اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام و رجوی ـ قسمت 4

آغاز خدمت مقدس سربازی
در پائیز 57 و دی و بهمن پلیس که قبلا امنیت شهرها را حفظ می کرد از کار افتاده بود و گشت پلیس در محلات جمع شده ( بهانه آورده ومی گفتند که امنیت نداریم و بما حمله می شود) و تعطیل شده بود. با نبود پلیس تعداد سرقت و دزدی از مغازه های ملت زیاد شده بود و پلیس هم جوابگو نبود. شایعه بود که پلیس قصداً اینکار را می کند و حتی به دزدان کمک هم می کند( و الله اعلم) در این مدت جوانان امنیت محلات خودشان را بعهده گرفته و ما با دوستان در محل گروه گروه جمع و هرچند نفر گشت و امنیت قسمتی را بعهده می گرفتند. جوانها شب که می شد هر تعداد در نقطه ای جمع شده وآتش روشن می کردند و نوبتی هم استراحت و هم گشت می دادند ( البته با چماق چون سلاح نداشتیم و اگر هم کسی داشت ،اگر می آورد خبرش به پلیس می رسید ومورد تعقیب قرار می گرفت)؛ یعنی شب و روز در خیابان بودیم؛ شب برای امنیت محل و روز برای تظاهرات. همین هسته ها وجوانان پایه گذار کمیته های بعد از انقلاب بودند اگر بیشتر آنها بعداز چند ماه از پیروزی ول کردند وبه دلایل مختلف ادامه ندادند و تعدادی هم که سنشان کمی بیشتر و شاغل بودند به سر کارشان برگشتند.
به دلیل همین کارهاو اینکه اسمم لو رفته بود و ماموران به دنبالم درب خانه ما آمده بودند چند بار مجبور شدم برای مدتی خرم آباد را ترک کنم و مدتی به جای دیگری بروم تا بقول معروف آبها از آسیاب بیفتد و بعد دوباره مراجعت کنم.
در این دوران و تظاهرات خیابانی جراحتهایی هم داشتم که مخصوصا الان وبعد این مدت که از آن دوران گذشته و جز شکستگی کتف بقیه التیام پیدا کرده اند، چندان قابل ذکر نیستند اما چه دوستان و یارانی که در این دوران از دست دادم، هنوز صحنه های آن را بیاد می آورم و زخمی است بردل که خوب نشده و نمی شود.
نکته دیگر که هنوز یادم هست؛ صفا، صمیمیت و گذشت مردم نسبت به همدیگر بود. در این دوران من به ندرت شاهد درگیری و دعوای مردم و مخصوصا جوانها بودم. تعدادی تیم درست کرده بودند وبرای مردم کم درآمد آذوقه و مخصوصا نفت تهیه می کردند و به آنها می رساندند. یادم هست وقتی تصادفی می شد و دوخودروبهم می زدند؛ جدا از جنبه جانی که مردم سریع کمک می کردند خسارت ها راعموما بهم می بخشیدند و می گفتند آقا صلوات بفرست و نفرات همدیگر را می بوسیدند و می رفتند و اگر هم کسی بی بضاعت بود سریع مردم پول جمع می کردند و بیشترازخسارت وارده به او می دادند. به عنوان مثال یک روز یک تاکسی به یک سواری شخصی تصادف کرد اگرچه تاکسی مقصر بود ولی راننده سواری پائین آمد و با عذرخواهی راننده تاکسی را بغل کرد و گفت داداش مهم نیست من خسارت تو رامی دهم بریم بدم ماشینت رو تعمیر کنند و با خوشحالی رفتند.
در روزهای 21 و 22 بهمن 57 خبرشورش همافران و حمله مردم تهران به پادگانها در تمام ایران پیچیده بود ولی ارتش در خرم آباد با صدور اطلاعیه اعلام کرد: پادگان بابا عباس مین گذاری شده و نزدیک شدن به آن خطر انفجار دارد و با وجود مقدارمهماتی که در آن هست اگر دراین پادگان انفجاری رخ دهد کل شهر منهدم می شود و اعلام کرد ارتش تاکنون در درگیریها شرکت نداشته اما اگر کسی به پادگان بدرآباد که آن زمان دور از شهر هم بود،حمله کند به شدت مقابله خواهیم کرد.
در روز 22 بهمن مردم به پادگان ژاندارمری که در شمال شرقی شهر بود حمله کردند و با وجود مقاومت ژاندارمها این پادگان تا ظهر به تصرف مردم در آمد.
روز 22 بهمن بالاخره مردم و انقلاب در سراسر ایران پیروز شدندومی رفت که دورانی تازه در ایران شروع شود؛ بقولی بهار انقلاب شروع شده بود.
ما تعدادی از جوانان محل با همت حاج رستمی (که اگر هست خدا بهش عزت وسلامت بدهد و اگر دستش از دنیا کوتاه شده خداوند اورا در جنت جنانش جای دهد ) و چند نفر دیگر که کاردان بودند؛ کمیته محل را از چند روز قبل از پیروزی انقلاب تشکیل داده بودیم ولی بعد از پیروزی که سلاح هم بدست آورده بودیم بطور جدی تر کار رابرای رتق وفتق امور محل و … دنبال کردیم.
حاج رستمی و دوستان بزرگتر چون کار وزندگی داشتند و یا شاغل بودند و بعد از مدتی از ادامه کار شبانه روزی عذر خواستند دنبال کار و زندگیشان رفتند. آن زمان کامپوتر و این لوازم نبود و امور کتابت با دست انجام می شد و من بدلیل اینکه کمی دست خطم خوب بود امور کتابت را انجام می دادم و بعد از رفتن این نفرات، بچه های محل به من رای دادند و خواستند که کمیته را بچرخانم. در این مدت تعداد بیشتری بما پیوسته و محل قبلی که کتابخانه مسجد محل (مسجد موسی ابن جعفر) بود کوچک بود و با کمک پیشنماز همین مسجد و معتمدین محل به پادگانی که قبلا پادگان آموزشی و حالا تقریبا خالی بود نقل مکان کردیم. کار ما در این مدت هم حفاظت از پادگان و محله بود و هم اگر اختلافی و یا درگیری بین مردم پیش می آمد مداخله و مساله رارفع و رجوع می کردیم و در صورت لزوم با تشکیل پرونده؛ بازجویی اولیه و استشهاد محلی و… پرونده و نفرات را به دادسرا ارجاع می دادیم.
دراین مدت من که قبلا برای کمک خرج خانواده کارمی کردم اصلا خانه نمی رفتم و حتی چند باری هم که رفتم برای گرفتن پول از مادرم بود که در نهایت با اعتراض مادرم مواجه شدم که اصلا بما سرنمی زنی و….چون ما ازجایی تامین مالی نمی شدیم و بقول معروف از جیب می خوردیم.
بهر حال این وضعیت تااواخراردیبهشت 58ادامه داشت تااینکه هم بدلیل دخالتها و توقعات بی جای برخی اطراف و هم برای کار و کسب درآمد و پس انداز نتوانستم ادامه بدهم و با رفتن من بقیه بچه ها هم رفتند و کمیته تعطیل شد. من که دیپلم گرفته بودم و در کنکور هم نمره خوبی آورده بودم بدلیل وضعیت مالی و وضعیت دانشگاهها( که با اسم انقلاب فرهنگی تعطیل شدند) قصد داشتم با کار مقداری پس اندازکنم و برای ادامه تحصیل به خارج بروم. برای همین چون مشمول سربازی بودم تلاش داشتم با استفاده از بیکاری پدر و به اسم نان آور خانواده معافیت بگیرم اما نشد ولی بهر حال از سربازی رفتن تعلل و کار می کردم. اما قضیه خارج رفتن هم بعد از مدتی به علت مساله مالی حل نشد و دوستم که قرار بود با هم به کانادا برویم رفت و من ماندم . با این تفاصیل بعد از مدتها تاخیر واینکه دیدم بدون برگه معافی و یا برگه پایان خدمت کارم گره می خورد بالاخره خودم رامعرفی و در خرداد 59 به خدمت سربازی اعزام شدم.
زمانی که ما از خرم آباد اعزام شدیم سهمیه پادگان خسروآباد آبادان بودیم؛ ما را به آنجا بردند اما با رسیدن ما فرمانده پادگان گفت که ظرفیت پادگان تکمیل و ما از پذیرش این افراد معذوریم. ما بلاتکلیف بودیم درجه دارهمراه ما که قرار بود ما را تحویل دهد گفت که بایستی صبر کنید تامن زنگ بزنم وکسب تکلیف کنم عموما در این گونه موارد افراد اضافی را به محل اعزام برگرداننده و معاف می کنند اما به او که تماس گرفته بود دستور دادند که مارا به تهران ببرد و آنجا تعیین تکلیف شویم. نفر همراه ما دوباره اتوبوس گرفته و مارا به تهران برد.
به او گفته بودند مارا به پادگان افسریه ببرد ما شب به تهران وبه پادگان افسریه رسیدیم. اول از پذیرش ما خودداری می کردند و می گفتند اینجا اصلا پادگان آموزشی نیست و ما جای اینکاررا نداریم؛ اشتباه آمده اید! بهر حال به دستور افسر نگهبان به ما جایی برای خوابیدن دادند تا فردا فرمانده پادگان آمده و کار را دنبال کند. فرداکه فرمانده پادگان آمد بعداز کلی تماس با ستاد مشترک قرار شد ما به پادگان قصر برویم و رفتیم. در آنجا ما را به خط کرده وچند درجه دار و سرباز شروع به تراشیدن سرهای ما کردند وسط کار یک سرهنگ که می گفتند فرمانده پادگان است آمد و گفت دست نگه دارید و برای ما توضیح داد که ما جا نداریم و باید همان افسریه بروید. در این میان ما امیدمان به اینکه چون اینجا هم ظرفیتش تکمیل است و آنجا هم محل آموزشی نیست وبما معافی می دهند زیاد شده بود و سر به سر آنهایی که سرشان تراشیده بودند می گذاشتیم و ساعتها به این موضوع می خندیدیم و شوخی می کردیم .
اما با رفتن مجدد ما به افسریه ما را به خط کرده وفرمانده پادگان طی یک سخنرانی قرا برای ما از ارزش سرباز و واجب بودن آن سخن گفت و ما را رسما تحویل داد و گفت بقیه امور شما را افسران مسوؤل دنبال میکنند وخدمت شما از امروز شروع می شود. بعد به هرکدام از ما چند دست لباس (که توی هرکدامش چند نفر ازما جامی شد) و بقیه تجهیزات دادند وگفتند سه روز مرخصی دارید بروید لباستان را درست کنید و سر سه روز برگردید و حالا آن نفراتی که سرشان را در پادگان قصر تراشیده بودند به ما می خندند و می گفتند بده ببینم برگه معافی تو چه شکیله؟
بعد از سه روز خدمت سربازی ما عملا شروع شد و در تابستان 59 ما آموزش داشتیم. آموزشهای ما شامل کار باسلاح ورزم انفرادی وشیوه رژه رفتن بود. در 10 روز پایانی آموزش یعنی اول شهریور 59 هم برای تمرین رزم شبانه به میدان و زمینی درکنار دریاچه قم بنام علی آباد قم رفتیم و بعد تقسیم شدیم . من و تعدادی دیگر سهمیه همان پادگانی شدیم که درآن آموزش دیدیم (افسریه).
رحمان محمدیان، تیرانا

خاطرات رحمان محمدیان از اسارت در زندان های صدام و رجوی ـ قسمت 3

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا