زمان از دست رفته، امیدهای فرا روی – قسمت دوم

بخش دوم نامه آقای قادر رحمانی (عضو با سابقه گروه رجوی و ارتش به اصطلاح آزادیبخش ملی) به آقای نصرالله مجیدی (فرد مستقر در قرارگاه اشرف) در واقع روایت درخوری ست که علیه دنیای تاریک و سیاه فرقه رجوی، مناسبات و روابط زشت و غیر انسانی قرارگاه اشرف می شورد. او در بیان واقعیات، حقایق و نیز واکاوی و نقد آن چه که در قرارگاه اشرف گذشته است قصد بر پایی جهانی زیباتر را دارد، جهانی عاری از خشونت، محدودیت، مسخ هویت انسانها و اسارت ذهنها.

آقای قادر رحمانی در نگاه به اتفاقاتی که در قرارگاه اشرف می گذرد و در بیان بخشی از رویدادهای تلخی که خود نظاره گر آن بود، تلخ تر از پیش به درون جهانی گام می نهد که مناسبت ها و قواعدش سخت حقیر و ناچیز به نظر می رسد. در قسمتی از خاطرات ایشان آقای نصرالله مجیدی (مشهور به فرمانده سیامک) صرفا به علت عدم شرکت در نشست های تکراری، کلیشه ای و تحمیلی از سوی مسئولین قرارگاه اشرف ایزوله می شود و سپس آماج حمله قرار می گیرد. رحمانی در یادآوری خاطراتش ما را با خود همراه می کند و به صحنه ای می برد که در آن نصرالله مجیدی به علت " قلوس " تشکیلات شدن، عدم اطاعت تشکیلاتی و مسئله دار بودن و پاسخ نیافتن به سوالات بیشماری که در ذهن کنجکاوش (طی سالها اقامت در قرارگاه اشرف) پدید آمده است به وسیله مسئولین فاشیست قرارگاه اشرف با توهین و ضرب و شتم به زندان اشرف (مهمانسرا) منتقل می گردد در آنجا شکنجه شده، له می گردد و شش ماه ناپدید می شود هیچکس از نصرالله مجیدی خبری به دست نمی آورد گوئی او در بیابان تفتیده قرارگاه اشرف بخار شده است. خاطرات رحمانی در رابطه با آقای نصرالله مجیدی حکایت از دایره بسته ای دارد که رهائی از آن ناممکن به نظر می رسد. در حقیقت سرنوشت غم انگیز آقای مجیدی پایان شخصیت وی را به وضوح رو در روی ما قرار می دهد. گرما و زنده بودن همیشگی و ذهن پویا و روان پرنشاط انسان آزاد در قرارگاه اشرف رنگ می بازد، همه چیز خاکستری است. صحنه ای که آقای رحمانی برایمان به تصویر می کشد، آزارمان می دهد. شاید دوست داشته باشیم کمی آن طرف تر، بیرون از قرارگاه اشرف جهان پر از رنگ و نور، شاد و پر تب و تاب انسانهای آزاد و رها را مشاهده کنیم. اما او دنیای درونی فرقه رجوی را می بیند، جهان تلخی که با ما اما گاه دور از چشم ما در لایه های زیرین محیط قرارگاه اشرف جریان دارد. جهانی پر از خشونت، خودکشی افراد، خودسوزی معترضان و منتقدان نا امید و افسرده.

بی شک آزادی، عشق، عقلانیت و مهرورزی راز زندگی ست و دنیای زشت و تاریک قرارگاه اشرف در مسیر انحطاط و میرندگی.

آرش رضائی

مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی

2/7/1385

نامه آقای قادر رحمانی:

« زندانی واقعی کیست »

تاملی بر خاطرات مشترک من و آقای نصرالله مجیدی

شهریور سال 1373 روز پنج شنبه بود که برای مسابقه والیبال به محور 9 رفته بودیم آن موقع ما در محور 7 مستقر بودیم یکی از بچه ها بنام محمد گ فردی را نشانم داد و گفت آیا او را می شناسم گفتم بله که می شناسم اسمش نصرالله مجیدی است با هم نیز دوست هستیم در جوابم گفت نه با با منظورم پروسه تشکیلاتی است، مشتاق شدم که گوش کنم محمد وقتی تمرکزم را دید گفت به او می گویند فرمانده سیامک در منطقه هم لقب گشتاپو به او داده بودند، یکی از فرماندهان واقعی سازمان است، خیلی عملیات کرده.

داشتم به داستانش علاقه مند می شدم بهتر دیدم که با خودش هم صحبت شوم آنهم در حد احوال پرسی از آنجایی که هم مرکز بودیم زیاد همدیگر را می دیدیم.

روزی خبر رسید یک بند جدید از انقلاب ایدئولوژیک آمده و نشست ها شروع شده آن موقع مریم عضدانلو در فرانسه بود ولی از بچه های اشرف غافل نبود. هر نشستی که شروع می شد به همان میزان هم « محفل » بین بچه ها اوج می گرفت نوبت لایه های بالا بود مسئولیت نشست مرکز ما با معصومه ملک محمدی بود. از سید حسین سید احمدی می شنیدم که نصرالله نمی خواهد در نسشت های بند « ف » شرکت کند.

حالا کسی که (نصرالله مجیدی) با انگشت نشانش می دادند و به نوعی تقویت روحیه و تولید انگیزه در تشکیلات محسوب می شد تبدیل شده بود به یک فرد ایزوله. گویی تشکیلات دیگر به او نیاز نداشت و نصرالله حقش بود که کمی تنبیه شود، رده و مسئولیتهایش گرفته شد. بخاطر اینکه بچه ها به تشکیلات بدبین نشوند که بعد از این همه سال فداکاری و جان فشانی و عملیاتهای گردانی و غیره مسئولین سازمان با نیرو چه برخوردی می کنند و شاید فردا نوبت آنها باشد، معمولا کاری از قبیل اسلحه خانه و یا مدیریت تعمیرات به او می دادند تا او را به نوعی تحقیر کنند البته اعتراف می کنم که اسلحه خانه و مدیریت مال کسانی بود که سابقه بالای 20 سال داشتند.

ولی افراد به قول خودشان « قلوس » و چوب لای چرخ گذار تشکیلات چنین منصب هایی را مسئول می شدند که الان آن فرمانده والا مقام ما شده بود قلوس دستگاه رجوی.

مدتها گذشت روزها از پی هم می گذشتند بند پشت بند می آمد و فرجی می شد که دستگاه رجوی حرفی برای زدن داشته باشد.

سال 1377 بود که ما را برای نشست طعمه به قرارگاه باقر زاده بردند، قرارگاه باقر زاده چون از تمامی جهات در حصار عراقیها بود و از حفاظت بالائی نیز برخوردار بود برای این نشست ها انتخاب شده بود چون هیچ راه فراری هم نداشت، البته از این نظر می گویم که هیچ راه فراری نداشت که این بار با نشست های قبلی خیلی فرق داشت زیرا موضوع وعده های آنچنانی یا مشخص کردن تاریخ رسیدن به ایران و سرنگونی رژیم و… در کار نبود بلکه در نشست باقرزاده سوژه به جای سرنگونی رژیم تک تک نفرات بودند که باید سرنگون می شدند چه به لحاظ شخصیتی و اندیشه ای و چه به لحاظ روحی و روانی.

نشست ها در یک چادر در محوطه ای بیرون از سالن غذاخوری دایر می شد.

مسئول نشست ما پروین صفایی بود و هر روز یک نفر می شد.

سوژه یعنی یک نفر را مشخص می کردند که باید به دلیل انتقاداتی که به او وارد است یا وارد نیست در مقابل فحش و ناسزاء و هزاران نوع توهین قرار بگیرد.

شاید بپرسید مگر مسئولین سازمان دیوانه شده اند یا روانی که با افراد این گونه برخورد می کنند و چرا باید یک چنین کاری بکنند؟

ابتدا توضیح دادم که نشست طعمه بود یعنی تشکیلات به این نقطه رسیده بود که ریزش تشکیلات شروع شده و باید به هر نحو و طریقی جلو این ریزش گرفته شود.

شاید باز سوال کنید چرا با فحش، ناسزا و دشنام؟

چون وقتی فردی در مقابل توهین قرار می گیرد ناخداگاه از خود دفاع می کند و تناقضات خود را با سازمان رو می کند و همین دستمایه ای می شد تا در مرور زمان سازمان بتواند از نفرات تعهد بگیرد، امضاء بگیرد البته با سرپوش ایدئولوژیک و توضیح خود سازی.

نشست ما قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر تا هشت باشد، وقت داشتیم که برای کار جمعی داخل قرارگاه برگردیم و آشغالها را جمع کنیم.

روبروی سالن اجتماعات باقرزاده که رسیدیم یکدفعه دیدم خانم سپیده ابراهیمی و آقایان محمد حیاتی، کاک عادل، افشین فرجی و احمد واقف یک نفر را دور کرده اند و می خواهند با زور و اجبار او را داخل یک سوپر 85 (تویوتا سواری) کنند وقتی نگاه کردم متوجه شدم فرد مورد نظر کسی نیست به جز دوست عزیزم نصرالله مجیدی.

سپیده: سوار شو می رویم نشست

نصرالله: من نمی خواهم در هیچ نشستی شرکت کنم.

سپیده: سوار می شوی یا کاری می کنم که پشیمان شوی

در این حال افشین و احمد هر کدام یک دست نصرالله را گرفته و با حالت پیچ دادن سرش را نیز پائین آوردند و با زور سوار ماشین کردند. این صحنه خیلی ذهنم را گرفته بود و بر روحیه من تاثیر منفی گذاشت. سوالاتی برایم بوجود آمد. در سازمان چرا با افراد اینگونه برخورد می کنند؟ نصرالله مجیدی را کجا بردند؟ چرا نصرالله در نشست ها شرکت نمی کند و…؟

همچنان با نگاهم ماشین را دنبال می کردم گوئی خودم نیز با نصرالله با همان ماشین و از همان احساس نصرالله برخوردارم انگار که مرا با زور به داخل ماشین بردند. با خود فکر کردم که پس از این همه سال سازمان اینگونه پاداش زحماتم را می دهد و چگونه حق و حقوق سالیانم را در مقابل سالیان دراز زحماتی که برایش کشیده ام را برایم وصول می کند. ماشین به سمت سالن میله ای رفت و همانجا توقف کرد. سالن میله ای جائی بود که شریف (مهدی ابریشمچی) برای رده های پائین نشست ایدئولوژیک می گذاشت که چگونه دو دستی زنش را تقدیم کرده و چه ژستهایی که نمی گرفت ولی در این نشست این سالن برای نشست ایدئولوژیک آماده نشده بود بلکه برای شکنجه و برخورد با نفرات مسئله دار دایر شده بود. مسئول نشست مهوش سپهری (نسرین) بود نفرات شرکت کننده این نشست مخصوص بودند همه از رده های بالا: شریف، احمد، بهنام، پری، فرشته یگانه، رقیه عباسی، معصومه ملک محمدی،پری بخشائی و تعداد زیادی از هم رده های اینها که حدود 70 الی 80 نفر می شدند. پس از توضیح نسرین سوژه را وارد سالن می کردند ابتداء دشنام، ناسزا و فحش شروع می شد اگر سوژه کم می آورد بحث تقریبا تمام بود ولی اگر سوژه مقاومت می کرد شکنجه و کتک کاری شروع می شد شاید بپرسید مگر من در آن نشست ها بودم؟ یا مگر با شریف و رقیه هم رده بوده ام که این مسائل را می دانم؟

واقعیت این بود که چادرما درست در مجاورت سالن میله ای بود و من شنیدم که روزی نسرین می گفت: عراقیها به ما گفتند این سروصدا ها چیست و ما گفتیم بچه ها خیلی سرزنده هستند و مدام دارند شعار می دهند و بعد هم یک خنده بی مزه تحویل ما داد.

بعد از این ماجرا من دیگه از نصرالله نه خبری داشتم و نه او را دیدم حتی در مدت دو ماه و هفت روزی که در باقرزاده بودیم نیز او را ندیدم تا اینکه بعد از شش ماه وقتی ما در قرارگاه علوی (نزدیکی مقدادیه) مستقر بودیم به ما خبر دادند به خاطر آمادگی سال 77 که معروف بود به آ 77 ستادها یکسری نیرو آزاد کرده اند که داخل یگانها تقسیم شده و آموزش لازمه را ببینند در کمال ناباوری نصرالله مجیدی جز نفرات ستادی شده بود. در واقع این یکی از شگردهای سازمان بود که وقتی سازمان می خواست چیزی را در تشکیلات مخفی نگه دارد متوسل می شد به تاکتیکهایی از قبیل سازماندهی یا جابجایی.

بعد از شش ماه بالاخره من دوست گم شده خود را پیدا کردم و روال کار به صورت عادی برگشت. ابتدا نصرالله چیزی نمی گفت که این شش ماه کجا بوده و چکار کرده و یا مسئولین سازمان با او چکار کرده اند اما بعد از سالها اقامت در کمپ اشرف و کار برای تشکیلات پاسیو بودن نصرالله خود حکایت همه چیز را می کرد.

با یکی از بچه ها که بیش از اندازه به او علاقه دارم و وی هم اکنون در سیاج اشرف گرفتار است و نمی خواهم اسم او را ببرم چون ممکن است سخنانی که از زبان او بیان می کنم باعث شود تا دوستم از سوی مسئولین سازمان تحت فشار قرار گیرد، که با من و نصرالله چفتی خاصی داشت ولی صمیمیت او با نصرالله چیز دیگری بود.

یکروز از او پرسیدم نصرالله بعد از این همه مدت چرا باز نسبت به پیرامونش تا این حد پاسیو و درخود فرو رفته است. دوست مشترکمان گفت:

آخر نمی دانی چه بلائی سرش آورده اند مثل این بود که دوست مشترکمان قافی داده باشد نمی خواست ادامه دهد ولی وقتی با خواهش، اصرار و کنجکاوی من مواجه شد اینگونه توضیح داد که از زمان نشست های طعمه نصرالله مجیدی در مهمانسرا بوده است (مهمانسرا یعنی زندانی که نفرات خروجی را در آن نگه می داشتند در واقع یک ابوغریب کوچک شده داخل اشرف، پنجاه متری مقر معروف به لشگر 89). او افزود: در نشست طعمه حدود 10 الی 12 بار در سالن میله ای نصرالله سوژه شده و خیلی هم از دست شریف و فرید کتک خورده تا حدی او را زدند که نصرالله تصمیم گرفت تشکیلات را ترک کند همان زمانی که ما در باقرزاده بودیم او را به اشرف منتقل می کنند.

آنجا نیز خیلی آزارش دادند، نصرالله مجیدی می گفت من از هیچ چیزی به اندازه فحش هایی که از زنان شنیده ام ناراحت نشده بودم ولی واقعیت این است من که آزادی این را ندارم تا عنوان کنم در یک نشستی شرکت نمی کنم چگونه برای آزادی دیگران مبارزه می کنم، من که بهترین و فداکارترین نفر این تشکیلات بودم این بلا را سر من آوردند حال ببین با بقیه چکار کــــــردند و می کنند.

دوست مشترکمان افزود: نصرالله به او گفته است در زندان حدود سه بار مسعود رجوی با وی نشست گذاشته و در بار آخر خطاب به نصرالله می گوید: تو می خواهی مرا تنها بگذاری و مرا به زندگی بفروشی همه سازمان هم اگر یکجا ببرند و بروند عین خیالم نیست ولی تو یکی فرق داری با این همه سابقه و اینکه فرمانده یگانهای ما بودی حالا چرا به لج بازی افتادی؟

نصرالله اینگونه می گفت مسعود با این حرفها زیر بغل من هندوانه می گذاشت و مسعود استاد اینگونه برخوردها بود.

بالاخره نصرالله مجیدی تصمیم می گیرد به مناسبات برگردد ولی نگاه تحقیر آمیز مسئولین به نصرالله تا حدی بود، تا آخرین لحظه ای که من آنجا بودم هنوز خودش را زندانی سازمان می دانست.

یادم هست روزی با نصرالله نگهبان بودیم به او گفتم نصرالله درباره عملیات هایی که کرده ای برایم تعریف کن نصرالله مجیدی در جوابم گفت ما هم آن وقتها خر بودیم که به خاطر خود نمایی به حرف اینها گوش می کردیم.

در دستگاه رجوی نصرالله مجیدی اگر زندانی بود و واقعا نیز از نظر من یک زندانی تمام عیار تشکیلات رجوی بود چون تمامی افراد مستقر در قرارگاه اشرف دست مزد و دست مایه زحمات خود را در چهره نصرالله می دیدند و حقیقت برایشان آشکار می شد که سازمان رجوی با نیروهای خودش این رفتار را دارد فردا اگر مسئولین سازمان رجوی پایشان به ایران برسد با مردم چکار خواهند کرد.

البته روی خمرهای سرخ را اینها سفید کرند ولی مثالی که به خاطر تشابه عملکرد به ذهنم خطور می کند و برخی وقتها در اشرف به صورت محفلی بین بچه ها رایج بود اینکه سازمان اگر پایش به ایران برسد دست خمرهای سرخ و آدمکش را از پشت می بندد.

قادر رحمانی

25/6/1385

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا