من یک تروریست مسلمان تعلیم دیده هستم

مادری به نام Anne Singleton   از پنجره های کلبه ای شکل خانه مرتبش که در یک خیابان خلوت در حومه شهر قرار گرفته به بیرون خیره شده است.

ماشین Audi او در محل پارک مقابل خانه قرار گرفته و در پشت آن او ردیف مرتبی از درختان سپیدار که به یک کلیسا در یک محوطه باز منتهی میشود نگاه میکند.

این یک منظره خاص انگلیسی است… و یک دنیا از بیابانهای خصمانه عراق و قرارگاه های آموزش نظامی سازمان مجاهدین خلق فاصله دارد. اگر چه Anne نیز زمانی آن را خانه خود میدانست.

او تحت سلطه یک سازمان تروریستی بوده و آماده بود تا زندگی خویش را فدا کند – و قربانی کردن زندگی افراد بی گناه – به نام یک جنگ تشنه به خون.

قدری بیشتر از یک دهه قبل، Anne در حال گرفتن آموزش نحوه شلیک با تفنگ و درگیر شدن در جنگ برای گروهی که توسط صدام حسین حمایت میشد بود.

آنزمان، او اعتقاد داشت که رفقایش برای آزادی ایران میجنگند – و کشته شدن افراد بی گناه یک وسیله توجیه پذیر برای رسیدن به هدف بود.

ولی حالا این زن 48 ساله گروه مربوطه را به صورتی که هست میشناسد – یک سازمان تروریست افراطی مرگبار.

در حالیکه تعداد جوانان بریتانیایی که در واحد های ترور عضو گیری میشوند رو به افزایش است، Anne امیدوار است که داستان او به صورت یک هشدار عمل نماید.

در خانه اش در لیدز، او به روزنامه Sun میگوید: "آنچه بر من گذشت میتواند برای هر کس دیگری هم اتفاق بیفتد."

"این گروه ها فعالان متعهد را جذب میکنند و سپس آنها را متقاعد میکنند که تا جنایات تروریستی مرتکب شوند."

"آنها مرا قانع کردند تا زندگی خود را ترک کرده و پیروی آنها باشم. حالا من میبینم که روش های آنان دقیقا منطبق بر آنچیزی بود که فرقه ها برای شستشوی مغزی افراد بکار میگیرند. 

آن در حالیکه در سال 1979 در دانشگاه منچستر ادبیات انگلیسی میخواند با افراطی ها آشنا شد.

دوست پسر او در آن زمان، یک ایرانی به نام علی، نسبت به مجاهدین علاقه مند بود –گروهی که در سال 1965 برای آزادی ایران از "سرمایه داری، امپریالیزم، نیروهای ارتجاع اسلامی و دیکتاتوری شکل گرفته بود.

Anne میگوید: "من همراه او به جلسات مجاهدین که در منچستر شکل میگرفت میرفتم. در حقیقت، من نمیتوانستم بفهمم که رهبر مربوطه در نوارهای ویدئویی که می دیدیم چه میگوید ولی من شیفته آن شده بودم."

"همه چیزی خیلی هیجان انگیز به نظر میرسید. من اعتقاد داشتم که باید به آنها کمک کنم و یک کار خوب انجام بدهم، بنابراین تصمیم گرفتم مسلمان شوم."

Anne متوجه نشد که روی وی کار روانی صورت میگیرد.

او حالا میگوید: "آنها به صورتی از شما تمجید میکنند که شما حتی متوجه نمیشوید که در حال انجام چنین کاری هستند."

"آنها واقعا خودشان را در موقعیتی قرار میدهند که زمانی که از شما میخواهند به آنها بپیوندید احساس خاص بودن میکنید."

"من فکر میکردم که ناجی جهان هستم و هر کاری برای مجاهدین انجام میدهم."

در سال 1989 Anne به لندن نقل مکان کرد تا در فعالیت های مجاهدین شرکت نماید و برایشان کار کامپیوتری و روابط عمومی انجام دهد.

این برنامه ریز کامپیوتر میگوید: "آنها به من گفتند که باید خود را تماما وقف آنان بکنم زیرا که به من نیاز دارند.

"سال بعد، در طی یک اعتصاب غذا، من کاملا تسلیم آنان شده بودم.

"من دو هفته از کارم مرخصی گرفتم و در روز سوم اعتصاب غذا احساس کردم که کاملا به پرواز درآمده ام.

"به ما چای و شکر میدادند تا بتوانیم ادامه دهیم و من کاملا به لحاظ ذهنی وارد وضعیت کاملا متفاوتی شده بودم.

"من کاملا قاطع بودم که این همان چیزی است که باید برای بقیه عمرم انجام دهم."

Anne از آن زمان دریافته است که گرسنگی و کم خوابی تکنیک های کلاسیک عضوگیری در فرقه هاست.

او میگوید: "من در خصوص هیچ چیزی سؤال نمیکردم. به من فیلم های یک دختر عملیات بمبگذاری انتحاری را نشان میدادند که یک آیت الله را در ایران منفجر کرده است. در ابتدا خیلی وحشتناک و شوک آور بود.

"ولی آنها فیلم را بارها به من نشان دادند که من هم هر بار کمتر ناراحت میشدم. عاقبت من حتی یک پلک هم نزدم. البته، من میشنیدم که سیاستمداران و روزنامه نگاران گروه را افراطی توصیف میکردند ولی من این حرفها را رد میکردم و فرض میگرفتم که آنها نمیفهمند.

"حدود 30 تا 40 نفر در یک خانه امن زندگی میکردیم و من تنها سفید پوست آنجا بودم. من هرگز محل را مگر برای جمع آوری کمک مالی یا تظاهرات ترک نمیکردم.

"ما هیچ مایملکی نداشتیم و پولی که کسب میکردیم یا درآمدی که دریافت مینمودیم می بایست مستقیما به گروه تحویل داده میشد.

"از هرگونه ارتباط با خانواده یا دوستان بر حذر میشدیم.

والدین Anne، یک کارمند اداره و یک نقاش و دکوراتور، اصرار داشتند که او آدرس خود را به آنها بدهد تا بتوانند مرتب برایش نامه بدهند، ولی نامه ها اغلب مصادره میشدند.

در سال 1992 از Anne خواسته شد تا برای آموزش های نظامی به بیابان های عراق برود.

او میگوید: " من عاشق قرارگاه بودم. از اینکه از دستورات اطاعت کنم احساس آزادی میکردم زیرا به این ترتیب تمامی فشار احساس مسئولیت خود را از دست میدادم. من یک یونیفرم داشتم، دوره های تهاجم را گذراندم، یاد گرفتم چگونه کامیون برانم و آموزش سلاح گرفتم.

"وقتی من به مجاهدین پیوستم هرگز تصور نمیکردم که این کارها را انجام بدهم، ولی وقتی مشغول به آنها شدم برایم تماما نرمال بود."

بعد از سه ماه Anne به سوئد فرستاده شد تا کار روابط عمومی انجام دهد. ولی او بعد از اینکه گروه قانون جدیدی مبنی بر ممنوعیت ازدواج و تشکیل خانواده ارائه کرد سرخورده شد.

Anne میگوید: "این قانون به نظر میرسید که مرا تعیین تکلیف کند. من میدانستم که تشکیل خانواده یکی از چیزهایی بود که در زندگی خواهان آن بودم.

"برای اینکه مرا وادار کنند که خود را جمع و جور کنم آنها رده مرا ننزل دادند و مرا به لندن باز گرداندند و مسئولیتهای کمتری به من میدادند.

"من تمامی انگیزه های خود را از دست داده بودم. آنها سعی میکردند مرا وادار کنند تا احساس گناه کنم، آنها میگفتند من به آنها و به خدا پشت کرده ام.

"در سال 1993 من میدانستم که میخواهم فاصله ام را با گروه بیشتر کنم و لذا شروع به کار به صورت نیمه وقت به عنوان یک کارمند کالج کردم."

Anne عاقبت آماده ترک گروه شد – ولی مجاهدین اجازه این کار را به سادگی به او ندادند. او میگوید: "آنها سعی کردند تا مرا از دنیای بیرون بترسانند، آنها میگفتند که خیلی خطرناک است. آنها گفتند که اگر من ارزش های مجاهدین را زیر پا بگذارم کارم به یک زندگی غیر اخلاقی یا گرفتار شدن در مواد مخدر یا ارتکاب جرم خواهد کشید."

در همین ایام Anne با مسعود خدابنده برخورد میکند، وی عضو عالی رتبه و ناراضی گروه بود که او نیز تصمیم گرفته بود تا گروه را ترک کند.

آنها راه خود را بطور مجزا ادامه دادند ولی دوباره با یکدیگر برخورد کرده و در سال 1997 ازدواج کردند. سه سال بعد آنها صاحب یک پسر شدند.

آن می گوید: "ما هر دو مسلمان هستیم ولی بعد از اینکه مجاهدین را ترک کردیم ما بیرون میرویم و مشروب می خوریم تا نرمال باشیم. اینکه بتوانی به اختیار خودت فکر بکنی خیلی جالب است.

"ما مانند بچه های کوچک بودیم که کارهایی مانند رفتن به سوپرمارکت و انتخاب غذای خودمان را تجربه میکردیم. ما در خصوص آنچه بر ما گذشت صحبت میکردیم و من تردید نداشتم که بر روی ما کار روانی صورت گرفته بود. ما خوشبخت بودیم که یکدیگر را داشتیم تا بتوانیم به هم تکیه کنیم."

Anne احساس میکند که تنها بعد از تولد پسرش بابک که حالا شش ساله است واقعا خودش است. 

او میگوید: "تولد او مرا وادار کرد تا خود را جمع و جور کنم و ما مدت کمی بعد از آن به لیدز نقل مکان کردیم. خانواده من در آنجا زندگی میکردند و بعد از سالها دوری از آنها نزدیک شدن به آنها خیلی عالی بود."

این زوج حالا در گروهی به نام ایران اینترلینک فعال هستند که بر علیه گروه های تروریستی مبارزه میکند.

Anne می گوید: "زمانی که من به مجاهدین پیوستم هرگز قصدی برای جنگیدن نداشتم. ولی در نهایت به این باور رسیده بودم که کشتن و ترور کردن اشکالی ندارد.

"من فکر میکردم مردن افراد در عملیات انتحاری کار درستی است. من حالا نسبت به افکار آنزمان خود وحشت میکنم.

"فرانسه و آلمان وزرایی برای فرقه ها دارند و من فکر میکنم ما مشابه آنرا در این کشور نیز نیاز داریم.

"مردم آزاد هستند تا تقریبا هر کاری مایل باشند انجام دهند البته تا جایی که به منفجر کردن یک فرد دیگر منجر نشود.

"دولت ها لازم است به تروریسم از زاویه جذب نیرو در یک فرقه نگاه کنند. مردم دارای یک ذهن غیر نظامی هستند و میدانند که آتش کردن به روی مردم و آسیب رساندن به آنها کار غلطی است. شما قاعدتا باید آموزش های خاص ذهنی گرفته باشید تا بتوانید کسی را بکشید و این همان کاری است که در این گروه ها انجام میشود.

"کار روانی بر روی افراد میتواند بر روی هر کسی در هر زمانی اتفاق بیفتد.

"اگر شما خوش شانس باشید تنها عمر خود را تلف میکنید. اما اگر خوش شانس نباشید کارتان به جایی میرسد که یک روز خودتان و تعدادی از افراد بیگناه را مثلا در یک ایستگاه مترو منفجر خواهید کرد."

نوشته سامانتا ووستیر

2 مارس 2007

ترجمه انجمن نجات

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.