ام می کاست. ابتدا به سیگار روی آوردم و در اندک زمانی به مشروب و سپس به مواد مخدر، هیچ کدام خلاءهای فکر ی ام را نمی پوشاندند، کارم این شده بود شب ها بیدار بمانم و در تنهایی خود از خود بیگانه شدن را به تماشا بنشینم. شب ها خیلی وقت ها در کوچه ها قدم می زدم و به فکرراه حلی برای خودم بودم. در همین ایام به دلیل معضلات و مسائل مالی و پیگیری های حقوقی شاکیان و به دلیل ترس از دستگیری و محاکمه و دورکرن این مشکلات از جمع خانواده ام در اردیبهشت سال 1381 با سراب به دست آوردن همه چیز به کشور ترکیه مسافرت کردم.
در استانبول درهتلی اقامت کردم، احساس می کردم کمی ا زمشکلاتم حل شده است یک روز بعد از ظهر بعداز استراحت با یکی از رفقایم به نام شهریار صمدیه ملاقات کردم. او بار اول و 4 روز قبل از من به آن جا آمده بود و جائی را نداشت او را از ایران می شناختم و درترکیه پیشنهاد کرد با او در شیرینی پزی کار کنم.در مدت زمان کمی با هم صمیمی شدیم. با شهریار در محل اقامت پسر عمویم اتاق بزرگی را اجاره کرده و ماندگار شدیم با او چند روزی را دنبال کار گشته ولی موفق نبودیم. به دلیل کمبود مالی نمی توانستیم هزینه موسسات کاریابی را بپردازیم. بدین جهت از لحاظ روحی و روانی به شدت تحلیل رفته بودیم و در این میان از کارهم خبری نبود. روز چهارم در مقابل یکی از شرکت های مسافربری ایرانی در استانبول بر حسب تصادف با یکی از بچه محل های مان روبرو شدیم او ا زما جویا شد کجا می رویم ما او را به منزل بردیم موضوع کار را برایش توضیح دادیم.
ب) توطئه کاریابی و عزیمت به کشور انگلیس :
دوستمان می گفت یکی از دوستانش کاریاب است وکار را برایمان ردیف می کند. وی با چرب زبانی حسابی اعتماد ما را به خودش جلب کرد. روز بعد من از او سراغ یکی از دوستان و هم فامیلی های او به نام اسماعیل را که از دو سال پیش در ترکیه بودرا گرفتم ، گفت او موفق شد قانونی به انگلیس برود. ا و گفت اگر شما هم خواستید می توانم کمکتان کنم. بسیار خوشحال شدیم ما هر دو از وی خواستیم کار ما را در این خصوص ردیف کند و ما در ازای هزینه اش کار کر ده و به او بپردازیم. روز بعد او از ما خواست برای تحقق این کار و داشتن کیس سیاسی هر چه زودتر به آنکارا برویم سپس او به محل اقامت مان ویدئو و چند نوار مربوط به رژه ی واحدهای نظامی سازمان و سخنرانی مسعود رجوی در ابتدای انقلاب در دانشگاه تهران را آورد ،وگفت برای ملاقات با یکی از دوستانش به نا م علی به آنکارا برویم و هزینه ی سفر را هم خودش پرداخت. او ادعا کرد در صورتی که قانع نشدید می توانید دوباره به استانبول برگردید!! خلاصه به آنکارا رفتیم. به دوستان و پسر عمویم هدف از این سفر را نگفتیم. در آنکارا بعد از ملاقات با علی ،او مارا به هتل برد.
پ) عزیمت به عراق :
علی آنکارا برای مان از مسعود رجوی و مریم یعنی همسر وی حرف زد. برایم این حرف ها تازگی داشت چرا که تا آن زمان به گوشم نخورده بود. فردای آن روز او ا ز چند جوان دیگر که به زودی به ما خواهند پیوست گفت و این که ان ها به طور قاچاق از ایران خارج می شوند. او ما را به فرد دیگری به نام بهروز وصل کرد وی ترتیب تهیه ی عکس ما را برای دریافت لس پاس عراق انجام داد. د ر همین حین وی پاسپورت های ایرانی ما را گرفته و قول داد بعداً برای ما ارسال کند. گوشی موبایل مرا هم خواست و گفت بعداً بر می گرداند که بعداً فهمیدم به دلایل امنیتی انجام داده است. قرار شد در صورت انصراف با هزینه ی سازمان بعد از زیارت قبور ائمه به ترکیه بازگردانده شویم. در نهایت به همراه 6 نفر دیگر راهی شهر قاضی انتب در جنوب ترکیه شدیم. بعد از گذشتن از مرز سوریه و ورود به خاک عراق ا ز سوی بازرس پلیس عراق مورد بازجویی قرار گرفتیم. زمانی که ما در نهایت خودمان را از مجاهدین معرفی کردیم آن ها به دشت از ما استقبال کرده و از ما معذرت خواهی کردند. بالاخره دوباره سوار قطار شده و بعد از چند ساعت به ایستگاه قطار بغداد رسیدیم و توسط چند نفر مسلح که از اعضای سازمان بودند، تحویل گرفته شدیم.
ت) عراق کشور غم زده ها
در بغداد به یکی از پایگاه های سازمان که 4 طبقه بود منتقل شدیم شیشه هایش رنگ خورده بود و همه پنجره هایش پیچ خورده بودند. در ابتدا در دیدار با چند مسئول گفت وگو کرده و موضوع اعزام به اروپا را بیان کردیم و آن ها منکر این امر شدند خلاصه از بغداد با حفاظت شدید نیروهای مجاهدین به اسارت گاه اشرف واقع در 120 کیلومتری شمال بغداد منتقل شدیم با رسیدن به قرارگاه اشرف ابتدا دو نفر از ما را که مادر و دختر بودند جدا کرده و به قسمت زنان انتقال دادند. ما را نیز به قسمت ورودی هدایت کردند وقتی به آن جا رسیدیم حدوداً 40 نفر می شدیم و روز بعد یک به یک ما را به دیدار فهیمه اروانی بردند. او سئوالاتی در خصوص وضعیت عمومی ما پرسید. در روزهای بعد فضای ورودی را دگرگونه دیدیم ، همه ی افراد به مسئولین مربوطه در خصوص وعده های دروغ شان معترض بودند و احساس می کردیم شب ها فرماندهان مربوطه یواشکی حرف های ما را شنود می کنند. بعد از مدتی پشت سر هم چند نفر را به واحد پذیرش منتقل کردند تا کار آموزش های سیاسی، تشکیلاتی و نظامی را برای شان شروع نمایند. ما هم بعد از 5 روز به پذیرش 83 رفتیم.
ح) به اجبار به ورودی فرستاده شدیم:
این جا به لحاظ کنترل افراد راحت تر و کوچک تر از پذیرش 82 بود. روزها را با کارگری برای مان شروع کردند. البته بعد ا ز مدتی آموزش نیز اضافه شد همه بچه ها ی این پذیرش به صورت فریب برای کار در اروپا از کشورهای ترکیه – امارات – کویت – پاکستان در پذیرش جمع آورده شده بودند و بدین جهت در روزهای اول به خاطر تئوری دوگانه ی فکری سازمان با کسانی که صبح مدتی را در خواب می ماندند کاری نداشتند. سازمان به تدریج در آموزش های تشکیلاتی القا می کرد کم تر از خانواده، تحصیلات، و عاطفه و زندگی صحبت کنیم. ان ها توسط ایادی سازمان به تدریج مرز سرخ هایی را برای بیان این مطالب مطرح و سپس حال گیری را شروع نمودند. یعنی کتک خوردن، دادکشیدن و تحقیر شدن را می بایست تحمل می کردیم. در آموزش های سیاسی در عرض دو ساعت به شروع انقلاب رسیده و بحث های سازمان را به عنوان سر فصل های درخشان تبلیغ می کردند که گاهی به خاطر مغایرت با بدیهیات اولیه ی فکری- سیاسی با جر و بحث بچه های دیگر به تعطیلی می کشید. زمانی که ما در کلاس بودیم مسئولین پذیرش کمدهای انفرادی ما را می گشتند که البته بعدها فهمیدیم این کار برای نفراتی حتی با سابقه ی 20 ساله در سازمان هم اجرا می شود. به تدریج با جلو آمدن به همراه دوستم تصمیم گرفتیم به کلاس ها نرویم. پیش روی فرماندهان، خود را عصبانی جلوه می دادیم و در کنارش برای فرار نقشه طرح می کردیم. از آن سوی هجوم تبلیغات فرهنگی از سوی سازمان زیادتر می شد ولی کارهای من و دوستم که برای سازمان حکم محفل زدن و خیانت بود به شدت تشکیلات را عصبانی کرده بود. سازمان برای هر دو نفر ما به شدت محدودیت درست کرده بود به شدت فضا برای مان پلیسی و مخوف شده بود.
در همان زمان رضا مرادی مرا صدا زده و آخرین حرفم را پرسید و من اظهار داشتم می خواهم به ترکیه بازگردم. از ترس زنده به گور شدن شماره تلفن و آدرس مان در تبریز را به چند نفر دادم تا در صورت گم و گور شدن به خانواده ام اطلاع بدهند. یک روز به اتاق فرماندهی پذیرش احضار شدم. ان ها نظرم را دوباره پرسیدند وقتی گفتم من نمی خواهم بمانم به طریقی مرا به ایران بفرستید مرا به مسخره گرفتند. همان شب داد و بیداد دوستم شهریار را می شنیدم که توسط سر دژخیم رجوی به محل دیگری برده می شد. خلاصه به طرفش دویدم و مانع بردن او شدم، دست و پایم را گرفته و به سلول تاریک مجموعه ی U شکل پذیرش 83 برده شدم، اعتصاب غذا کردم روز بعد به بازجویی با حضور محمد رضا موزرمی و مرادی و چند نفر دیگر برده شدم گزارش هایی را برایم از محفل فرار و مطالب علیه سازمان خواندند و تهدید کردن آرام باشم تا در فرصت زمانی اندک مرا محاکمه و تعیین تکلیف کنند. به یگانم بازگردانده شده و گفتند باید اعتصابم را بشکنم. بعد از خوردن چند قاشق غذا به خاطر ضرب و شتم زیاد استفراغ کردم.
س) حمله ی امریکا و آغاز جنگ علیه صدام حسین :
با شروع تبلیغات حمله ی احتمالی امریکا علیه صدام روحیه گرفته و برا ی استفاده از موقعیت هایی که به سراغم خواهد آمد نقشه می کشیدم. مرا به شغل شیرینی پزی بردند در آن جا مشغول بودم تا این که تمام نفرات به ارتفاعات حمرین ، کانی ماسی و قره تپه برده شدند. امریکایی ها دکل و تأسیسات رادار عراقی ها را در 50 متری درب اسارت گاه اشرف بمباران کردند. وضع به هم ریخته بود. داخل اشرف هم مورد اصابت قرار گرفت. بعد از چند روز من هم برده شدم. صبح با چند نفر از بچه های قبلی سریع چفت شده و آمادگی خود را برای فرار اعلام کردیم. تضاد همه با تشکیلات زیاد شد ه بود. نفرات برای کار زیاد سنگرکنی با هم و سپس با مسئولین درگیر می شدند و دعواهایی حسابی راه افتاده بود. گویا در بین بچه های قدیمی کتک کاری و اسلحه کشی هم اتفاق افتاده بود. به سرعت برای جلوگیری از واو شدن نفرات سازمان مبادرت به انجام خبرنامه خوانی در جمع های سنگری نمودند. همه خبر نامه حاوی به اصلاح مقاومت مردم عراق به رهبری صدام و جنگندگی تانک های زرهی گارد ریاست جمهوری در ام القصر و جنوب عراق بو د. علیرضا معدنچی معروف به علی صفا یکی از خائن ترین نفرات سازمان ، مدام از شبیه سازی عراق به ویتنام در صورت به طول انجامیدن جنگ می گفت. در همین حین شنیدم که گویا دولت ایران مبادرت به پخش اعلامیه در دور و بر محوطه ی استقرار نفرات سازمان کرده و نحوه رسیدن به ایران را توضیح داده است. فردا با نزدیک شدن سرو صدای تیراندازی ها و پرواز هواپیماهای عراقی در بالای سر مان دستور حرکت داده شد.
به سمت مقبره راه افتادیم. شب با پیشروی نیروهای کردی از دو طرف ، نیروهای سازمان در حالی که تمام زرهی ها با سرعت بمباران می شدند به سمت اسارت گاه اشرف عقب نشینی کردند. در حین این کار زمانی که من نفر همراه یک ماشین تانکر آب بودم بر اثر پیش بینی احتمال اصابت موشک هواپیماهای عراقی به بیرون پریده و خودم را از نفر مسئول و ماشین دور کر دم انگار دنیا را به من داده بودند احساس می کردم بالاخره نجات پیدا کرد ه ام.
ش) فرار از صحنه عقب نشینی نیروهای سازمان:
بعد از طلوع آفتاب به راه افتادم تا به یک جایی یا روستایی برسم بینایی چشم چپم در اثر پریدن به بیرون در شب قبل اش از بین رفته بود و صورتم خونی بود. در حالت بی حسی متوجه نزدیک شدن ماشینی شده و دستم را برایش بلند کردم. تازه متوجه شدم ان ها نفرات اردوگاه 7 اشرف هستند زود خودم را به موج گرفتگی زدم. خلاصه به داخل اردوگاه منتقل و بستری شدم. بعد از انتقال به اردوگاه خودمان با جا به جایی و کارهای سنگین مواجه شدم. فضا بعد از برگشتن خیلی بد بود. به سرعت جنگ و دعواها رشد می کرد و بعضی افراد هم سر نرفتن به طرف مرز با سازمان اختلاف پیدا کرده بودند. ضمن این که از پرچم سفید زدن به تانک و ماشین هایشان عصبانی بودند. یک روز شنیدم یکی از بچه های قبلی و هم پذیرشی مان به نام مستعار مجید و اهل کرمانشاه موقع عزیمت به اشرف با کلاشینکف به یک ماشین نفرات سازمان حمله کرده و ضمن کشتن 5 نفر بقیه نفرات را از پا درآورده است و خودش نیز بر اثر اصابت تیر دوشکا نصف شده است. یا سهیل ختار که با اسلحه اش خودزنی کرده بود. سازمان در این اوضاع نا به سامان عراق مبادرت به منتقل کردن تانک های از بین رفته و رها شده ی ارتش عراق به داخل اشرف می نمود که بعدها فهمیدیم همه این ها خوش خدمتی دیگری برای امریکایی ها به شمار می آید.ما محل آرم عراقی را رنگ می کردیم و جلوی دوربین بعضی از تلویزیون های عربی منطقه پز از بین نرفتن امکانات وسایل زرهی رامی دادیم.
ر) دستگیری مریم رجوی در اورسورواز :
ناگهان وضع چرخید و طی حضور در فراخوان قرارگاه به سالن غذاخوری فهمیدیم مریم در جمع 160 نفری داخل اورسورواز از سوی پلیس ضد تروریسم فرانسه به همراه 10 میلیون دلار، 300 GPS و امکانات دیگر خریداری شده برای اردوگاه ، دستگیر و روانه ی زندان شده است. اوضاع بسیار دلسرد کننده بود و سازمان فشارهای تشکیلاتی را کم کرده بود تا نفرات در گیر و دار ذهنیت های خود بیش تر از این از سازمان جدا نشوند. یک دفعه دیدیم که هر شب با تاریک شدن هوا ،اطراف آسایشگاه ، در چهار ضلع نگهبان گذاشته اند. البته عنوان می شد که برای حراست از نفرات درصورت ورود ناگهانی از سوی سربازان امریکایی هاست در حالی که هر روز برای نفرات بالا تا پایین آمریکایی ها من خودم در نانوایی قرارگاه کیک تولد پخته و حتی اسم افسر را با توصیه فلان خواهر می نوشتم! این ها همه شیطنت خائنانه ای از سوی سازمان بود، برای جلوگیری از فرار نفرات ازاسارت گاه اشرف. جالب این بود که در این پست ها نفرات با چماق سر پست می ایستادند!! فرقه در مقطع گیج کننده ای قرار گرفته بود و نمی توانست به سئوالات جواب های منطقی بدهد. کلاس های تشکیلاتی تحت عنوان بحث هایی جدید از اصول تشکیلات برای آب بندی روابط تشکیلاتی دایر کردند که آن هم درمانی حقیقی نبود چراکه توزیع زرهی های ناچیز و دست دهم گرفته شده از ارتش عراق و تحویل سلاح و مهمات حتی نفرات قدیمی را بیچاره کرده بود. برای جمع و جور کردن وضعیت به هم ریخته ی فرقه، زمان ورزش بعد از ظهر را زیاد کرده و مراسم صرف شام را در پارک کوچک قرارگاه اشرف برگزار می کردند. سازمان از ترس اجرای بیانیه های شورای حکومتی عراق ، شروع به فروش آهن آلات خود به کانال های اقتصادی نمود و دوباره ما برای کارگری در این موارد حضور داشتیم.با حضور اولین گروه خانواده ها در قرارگاه اشرف و نارضایتی آن ها از نبود مسجد در قرارگاه، آن هم با وجود ادعای اسلام پناهی فرقه، به سرعت سوله ی کوچکی رابه مسجد تبدیل کرده و مسابقات قرارگاهی برگزار نمودند. همچنین برای پر کردن وقت اعضا به این جهت که نتوانند با همدیگر در خصوص تصمیم برای جدا شدن حرف و گفتگویی داشته باشند مبادرت به احداث زمین کشاورزی کردند.
ط) فرار نیروهای سازمان از قرارگاه ها:
در این گیر و دار اخبار فرار افراد از اردوگاه ها به گوش می رسید. بعد از ناپدید شدن مسعود رجوی و مریم اعتماد افراد به نحو زیادی به تشکیلات از بین رفته بود. یادم هست فرهاد الفت نشستی برای ما برگزار کرد که در آن ،افراد با وضع به هم ریخته ی تشکیلاتی و مافیایی سازمان، نحوه ی مراقبت مسئولین ، نبود روزنامه و رادیو و تلویزیون اعتراض کرده و جلسه به هم خورد. در این جلسه یک نفر از الفت پرسید چرا در حول و حوش تودیع زرهی ها سازمان اجازه می داد خواهران با سربازان امریکایی روی تانک عکس یادگاری بگیرند؟ و او هیچ جوابی نداشت. هر کلاس آموزشی و سیاسی مبدل به جر و بحث نفرات با سران سازمان شده بود و همگان باری از سئوالات رو به رشد فکری را روی میز بی جواب سازمان می ریختند و یا از نبود امکانات خبری و سانسور تاریخی داد می زدند و یا این که مبارزه با امپریالیسم در نهایت چه شد؟
مصاحبه ی کارکنان اف بی آی با سیتی زن های امریکایی شروع شده بود و چند نفر از هواداران و ساکنان قدیمی امریکا را برای بازجویی فرا خواندند. پشت این موضوع مصاحبه کارکنان وزارت امور خارجه برای همه افراد اشرف شروع به رجزخوانی کرده و همه آنها را دشمن – نفوذی وزارت اطلاعات و بریده مزدور می خواند. خلاصه با ترفندی به مسئولین فهماندم که من فعلاً پیش شما می مانم و بدین صورت توانستم به مصاحبه کارکنان امور خارجه امریکا اعزام و از دست سازمان مافیایی خلاصی پیدا کنم. سازمان برای نفرات بی خبر از همه جای خود چنان فضا سازی قبلی برای پر کردن 10 دقیقه وقت گفتگو با امریکاییان کرده بود تا امریکاییان فرصت اعلام این که می توانی در همین جا به راحتی از سازمان جدا شوی را پیدا نکنند.
ی) کمپ جداشدگان سازمان ( کمپ امریکایی ها):
شادی لحظه های غروب و شب اول ماندنم در کمپ جدا شده ها ی سازمان مجاهدین هرگز در زندگیم از یادم نخواهد رفت. کمپی که بعدها تا مرز 600 نفر رسید. به تدریج روزانه نفرات اضافه می شدند. یک روز نزدیک 25 نفر از سازمان جدا شد. در جایی دیگر نفر با بلدوزرش و با سابقه 20 ساله گریخته و به کمپ آمد یا نفر دیگری که مادرش از فعالین و صحنه پردازان همایش های خارج کشوری است و 20 سال در سازمان حضور داشته با پای پیاده شبانه فرار کرده و به پیش ما آمد. صحنه جالب این بود که در مرحله ای خیلی ها که برادرشان در داخل قرارگاه اشرف بود تقاضای ملاقات از امریکایی ان کردند که همواره مسئولین امریکایی اعلام می کردند سازمان به شدت با این ملاقات ها مخالف است و حتی گویا ژنرال دو ستاره امریکایی به مژگان پارسایی مسئول اول سازمان گفته بود چطور با نفری که 20 سال پیش شما بوده و الان جدا شده و در 1000 متری این سوی سیم خاردار های اشرف زندگی می کند این همه دشمن هستید و اجازه ملاقات با همسر و اعضای خانواده اش را نمی دهید؟؟؟ این موضوع زندگی یکی از بچه ها به نام کاوه پور همدانی بود که تا یک سال سازمان اجازه ملاقات همسرش را با وی نمی داد سپس یک نامه جعلی با خط دیگری آورده بودند که او تمایل به ملاقات ندارد در حالی که کاوه نامه ای از همسرش در سال 78 را به ما نشان می داد و زمین تا آسمان خط ها متفاوت بود. همه این ها اوج سرکوب و خفقان علی الخصوص در قسمت زنان را نشان می داد به طوری که بعداً گفته شد سازمان عکسی از زندان ابوغریب را نشان زنان داده و تأکید کرده بود زمانی که از پیش ما بروید امریکایی ها چنین بلایی را سر شما خواهند آورد. و بدین گونه این انسان های دردمند بیشترشان منتظر حضور نهادهایی همچون صلیب سرخ بودند تا به سرعت توسط آن ها رهایی یابند.
دردها و رنج های کمپ جدا شده ها:
در ابتدای ورودم متوجه شدم در یکی از دو بلوک مستقر شده ام، از برق خبری نبود و کم کم هوای عراق به سرعت به طرف گرما می رفت. ولی بعد از حدود سه ماه امکانات خوبی برایمان فراهم شد اکثر بچه ها علاقمند بودند به زودی به میهن شان برگردند ولی امریکایی ها در یک بازی سیاسی مصلحت می دیدند موضوع داوطلبان عازم ایران را به جهت احتمال برخورد نامناسب مقام های ایرانی کش داده و آن را موکول به دخالت صلیب سرخ جهانی کنند. ضمن این که فرقه از طرفی دل نگران وجود چنین کمپی در 800 متری خویش بود و از طرفی سعی می کرد با انواع ترفندها روحیه ها را بشکند و خط نرفتن به ایران را تبلیغ نماید ولی دیگر فرقه اوجی نداشت همه واو بودند مثلاً نفراتی همچون حسن پیرانسر از اعضای 25 ساله سازمان و از نفرات قبلی سازمان در امریکا، جواد فیروزمند از نفرات 25 ساله سازمان که یک بار رجوی وی را به خاطر فرارش از قرارگاه اشرف در سال 1380 که به وسیله استخبارات دستگیر شده بود در سالن اجتماعات محاکمه کرده بود، رمضان محمدی از رده های بسیاربالا ، سیروس طایفه مقدم، جمشید چارلنگ، حسن نظری ، بهزاد علیشاهی ، حجت کفایی، بساط علی مشکین فام و.. ده ها نفر دیگر قدیمی همه و همه آیینه شکسته دستاوردهای سازمان بودند.
در این اوضاع بچه ها به همت یکی از دوستان به نام مسعود اولادی که جزو 100 نفر آمده به ایران است شروع به کندن تونل جالبی از یکی از بلوک ها به طرف بیرون کمپ امریکایی ها کردند که با شروع اقدامات اعزام ایرانیان این موضوع راکد ماند ولی اقدام جالبی بود، امکان فرار حداقل 80 نفر در یک لحظه را داشت.
در کشاکش تغییر فصلی یک شب هوا به شدت گرد و خاک شد بهترین فرصت برای رهسپاری به سوی میهن بود با شور و شوق 7 نفری آماده و در یک تصادف ناباورانه و از جلوی چشم نگهبانان موفق شدیم سیم خاردارها و خاکریز را رد کرده و کمپ را پشت سر بگذاریم. در عرض چند روز به خاک پاک میهن رسیدیم.
 

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا