تماس با خانواده از تیف با تلفن ماهواره ای

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و چهار
مدتی بود که آمریکائی ها یک تلفن ماهواره ای برای تماس زندانیان با خانواده ها، به کمپ آورده بودند و ما می توانستیم روزانه به مدت 6 دقیقه با هر کسی که می خواستیم صحبت کنیم.
این تلفن به وسیله فشاری در دست آمریکائی ها تبدیل شده بود که در هر فرصتی به بهانه های مختلف آنرا قطع می کردند، آمریکائی ها سعی می کردند با این امکان آرامش را در بلوک های شش گانه ی تیف برقرار کنند، قضیه ی تلفن زدن به خانواده ها در تیف متفاوت بود:

  • عده ای معتقد بودند زنگ زدن به خانواده فایده ای ندارد و اقامت اجباری در تیف را برای هر دو طرف تماس سخت تر و دشوارتر می کند و از برقراری تماس با خانواده خودداری می کردند .
  • یک لایه در تیف نیز در همسوئی با دیدگاههای سازمان ! اعتقاد داشتند ” رژیم ” تلفن ها و تماس های خانواده ها را کنترل می کند و تماس با خانواده ممکن است ضمن رد و بدل کردن اطلاعات، مشکلاتی برای خانواده ها بوجود آورد و برای همین اصلا تماس نمی گرفتند.
  • یک عده هم بدلیل سالیان ماندن در سازمان و عراق، اساسا شماره ای در اختیار نداشتند تا تماس بگیرند، تمایل به برقراری تماس با خانواده داشتند، اما امکان تماس نداشتند.
  • اکثریت زندانیان تیف، هم شماره داشتند و هم تماس می گرفتند.
  • یک عده ی قلیل هم نه تماس می گرفتند و نه علت این عدم تماس را می گفتند، این عده بسیار مرموز بودند و کمتر کسی از رازهای آنان اطلاع داشت، این عده در تیف بیشتر در خود بوده و کمتر با دیگران رابطه می زدند!
    من از کسانی بودم که معتقد بودم، عدم تماس با خانواده زجر سالیان پدرها و مادرها را افزون کرده و موجبات تالم و ناراحتی بیشتر آنان را فراهم می کند و بصورت مرتب از احوال آنان جویا و وضعیت جدید را برای آنان توضیح می دادم . همیشه هم به دیگران توصیه می کردم که این تماس ها ضروری است و باید همه با خانواده هایشان تماس بگیرند و آنان را از نگرانی برهانند. من در اولین روزهای امکان برقراری تماس با خانواده تماس و جدائی خودم از سازمان جهنمی رجوی را به آنان اطلاع دادم وقول دادم سعی کنم خودم را در اولین فرصت به دنیای آزاد رسانده و با آنان دیدار کنم.
    در این تماس ها، گاه خبرهای ناراحت کننده مثل بیماری و فوت عزیزان و گاه خبرهای مسرت بخش مثل عروسی و یا تولد اعضای جدید درخانواده رد و بدل می شد. بیشترین اخبار و اطلاعات در محلی بود که تماس ها برقرار می شد.
    من چون خانواده ام جزو خانواده هائی بودند که به ملاقات من در اشرف آمده بودند، شماره های جدید خانواده را داشتم ومقداری از تالمات مادر و پدر و سایر اعضای خانواده ام را با هر تماس می کاستم.
    بطور مثال حسن میرزائی (جهانبخش) که با من هم چادر و هم نشین بود، به خانواده اش زنگ نمی زد، او می گفت تا به دنیای آزاد نرسم نمی خواهم با هیچ کس تماس داشته باشم ، علیرغم اینکه او متاهل بود ویک فرزند دختر داشت ، اما هرگز تماسی نمی گرفت و با کسانی هم که تماس می گرفتند رابطه ی خوبی نداشت، اما به من چیزی نمی گفت. هنوز القائات سازمان نسبت به دولت ایران در ذهنش سنگینی می کرد و شستشوی مغزی طی سالیان در سازمان ذهن او را مشوش کرده و به درستی نمی توانست سره را از ناسره تشخیص دهد. متاسفانه در انتها هم، بعد از سالیان تحمل اسارت در تیف، داستان تلخی برایش رقم خورد و موقع خروج از مرز عراق به ترکیه با شلیک نیروهای مرزی ترک به رودخانه پرتاب و در رودخانه ی مرزی زوخو غرق و فوت کرد و دختر و همسرش را برای همیشه چشم براه گذاشت.
    راز دل افراد و داستان هر فرد متفاوت ویک مسئله ی شخصی بود . اما یکی از بچه ها داستانی عجیب داشت و زمانی که پروسه ی گذشته ی خود را برای من توضیح داد ، من کاملا قانع شدم که او علت مناسبی برای عدم تماس دارد، به دلیل حفظ اسرار فردی اسم او را ذکر نمی کنم ، اما برای روشن شدن بحث تلفن ها، لازم می دانم خواننده را به اشراف بیشتری برسانم، قضیه او بدین ترتیب بود که :
    او در ایران از طریق ماهواره با سازمان آشنا شده و فریب شعارهای کذائی آنان را می خورد، از طریق یکی از شهرهای مرزی در قوطی های رنگ ، به رد و بدل عکس های مریم و مسعود رجوی به داخل مبادرت کرده و در امر تبلیغات برای سازمان فعالیت می کند! با ایمیل و اینترنت با سازمان در ارتباط بوده و سپس در این رابطه دستگیر و زندانی می شود، در زندان اظهار ندامت و پشیمانی کرده و اعلام می کند که اغفال شده و پس از مدتی آزاد می شود ، بعد ضمن همکاری می خواهد که برای جبران خطاهای گذشته و عذاب وجدان، تمایل دارد که این کانال را در آنطرف مرز لو دهد! پس از آزادی از زندان به آن کشور همسایه می رود، در آنجا ضمن اظهار به همکاری، با سازمان نیز رابطه برقرار کرده و همه وقایع را لو می دهد، با سرویس های امنیتی کشور مورد نظر هم همکاری هائی می کند که به دلیل اینکه جانش در خطر است باید حمایت شود . سپس ضمن فریب دادن آن سازمان اطلاعاتی از آن کشور هم خارج شده وبا رابطین سازمان مجاهدین ارتباط برقرار کرده و از طریق سازمان به عراق و اشرف برده می شود، در سازمان هم که به همه و هرکس شک امنیتی دارند، به جرم نفوذی بودن ، دستگیر و زندانی می شود! سپس در سرفصل ژوئن 2004 که امکان خروج از سازمان پیش می آید ، از سازمان هم جدا شده و به تیف می آید! به همه خیانت می کند، نیروهای دو کشور و سازمان هم به دید یک خائن به او نگاه می کنند! خودش هم نمی دانست کدام طرفی است، چه برسد به بقیه که او را بشناسند! هویت مشخصی نداشت و نمی دانست به چه چیز در دنیا معتقد است !
    شما باشید با چنین عقبه هائی، از تلفن تیف که معلوم نیست، چند سازمان و کشور آنرا شنود می کنند! با بیرون تماس می گیرید؟!
    قضاوت همیشه سخت است و نمی شود از ظاهر افراد آنان را قضاوت کرد. داستان های افراد متفاوت و خاص بود. برای همین هم نمی شد قضاوت کرد که چه کسی کاردرستی می کند و چه کسی کار اشتباهی می کند که تماس می گیرد.
    بهرحال تماس ها در حال انجام بود و هر روز اتفاقات متفاوت و جدیدی در حال وقوع بود…
    ادامه دارد…
    محمدرضا مبین ، کارشناس ارشد عمران ، سازه
دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.