اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات غلامرضا شکری از زندان سازمان مجاهدین خلق، روزهای سیاه ـ قسمت دوم

روزهای سیاه ، زندانی که هیچ وقت باور نمیکردم

بله در قسمت اول تا آنجایی رفتیم که به روز موعود رسیدیم

در اواسط دیماه بود روز پنج شنبه در نزدیکی محل ورودی اف ام هشتم زمین فوتبال بود که آنهایی که دوست داشتند برای بازی میرفتیم. این با هوشنگ دود کانی که از فرماندهان کثیف فرقه هست بود برایم عجیب بود که چرا آمده! مسابقه رسمی که نداریم . ولی حالا چرا او آمده و خودش ترکیب نفرات را می چیند. برایم سوال شد. از یکی از نفرات سوال کردم که چرا هوشنگ این کار را می کند؟! گفت نمی دانم بعداز چیدن نفرات برگشت گفت تو فعلا بیرون بمان. گفتم چرا .گفت تعویض می کنیم. یکی از نفرات نگاهی به من کرد و گفت من کار دارم چند دقیقه دیگر می روم که قبول کردم.

نشسته بودم ذهنم کاملا درگیر بود که این برخوردها برای چه هست و چرا طی این یکی دو ماه برخورد آنها عوض شده نکندخبری هست. در حین فکر کردن بودم که شاهپور قربانی آمد کنارم گفت چیه در خودی. چیزی نگفتم که دوستم آمد بیرون و گفت من میروم تو بجای من بازی بکن .

رفتم داخل که دودکانی برگشت گفت چرا تو آمدی داخل گفتم مگر چه شده چون عصبانی هم بودم با صدای بلند گفتم که همه بشنوند گفت هیچی مقداری بازی کردم که هوشنگ دود کانی آمد نزدیک من گفت برو بیرون و با فلانی عوض بکن گفتم من تازه آمدم داخل چرا من را عوض می کنی بیشتر عصبانی شدم و گفتم چیه پیله کردی گفت تو حرف گوش نمی کنی که خودم گفتم بادا باد هر چه می خواهد بشود به بازی ادامه و تا آخر بازی ماندم

بعد از بازی سریع رفتم دوش گرفتم که بروم سالن غذا خوری را بچینم برای شام . چون نوبت دسته ما بود و آن خواهر که فرمانده وقت من بود فرح حاتمی نام داشت که اندیمشکی بود من درحین آماده شدن بودم که هوشنگ دودکانی صدایم زد و گفت کارت دارن وقتی گفتم کی کار دارد گفتند اف ام کل که دیدم اسدلله مثنی جلوی درب ایستاده رفتم . سوار ماشین شدم که بااسدلله به محل مقر اف کل برویم که دیدم به مسیر دیگری میرود سوال کردم که اینجا نیست گفت نه جابجا شدند و یک کار کوچکی با تو دارند که با خودم گفتم حتما در رابطه با رفتن به داخل ایران است که بخواهم از اعضای خانواده ام را بیاورم که در ذهنم داشتم حرفها را مرور می کردم که رسیدیم به مقر خالی لشکر ۶۰ .

که وقتی از ماشین پیاده شدم یک نفر بیشتر آنجا بیرون نبود و وارد اولین اتاق شدم دیدم خواهری در کار نیست یک نفر که اسم او یادم نیست در اتاق بود که اسدلله به من گفت بشین بعد آن نفر یک برگه را جلوی من گذاشت و گفت این را بخوان و امضا بکن وقتی خواندم چشمم چهارتا شد گفتم این دیگر چیست گفت تو مزدور وزارت اطلاعات هستی و باید این را امضا بکنی و جواب بدهی.

نه در اینجا بلکه در جایی که خودت میدانی کجاست که من امضا نکردم و عصبانی از این که مریم اکبری این امضا را کرده بود خیلی ناراحت بودم که بعد از پنج سال جان و عمرم را برای چه کسانی به خطر انداختم که دیگر آسمان تاریک شده بود و مرا به زور وارد یک ماشین سر پوشیده کردند آن هم با مشت لگد و تا توانستند چرخاندند که من نفهمم به کجا مرا می برند ولی از آنجایی که کل پادگان مثل کف دستم بود فهمیدم که کجا رفتیم و در چه محلی مرا پیاده می کنند که در ورود یک پذیرایی درستی ازم کردند با کتکهای که میزدند وارد اتاقی شدم که…..
ادامه دارد…

غلامرضا شکری

خاطرات غلامرضا شکری از زندان سازمان مجاهدین خلق – روزهای سیاه – قسمت اول

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا