اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات سعید ناصری – قسمت سوم

از شکنجه فیزیکی و روحی تا فرار از قلعه الموت رجوی

خاطرات سعید ناصری – قسمت دوم

داستان ناپدید شدن شهرام

در این مقاله خواستم خاطره ای تلخ که سالیان سال بعد از چندین سال این خاطرات تلخ را فراموش نکردم و هر زمانی که یاد این خاطرات میفتم مو بر بدنم سیخ می شود وبارها با خودم فکر می کردم خیلی امکان داشت من هم خودم می توانستم جزیی از این خاطرات برای بقیه بشوم که خوشبختانه توانستم جان سالمی به در ببرم.

سعید ناصری

و امروز این خاطرات را برای تاریخ و تجربه نسل جوان بیان بکنم که دچار همچین سرنوشتی نشوند و اشتباهاتی که ما و نسل ما کرد و سختی هایی که بر ما روا شد به آنها روا نشود.

خوب به یاد دارم سال هزارو سیصدو هفتاد وهشت بود در قرارگاه مخوف اشرف قرارگاه رجوی اردوگاه اشرف به دستور تشکیلاتی و سران فرقه قرار بر این شد که تمام افراد تازه وارد و افرادی که ناراضی هستند به مکانی بفرستند برای آموزش تشکیلاتی مکانی به اسم مقر سیزدهم فکر میکنم.

تعداد افراد در این مقر با مسوؤلین مربوطه حدود دویست و پنجاه نفر می شدند. طوری سیستم تشکیلاتی این مقر را تنظیم کرده بودند که در بیست چهار ساعت شبانه روز تحت نظر می بودی و مخلص ترین مسئولین تشکیلاتی فرقه را به کار گرفته بودند برای کنترل و اموزش اعضای جدید و ناراضی .

حدود دو سال در این مقر بودم بماند در این مدت چه گذشت از کتک کاری تا بیگاری کشیدن تاکم خوابی و زیر سخت ترین فشارها بودم در این مدت خاطره ای که الا ن میخواهم برایتان بازگو بکنم از دو جوان ایرانی بود به اسم جاسم که بوکسور بود اهل خوزستان و دیگری شهرام فوتبالیست اهل کردستان ایران.  از همان اول این دو جوان سرکش خب ناراضی بودند مثل بقیه افرادی که آنجا بودند. اما این دو آرام و قرار نداشتند.

خیلی وقتها در گوشه ای به آرامی من با این دو صحبت می کردم طوری که مسئولین فرقه ما را نبینند و گرنه تنبیه تشکیلاتی می شدیم صحبتهایی که بین ما رد و بدل می شد بر علیه سران و مسئولین فرقه رجوی بود و نارضایتی خودمان را نشان میدادیم. در این میان تقریبا هر شب نشستهای جمعی و تشکیلاتی برای ما برگزار می کردند و کلی فحش و تهمت به ما میزدند تا جایی یادم میاد یک شب تمام افراد مقر را جمع کردند و برای شهرام نشست گذاشتند این نشست که تحت نظر زنی به اسم ژیلا بود تقریبا هشت ساعت طول کشید . من می دیدم که شهرام چقدر زیر فشار است و دارد خود خوری می کند.

اما متاسفانه کاری نمی شد کرد بالاخره پاسی از شب تجمع تشکیلاتی تمام شد و هر کسی برای استراحت رفت . در یک لحظه شهرام را دیدم که لبخندی زد و رفت .خوب به یاد دارم ساعت دو صبح بود که من نگهبانی مقر بودم همراه یک مسئول دیگر که صدایی را شنیدم. من به قسمت بهداشتی رفتم صدای نفس کشیدن کسی می آمد درب را باز کردم با جسم نیمه جان شهرام روبرو شدم که خود زنی کرده بود. سریع مسئول مربوطه را صدا زدم و با یک ماشین شهرام را به امداد قرارگاه رساندند و مداوا و بقیه داستان.

خلاصه چند روزی گذشت از شهرام خبری نبود.  بالاخره بعد از یک هفته شهرام را دیدم اوضاعش را جویا شدم برام تعریف کرد چقدر او را اذیت کردند و تحت فشارهای جسمی و روانی گذاشته اند حتی در این هفته با وجود اینکه شهرام زخمی بود بر اثر خودکشی، سران فرقه مراعات نکرده بودند و او را کتک زده بودند.  بالاخره شهرام دوستم برگشت به مقر و بهم گفت مرا تهدید کرده اند اگر دست از مخالفت بر ندارم مرا خواهند کشت و مرا سر به نیست می کنند من در مرحله اول فکر می کردم شوخی می کند اما این جدیت صحبتها را از چشم شهرام می توانستم بخوانم مدتی گذشت خوب به یاد دارم دم عصر بود زمان ورزش ،هوا داشت به تاریکی می رفت.

تعداد زیادی نمانده بودیم در زمین فوتبال که من و همراه افراد دیگر متوجه صدای دعوا و کتک کاری شدیم آن هم از پشت خاکریز مقری که قرار داشتیم. ناخوداگاه به آن سمت رفتیم با صحنه ای عجیب روبرو شدیم شهرام غرق در خون توسط دو مسئول جنایتکار فرقه به اسم سعید نقاش و عبدالرضا.

آنها شهرام را با میله آهنی و پوتین نظامی می زدند در حالی که دست شهرام بسته بود به محض اینکه این دو قاتل ما را دیدند خندیدند و گفتند مشغول ورزش هستند.

با شهرام مشکل خاصی نیست زود مکان را ترک کنید ما مکان را ترک کردیم بماند که چند جلسه ما را صدا زدند و از ما تعهد گرفتند که به کسی نگوییم که چی دیدیم و اساسی سر این مسئله ما را زیر فشار گذاشتند.  بماند چی گذشت اما این آخرین دیداری بود که شهرام را در وضعیت خونی می دیدم . طوری بی دفاع بود دل هر آدمی با دیدن این صحنه به درد می آمد و اینجوری بود که شهرام ناپدید شد بهتر بگم سران و مسئولین فرقه شهرام را سر به نیست کردند و او را کشتند بدون اینکه صدایی از کسی در بیاد یا یادی از او باقی بماند و تا امروزه هیچ اثری از شهرام نیست شهرام و شهرام نامهایی که توسط سران فرقه ناپدید شدند. بماند که روزی سران فاسد و فرصت طلب فرقه بایستی جوابگو خون همه این از دست رفته ها باشند ننگ بر رجوی و تشکیلات خود ساخته اشت.
سعید ناصری

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا