خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت شانزدهم

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند

شکست عملیات “فروغ جاویدان ” و آغاز دروغ های رجوی در اسارت گاه صدام حسین

روزها بدون هیچ امید یا خبری به سختی می گذشت تا اینکه از استخبارات حکومت بعثی آمدند اتاقها را براساس درجه داران، سربازان، افسران و نفرات شخصی که در بین راه گرفته بودند تقسیم کردند و این در حالی بود که هیج کدام از افراد راضی نبودند .ولی گفتند قانون ارتش است وهم چنین صلیب سرخ .

اینجا بود که متوجه شدیم که احتمالا”خبری است که اجازه بدهند به صلیب برای بازدید بیاید.تعدادی را همان روزهای اول به اتاقهایی که برای جدا سازی آماده کرده بردند (البته اول آنهایی را که خودشان از قبل می دانستند بردند) ولی من تا چند روز در همان اتاق قبلی ماندم تا اینکه یک روز آمدند من را به اتاقی که شماره آن 13بود بردند.

در لحظه ورود همه چیز برایم شک برانگیز بود ولی بعد از چندین ساعت دیدم تقریبا”همه چیز عادی به نظر می رسد تا اینکه درروزهای بعد که خوب افراد را زیرنظرداشتم متوجه شدم که اینجا هر کس برای خودش باندی دارد ودر ساعت های مختلف دور هم جمع می شوند .ولی با رفتارهای دوگانه ای که در طی چند روز دیدم متوجه شدم که حتی نمی شود با این افراد تنظیم رابطه عادی هم داشت .ولی ناچارا”بایستی تحمل می کردم ولی صبرهم حدی دارد هر کس دیگرهم باشد نمی تواند بی تفاوت بگذرد.

مدتی گذشت چند بار هم درگیری با آنها داشتم تا در نهایت خودشان به عراقیها گفتند من را جای دیگری فرستادند .بک روز نمی دانم ماه رمضان بود یا بخاطر اینکه بتوانم از حقوق که می دادند پس انداز کنم روزه بودم ودر محل خودم که روبروی پنجره بود نشسته بودم که سرباز عراقی آمد پشت پنجره وبا صدای بلند گفت بیا این روزنامه را بگیر(روزانه همه روزنامه های عراق را به هر آسایشگاه می دادند)رفتم روزنامه را بگیرم که همان سرباز گفت وضعتان خوب میشه مسعود رجوی آمده عراق و این هم عکسش است که سفارش اسیران را به سیدالرییس (یعنی صدام کرده) روزنامه را گرفتم دیدم عکس مسعود رجوی وطه یاسین رمضان معاون صدام درفرودگاه بغداد است .چند لحظه مات ومبهوت مانده بودم که این چه کاری است در زمان جنگ به کشوری که روزانه مردم بی دفاع را بمباران می کند در فکر فرو رفته بودم .که ناگهان یکی از نفرات از خواب بیدار شد وروزنامه را به او هم دادم او هم همین حالت را داشت ولی چیری نگفت وروزنامه را کنار گذاشت.
صلیب هم می آمد ومشکلات را می گفتیم ولی جواب این بود که ما نمی توانیم در زمان جنگ چیزی بگوییم .چون دیگر اجازه ورود به ما نمی دهند(البته اگرنمی آمدند بهتر بود چون گاهی اوقات همان نامه هایی که خودمان می نوشتیم برای خانواده همانها دوباره بدون جواب به دستمان می رسید.)

از همان روز ورود مسعود رجوی به عراق کنترل ها در شکنجه گاه های صدام حسین بیشتر شد و نفرات دنبال این بودند که لااقل راه نجاتی به این وسیله هم که شده پیدا کنند . عراقی ها هم فرم هایی را می آوردند و نفر بدون اینکه نگاه کند از همان پشت پنجره امضا می کرد.

چون همانطورکه گفتم در برنامه نیم ساعته فرقه مجاهدین خلق که از تلویزیون عراق پخش می شد تا جایی که می توانستند اخبار کذب می دادند و نشریا ت مختلف وارد می شد . این روند ادامه داشت تا پایان جنگ که همان روزها به دلیل هجوم عراق تعداد زیادی اسیر ایرانی گرفته بودند وما را به اردوگاه 6 رمادی بردند و بعد ازظهر بود که وارد کمپ شدیم. بعد از آمار گیری برای آنتراکت بیرون آمدم که یک نفر آمد نزدیک بعد از احوالپرسی گفت میدانی که مجاهدین شکست خوردند (بدلیل جابجایی دو روزی بود که ما از همه جا بی اطلاع بودیم ) گفتم چه شکستی و چرا به من میگی ؟ گفت عملیات مرصاد ( یاب قول فرقه مجاهدین ، فروغ جاویدان ) گفتم اطلاع ندارم .که از هم جدا شدیم و بعد نیم ساعت به اتاقی که مشخص کرده بودند برگشتم .سه روز بعد ما را به بلوکی دیگر انتقال دادند . روزهای پر التهابی بود جنگ تمام شده است . اسیران چی می شوند این سوال همه بود .و اما تبلیغات هیچ اسیری مبادله نخواهد شد تا ایران عراق را به رسمیت بشناسند وغرامت بدهد. اگر اشتیاه نکنم یک سال هم به همین منوال گذشت تا اینکه یک شب در برنامه تلویزیونی فرقه رجوی اعلام شد که چون شما اسیران نفرات خودمان هستید و فعلآ”مبادله هم در کار نیست به ما ملحق شوید و مدت چندماه مهمان ما باشید یا از طریق مرز به ایران شما را می فرستیم یا بعد از چند ماه که با دولت عراق هماهنگی کردیم شما را به کشورهای دیگر می فرستیم و از آنجا به هر جایی که خواسته خودتان بود بروید . کور از خدا چه می خواهد؟
که فردای آن صبح افسران عراق آمدند و ثبت نام کردند که بعد از چند روز ما را که در همان اردوگاه بیش از 150 نقر بودیم به بیرون کمپ و در یک سالن بزرگ که از قبل تدارک دیده بودند، بردند با مهدی ابریشمچی و تعداد دیگری از مسوؤلان آنها مواجه شدیم و با یک سخنرانی مهدی ابریشمچی که حدود دوساعت طول کشید مواجه شدیم. از همان حرفهای که قبلا”هم گفته شده که شما نفرات خودمان هستید واز این حرفها .در مقابل عمل انجام گرفته ای که خودم هم نمی دانستم عاقبتش به کجا خواهد انجامید قرارگرفته بودم (البته همه نفرات)راهی برای بازگشت نبود چون معلوم نبود استخبارات چه بلایی به سرت خواهد آورد.بعد از کلی صحبت وسخنرانی یک جانبه مهدی ابریشمچی (که نفرات خودشان اورا شریف خطاب می کردند )گفت به دلیل اینکه داریم ساختمان برای شما آماده می کنیم یک مدتی در همین بیرون کمپ محلی که دوستانمان(عراقی ها)برای شما آماده کردند می مانید بعد خودمان می آییم شما را به اشرف می بریم.تعداد نفرات زیاد بود. ما را بردند در اتافهای مختلف ولی با همان شرایط داخل کمپ تقریبا”حدود دو هفته گذشت که با تعدادی اتوبوس وخودروهینو که معلوم بود یک سری وسایل با خودشان آوردند همراه با اسکورت عراقی وچندین افسر ارشد عراقی آمدند وما را در همان سالن بزرگ جمع کردند وشروع کردند به توزیع لباس های نظامی (به گفته خودشان لباس شرف)چند ساعتی این کار بطول انجامید وسپس سوار اتوبوس شدیم .بعد از سالیان خیابانها را می دیدیم همه چیز برایمان جدید به تابلوهای مسیر اتوبوس که نگاه می کردم متوجه شدم نوشته بود بغداد.کرکوک.سپس بعد از بغداد به سمت شهر خالص نزدیکهای ساعت 1300 بود وارد قلعه اشرف شدیم البته یکی ازنفرات خودشان بود .در ورودی اشرف دو عدد مجسمه شیر بود که یکی از همان نفرات گفت اینها را از قصر شیرین آوردیم .به خیابان اصلی با اتوبوس که حرکت می کرد در یک نقطه متوجه شدم که عکس بزرگی از صدام حسین روی دیواری نقاشی شده .درآن لحظه مانند اینکه به کسی شوک وارد کنند شدم که این دیگرچی است؟بعد از عبور ما را بردند به یک سالن که از قبل تدارک دیده بودند به عنوان چک پزشکی که هر نفر بیش از ده دقیقه بیشتر طول نمی کشید بعد از آن خودروهای دوکابین میآمدند ونفراتی که کارشان تمام شده بود می بردند .تا اینکه نوبت به ما رسید که 5نفر بودیم ویک دوکابین آمد وما را به قسمتی که خودشان تعیین کرده بودند بردند.
غلامعلی میرزایی، تیرانا

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن