ثمر شیرین و عطرآگین صبر

« تجدید دیدار یوسف و یعقوب »

توطئه و تمهیدهای مزورانه و پرخرج رجوی ها عاقبت در برابر مقاومت و صبر همره دلاورمان حبیب خرمی بخاک افتاده و طلسم منحوس رجوی ها شکست.

حبیب خرمی در نهایت هوش و شجاعت فرزندش را از افتادن به دام برده داری رسوا، چاه ویل رجوی نجات داد و او را از سربازی برده وار در قلعه بدنام دژخیم در عراق رهایی بخشید و طوق لعنت تراژدی سازی را از سرنوشت

« بهادر » گشود.

سرنوشت های ناشایست و باورنکردنی که فرزندان اعضای نگونبخت رجوی ها از بدو تولد در کمین داشتند، تا به آتش کشیدن جان های شیرین، جنون و خودکشی هم رفت. « بهادر» هم یکی از آن ها بود که در اوان کودکی محروم از محبت والدین به دورها و دورها، بر درگاه بیگانگان پرتاب شد، توسط نابرادران نابکار به چاه افتاد.

فرمانده قلعه را با معصومیت و زیبایی کودکان سر جنگ، عداوت و حسادت بود. زیرا که در آن دایره ی خون و مرگ و وحشت، کودک نشانه تولد و یادآور زندگی، قوانین و شعارهای شیطانی « نمی خواهم زنده بمانم »! را می شکست.. سپس برای تاختن تا آخرین مرزهای شرارت، وقتی به منتهای تحقیر و دلتنگی دوران خوش کودکی فرزندان برباد رفت، به عاطفه شان خیانت شد! رانده شده از عشق و محبت والدین گرفتار بیماری وخیم و علاج ناپذیر بی اعتمادی، دژخیم آنان را سرخورده و بیگانه از خود، به قلعه بازطلبید تاملعبه ی شرارت و جنون کرکس های لانه کرده در کویر گردند.

بدون تردید تنها کودکان نبودند که می باختند. والدین تحت عملیات ماشین هولناک مغزشویی با کالبد تهی از محبت و عاطفه، محروم از درآغوش کشیدن فرزند و عشق به همسر، در هبوط انسانیت تبدیل به عروسک های مقوایی برای تمرین جنگی و به قول خودشان (کارزار) گشتند و یا تروریست های کوری که دامان مام وطن را بخون فرزندانش آلوده سازند و مزدور دشمنان وطن گردند.

خوشا هستند آنانی که قوانین و شیوه های مغزشویی از تاثیر گذاری بر عزم و شخصیت ایشان ناتوان! می ماند. اما میعاد دیگربار معابر خطرناک درمیان داشت که دریغا برخی غالب برآن نگشتند. چون همدرد دیگر « شادالله شجری » انسان با صفا و پاکدلی که از فراز لانه ی کرکس پرید اما هرگز نتوانست نازنین فرزندش « بابک » را بیابد. در بی قانونی و بهم ریختگی رجوی ها فرجام کار شاید بستگی به شانس و اقبال هم داشته باشد. شاید بهتر است بگویم که شاهد بهم پیوستگی خانواده بدفرجام شجری در یونان بودم. « شادالله » که فکر می کنم از خانواده محرومی برخاسته و برای تحصیل دندانپزشکی خود را به کشور « فیلیپین » رسانیده بود. درآستانه انقلاب فریب تبلیغات منافقانه رجوی ها خورده و تا اعزام به مقصد برده فروشان راهی « یونان » گشت و پس از مدتی همسر بسیار جوان و پسر کوچک و شیرین اش به او ملحق شدند. چه نحیف و سالده لوح گمان می بردیم که سازمان! خانواده ها را بهم پیوند می دهد. از فرط فلاکت خانواده طمعه یی در دام بردگی بود. در بیابان عراق آنها هم مثل بقیه از یکدیگر جدا نگهداشته شدند و « شادالله » آنچه را از رشته محبوبش آموخته بود، تقدیم دستگاه و رسیدگی به دندان اعضای دیگر بکاربرد. اما نیت پاک و صفای قلبش را براستی توان تحمل شرارت های روز بروز در توسعه ی فرقه نبود، نمی دانم چگونه اما بدون تردید بدنبال آزارها و فشارها، از شر آنان رها شد. نقشه داشت که نزد پسر ربوده شده اش به « کانادا » برود، ولی قاطعان طریق پیش از آن، در درازدستی اهریمنی « بابک » را به هوس دیدار مادر به « جهنم روی زمین » بازگردانیدند. « بابک » بیچاره به چه خیالی رفت و هیچ! از مادر ندید. همچون « امیر یغمایی » و دیگران!

همسر جوان و بی تجربه « شادالله» هم یکه و تنها به بردگی درآمد. شادالله جهت رهایی از طلسم رجوی ها به اهتمام گزیدن راهی دیگر، ازدواج مجدد برگزید و تا گاه بیماری زندگی خانوادگی را که از دستش ربوده بودند، بدست آورد و نقش باشکوه پدری و عاطفه به فرزند را رها از رجوی ها، در مورد خانواده نوین اش بجا آورد.

خوشبختانه « حبیب خرمی » به نیروی قاطعیت بیشتر و یا شانس بهتر، با تحمل چهار سال رنج و گرفتاری که رجوی ها با وکلای گرانقیمت و بازیچه های بی مروت خویش (خانواده یی که چند سالی از بهادر بردگی گرفتند و سپس حاضر به همکاری شریرانه با دژخیم برای جدایی ابدی پدروپسر گشتند) بر گرده اش گذاشتند و با بهره جویی از قوانین غربی پشتیبانی از خانواده هایی که سرپرستی کودکان بی سرپرست را به عهده می گیرند، مهر بچه دزدی بر عزم و اراده پدری زدند که می خواست فرزندش را از افتادن به چنگ کرکس ها نجات دهد. رجوی ها به این طریق آتش کینه توزی شان را مشتعل می کردند، چون گسسته یی از راحتی و لذت حیات بازمی داشتند. اما نیروی صبر و مقاومت و اجر عشق پدری پایدار در سینه پهلوان حبیب، غالب برتوطئه و تمهدید، رجوی را ناگزیر از پذیرش شکستی دیگر (به رجزخوانی بی مایه خودشان در- کارزاری- دیگر)ساخت. یادآورمیعاد یعقوب و یوسف، «حبیب خرمی» بینه یی شد که عشق پدری فراتر از تلاش های خرابکارانه شیطانی است و در حقیقت و به سادگی و عامیانه، روی هرچه « پدر » ایرانی را سفید کرد.

با بهترین آرزوها برای خانواده نوین حبیب خرمی! و تجدید دیدارهای دیگر!

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.