قلم چقدر در نوشتن عاجز است

به نام خدا

سلامی به گرمی نفس های پدر و مادر برای شما دو برادر عزیز که ترک دیار و خانواده کرده اید. احمد و امین عزیزم امیدوارم در هر کجا که هستید در زیر سایه لطف خداوند باشید. برای تو احمدم صحبت ها و درد دلهای بسیاری داشتم ولی اکنون هرچقدر که می خواهم برایت درد دل کنم و بر روی این کاغذ که حکایت از دوری ما دارد بنویسم، میبینم که قلم چقدر در نوشتن عاجز است. چرا که صحبت هایی که مابین یک خواهر که دو برادر عزیزش که در کنارش نیست تا با آنها گفتگو کند چقدر سخت است. چه بگویم از دوری های شما که چه به حالم می گذرد. بگویم یا اینکه از خاطرات باهم بودن و در کنار آغوش گرم خانواده بگویم یا از گریه های مامان که چقدر به یاد شماست. اگر تمام تفکرات مادر را جستجو کنید بیشتر ذهنش را شما فراگرفته اید. چه بگویم از قلب مادر که چون چینی شکسته شده ای است. قلب مامان و بابا فقط با وجود شما و در کنار شما بودن است که التیام می یابد. احمد و امین عزیزم یاد آن روزها که باهم در روز چهارشنبه سوری با بچه های محله، رشاد و محمد و کیانا و همه بچه ها بودیم به یاد اون روزها. امشب برای شما نامه نوشتم و آتشی که روشن کردیم به یاد شما افتادیم و با هر پریدن به یاد پریدن های شما افتادیم. مخصوصاً تو امین عزیزم برادر کوچولو که با آتش زدن کتابهایت آتش را شعله ور می کردی همچون باهم بودن که گرم می شدیم سال نو کم کم فرا می رسد و دوری شما بر ما سخت تر است. سر سفره عید بابا که همیشه با گفتن دعای عید که بر عهده بچه ها می گذاشت، امین جان که تو همیشه قبول می کردی. ولی الآن با رفتن شما که نمی دانم زمان را در نظر گرفته اید یا نه، نزدیک به هفت سال است اگرچه هفت عددی است کوچک، ولی برای ما خیلی بیشتر از هفت سال است. با رفتن شما ما هنوز سفره عید آنچنان گرمی نداریم که همه دور تا دور سفره بنشینیم و باهم بگوییم و بخندیم. به یاد آن روزی که تو امین عزیزم عیدی به ما دادی سال 81 بود من هنوز آن هدیه را در آلبوم خاطرات دارم. هر سال که می گذرد فقط می شود که به آن آلبوم خاطرات برگشت و آن عکس های یادگاری باهم بودن و عیدی تو را می بینم و یادی از آن خاطرات بکنیم.

احمد عزیزم می خواهم به تو بگویم که شهرام ماشین بزرگ خریده و هروقت که سوار آن ماشین می شوم به یاد آن روزی می افتم که آمده بودی با آن دل سرشار از محبت برادرانه به دیدن برادرت امیر، که بیمار شده بود و بیماری حصبه گرفته بود و بعد من و امین را بردی عروسی لیلا و هروقت که یک داد می زدی من می ترسیدم و می گفتی که چرا اعظم ترسیدی. الان هروقت سوار آن ماشین می شوم به یاد خوش آن لحظه ها و صحنه ها می افتم. خیلی دوست دارم که تو برگردی و آن خاطرات را دوباره با هم تکرار کنیم. حالا دیگه دختر من هم هست. احمد و امین عزیزم از بس که دوری شما بر ما سنگین و از بس که ما در گوشه و کنار خانه یاد شما را می کنیم، دختر کوچولوی من (تارا)، مرتباً می گه احمد و امین دایی من هستند مامانی پس کی آنها می آیند. آن دوست بابا، آقای پورحسن که با بابا به کربلا آمده بود وقتی تارا را در آغوش من دید گفت که چقدر شباهت دایی اش احمد را دارد. ولی من گفتم حیف که فقط تکرار خاطرات هست که آدمی را زنده می کند. امین عزیزم این قسمت برای توست تویی که دوری مادر خیلی بر تو سخت بود، در تعجبم که چطور این سالها توانستی دوری مادر و خانواده را در قلب کوچکت تحمل کنی. محمد همیشه آن روز را یاد می یاره که باهم به ماهیگیری رفته بودید و ماهی های زیادی را صید کرده بودید و میگه بنویس براش که برگرده و باهم دوباره بریم ماهیگیری و موتورسواری نمی خواهد یاد بگیرد می خواهم بهش یاد بدم بریم باهم کباب خوری. این همه خاطره از شما واقعاً ما را بیشتر دلتنگ می کند. تا به حال ما خیلی برای شما نامه نوشته ایم نمی دانم که به دست شما رسیده است یا نه. آیا می دانید که مامان و بابا تاکنون 2بار به دیدن شما آمده اند ولی آنها را داخل پادگان راه نداده اند و با دلتنگی بسیار به خانه برگشته اند. از دوری شما چه بگویم داداشی که آیا تو هم یک یادی از خاطرات گذشته می کنی و به فکر این که بتوانیم خاطراتی را هم برای آینده و در کنار هم بودن داشته باشیم؟ در آخر می خواهم بگویم که چقدر به یادتون هستم اگرچه از شما دور هستم هنوزم عاشق دیدن روی ماه شما هستم. سر آخر، سال 1386 را به شما دو برادر، دو گل زیبای زندگی تبریک می گویم و از خداوند بزرگ می خواهم که شما را به آغوش خانواده برگرداند.

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور        کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

خداحافظ و به امید دیدار

 اعظم

نامه دوم:

به نام خدا

سلام، سلامی با دلتنگی برای احمد و امین عزیزم

چطورید بچه ها، امیدوارم که مثل اون موقع ها سرزنده و شاداب و سلامت باشید و این رو میدونم که دلتون برامون خیلی تنگ شده، ما که دلمان به اندازه تمام دنیا براتون تنگه و دیگه طاقت دوری از شما عزیزان را نداریم. احمد و امین عزیز اینجا همه جمعند و فقط جای شما در بین ما خالی است. همه ما در آرزوی دیدن شما لحظه شماری می کنیم.

بچه ها، من به عنوان خواهر کوچکتان یک تقاضا دارم و اونم اینه که در اولین فرصتی که براتون پیش می یاد پیش ما برگردید اینجا همه کس و همه چیز در آرزو و انتظار شما هستند. شما در اونجا عمرتان را تلف می کنید. وعده های آنها پوچ است و ثمری ندارد. در اینجا همه مشغول کارند، امیر و اکبر که هم کار می کنند و هم زندگی خوبی دارند. اعظم و شوهرش و تارا هم که زندگی خوبی را در کنار هم دارند. من هم شکر خدا سر کار می روم و راضی ام. بابا و مامان هاجر هم همیشه در حال دعا کردن برای شما هستند. مامان (مهندس) هم همیشه از شما حرف می زند با آمدنتان شما هم مشغول کار می شوید و زندگی جدید و شیرینی را شروع می کنید. بچه ها، شما که خیلی دل رحم و مهربان بودید. همیشه به فکر خانواده تون بودید و غمخوار همه بودید، دلمان می خواهد هنوز هم به فکر همه باشید و با اراده قوی که دارید تصمیم قاطعی بگیرید و همه را با کار خودتون خوشحال کنید. در اولین فرصت از اونجا بیرون بیایید و پیش ما برگردید. بودند کسانی که 25 سال در اون اردوگاه بودند و بعد اراده کردند و به شهر و وطن و خانواده خود ملحق شدند. هرکدوم که برمیگردند، بابا می ره و اونها رو می بینه و باهاشون حرف می زنه. اونها همه شما را می شناسند و آرزو می کنند که شما هم تصمیم بگیرید و برگردید و عمر خود را در آنجا نگذرانید.

بچه ها، مامان (مهندس) براتون خیلی سلام می رسونه و می گه که براتون همیشه دعا میکنه. همه ما اینقدر دعا می کنیم تا خدا شما را پیش ما برگردونه و دوباره همه دور هم جمع بشیم.

و این جمله را هم در آخر به هردو نفر شما می گم. همه ما منتظر دیدن شما دونفر هستیم و برای دیدن شما لحظه شماری می کنیم و برای شما دعا می کنیم که تصمیم قاطع برای آینده خود بگیرید و همه را خوشحال کنید.

در انتظار دیدن روی ماهتان

احترام و مریم 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.