مرگ، سایه به سایه ما را تعقیب می کرد

خاطرات سیاه محمدرضا مبین - قسمت هفتاد و سه

همه ی نفرات حاضر در سالن فرودگاه مهرآباد از نیروهای امنیتی بودند …

صدای شلیک های پراکنده از اطراف فرودگاه بغداد گهگداری شنیده می شد.هنوز عراق به ثبات نرسیده بود. انگار عراق از دیرباز، به سرزمین بلا و مصیبت ها تبدیل شده بود! تجربه شخصی من هم از لحظه ی ورود به عراق فقط درد و رنج وشکنج و زندان و اسارت بود! الان هم که در آستانه ی آزادی بودیم ، باز هم صدای شلیک می آمد، انگار سایه ی مرگ ، پشت سرمان در حرکت بود! سایه به سایه مرگ ما را تعقیب می کرد!
در فرودگاه بغداد کم کم از شمار نیروهای آمریکائی دراطراف ما کاسته می شد. وسائل مختصری که باقی مانده بود در داخل هواپیما قرار داده شد. نماینده ی صلیب سرخ توضیح داد که تا دقایقی دیگر به سمت تهران حرکت خواهیم کرد. ترک عراق بعد از قریب به 11-10 سال خیلی بعید بنظر می رسید، رجوی چنان القاء کرده بود که انگار همه در عراق باید می مردیم تا مجوز خروج از اشرف و عراق برایمان صادر شود. اما واقعا خداوند به کمک ما آمده بود، نجات ما در حال وقوع بود.
13 نفر بودیم که آماده ی ترک عراق می شدیم. وضعیت فرودگاه بغداد نیز خیلی خاص شده بود. در فرودگاه بغداد بیشتر از عراقی ها ، آمریکائی ها و انگلیسی ها و تبعه ی سایر کشورها به چشم دیده می شدند. فرودگاه در کنترل کامل نیروهای ائتلاف بود. حدود دو، سه سال قبل بود که شب در رشته کوههای حمرین در استتار بودیم و آسمان بغداد غرق در شلیک و انفجار بود، فرودگاه بغداد از اولین جاهائی بود که درگیری های شدیدی در آن در حال وقوع بود و بزودی هم سقوط کرد.
اما هنوز باورمان نمی شد که در فرودگاهی هستیم که روزگاری فرودگاه صدام و در کنترل بعثی ها بود.اما اکنون یک هواپیمای صلیب سرخ آماده بود تا ما 13 نفرمصیبت زده را به آغوش میهن بازگرداند . خیلی نگران و مشوش بودیم! نمی دانستیم چه سرنوشتی در انتظار تک تک مان است، در ایران چه خواهد شد؟ با ما چگونه رفتار خواهد شد؟ برخورد نیروهای امنیتی با ما چگونه خواهد بود؟ از دستمان کار زیادی بر نمی آمد! در مسیر سرنوشتی ابهام آمیز قرار گرفته بودیم، تنها چاره مان صبر بود و صبر…
در چشم بهم زدنی در هواپیما روی صندلی هایمان نشسته و کمربندها را بسته بودیم، دو خلبان و یک نفر نماینده صلیب سرخ سوار هواپیما شده و درب هواپیما بسته شد. هیچ نیروی حفاظتی سوار هواپیما نشد! هیچ فرد مسلحی سوار هواپیما نشد! همه با تعجب یکدیگر را نگاه می کردیم. سه نفری که همراه ما 13 نفر بودند، به لحاظ جسمی هم خیلی ضعیف بودند! در ذهن اکثرمان نقشه های بسیار پیچیده ی فرار که ماهها و سالها برای فرار از عراق کشیده بودیم ، مثل برق می گذشت! هواپیما ربائی و فرار به کشورهای اروپائی اولین ایده ای بود که به ذهن متبادر می شد. آنقدر اسارت کشیده بودیم که در هر شرایطی فقط به فرار فکر می کردیم . سالیان بود که فرار مهم ترین فکری بود که در ذهن شکل می گرفت، آنقدر در شرایط زور و اجبار تحقیر شده بودیم که “آزادی” برایمان رویا شده بود! فکر میکردیم که فقط با فرار می شود آنرا بدست آورد.
باورمان نمی شد که در حال آزاد شدن هستیم! اکثرا فکر می کردیم همه ی این کارها، یک بازی دیگر برای به اسارت کشیدن دوباره ی ماست. آنقدر در سازمان دروغ شنیده و فریب و نیرنگ دیده بودیم ، که دیگر نمی توانستیم درک کنیم چه چیز واقعی است و چه چیز دروغ!

قدرت درک دنیا و مناسبات دنیای بیرون برایمان مقدور نبود. آنقدر در زندان و شکنجه گاه و قرارگاه و تیف و حصار و نگهبان و … نگه داشته شده بودیم که معنی آزاد بودن برایمان از بین رفته بود. هر لحظه در این فکر بودیم که برای انجام کارهایمان از چه کسی باید اجازه بگیریم ؟ راستش را بخواهید نمی دانستیم باید چه کاری انجام بدهیم ! بدون مسئول انگار کارمان پیش نمی رفت ! راستش آنقدربه ما گفته شده بود که چکار کنیم ، چه بپوشیم ، به چه چیزی فکر کنیم ، برنامه کارمان چیست؟ کی بیدار شویم ، کی بخوابیم، چه چیزی صحبت کنیم ، کی بخندیم ، کی ساکت باشیم و… دیگر ترجیح می دادیم که یک نفر برای ما بگوید که چکار کنیم ، عادت کرده بودیم که مثل یک ماشین با زدن یک کلید کار کنیم و با کشیدن از برق خاموش شویم !

اما گوئی دیگر همه چیز تمام شده بود و ما باید باور می کردیم که مثل یک انسان اختیار داریم که فکر کنیم ، تصمیم بگیریم و نظر داشته باشیم ! هویت ما دیگر ” نام و نام خانوادگی ” مان بود! دیگر ما به اسم و هویت یک نفر و یا یک سازمان شناخته نمی شدیم ! سالها در سازمان ما هویت واقعی نداشتیم، همه همدیگر را اغلب با اسامی جعلی و مستعار و اسم تشکیلاتی می شناختیم! تک تک ما در سازمان هرگزخودمان نبودیم! اما گویا الان در آستانه ی “خود شدن ” بودیم ! خیلی عجیب بود ! شاید خواندن این سطور برای خواننده ویا شنونده ، کمی غیرقابل فهم و گنگ بنظر برسد! نمی دانم، ولی برای تک تک ما یک واقعیت ملموس بود ! دربهای هواپیما بسته شد، خلبان با ظاهری آرام و معقول ، گفت :
آزادی همه تان را به تک تک شما تبریک می گویم، امیدوارم در مراحل بعدی زندگی موفق باشید، من … خلبان این هواپیما هستم و مسئولیت دارم شما را سالم به تهران برسانم، به دلیل احتمال شلیک مستقیم از اطراف فرودگاه به هواپیما در حال برخاستن از باند فرودگاه ، مجبور هستم به صورت دایره ای و در یک تونل مستقیم به سمت بالا پرواز کرده و پس از اوج گرفتن ، بصورت مستقیم پرواز کرده و از آسمان بغداد خارج شوم ! امیدوارم در طول پرواز به همه ی شما خوش گذشته و سفر امنی را تجربه کنید. بدلیل نداشتن قرارداد هوائی بین عراق و ایران ، از مرز مشترک ایران و عراق نمی توانیم وارد ایران شویم وابتدا به سمت خلیج فارس پرواز کرده و از مرز جنوب وارد ایران شده و به سمت تهران پرواز خواهیم کرد ، لطفا از بسته بودن کمربندهای خود اطمینان داشته باشید “.
هواپیمای کوچک صلیب سرخ در فرودگاه شروع به حرکت کرد و روی باند پرواز قرار گرفت، هواپیما شروع به حرکت کرد و بسرعت با یک چرخش ناگهانی خیلی کج شده و در یک یک مخروط دایره ای شروع به چرخیدن کرد، بطوریکه اگر کمربند را نمی بستیم ، حتما نفرات روبرو روی سر ما می افتادند! بعد از حدود چندین ثانیه که به این حالت بود و به ارتفاع کافی و مورد نظر خلبان رسیدیم ، هواپیما صاف شد و روی یک خط مستقیم به حرکت خود ادامه داد، گویا خروجمان از عراق هم باید غیرعادی باشد…
ادامه دارد…
محمدرضا مبین ، کارشناس ارشد عمران ، سازه

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن