زهرا گرابیان میگفت کتاب خواندن نشانه شروع بریدگی است

خاطره ای از ایرج صالحی به بهانه شروع سال تحصیلی جدید

اواسط سال 1370 بود و مناسبات فرقه رجوی به سمت بسته و محدود شدن کامل حرکت می کرد. در آن مقطع هنوز یک کتابخانه عمومی در قرارگاه جهنمی اشرف وجود داشت. روزی به ما گفتند که می توانید به کتابخانه قرارگاه بروید. بعد از اینکه به کتابخانه رفتیم من دو کتاب فیزیک و زیست شناسی رشته تجربی را به عنوان امانت گرفتم و با خودم به مقرمان آوردم تا مطالعه کنم (هر چند مدتی بعد همان اندک زمان آزاد را هم از ما گرفتند). طی دو روز بعد، شب ها پس از پایان نشست های روزانه کتاب را مطالعه می کردم اما شب سوم وقتی به کمدم مراجعه کردم تا کتاب را بردارم از کتابها خبری نبود! تمام کمدم را زیر و رو کردم اما خبری از کتابها نبود. گوشه و کنار آسایشگاه را گشتم اما باز هم چیزی پیدا نکردم. از نفرات هم آسایشگاهی پرسیدم که آیا از کتاب ها خبری دارند اما همه آنها اظهار بی اطلاعی می کردند. خلاصه آن که بعد از دو روز جستجوی بی فایده به مسئولم اطلاع دادم که کتابهای امانتی گم شده اند. او هم واکنش خاصی نشان نداد که برایم جای تعجب داشت.

چند روز بعد فرمانده مقر ما که زنی به نام زهرا گرابیان (سارا) بود مرا صدا زد و با حالتی توأم با شوخی گفت که مگر وقت اضافه داری که کتاب می خوانی؟ ما کار زیاد داریم و به کارهای یگان تان برسید.

به هر حال دیگر از آن کتابها خبری نشد و جالب آن که از طرف کتابخانه هم پیگیر برگشت کتابها نشدند که این امر بیشتر مرا مشکوک کرد اما در نهایت متوجه نشدم که چه بر سر کتابها آمده است.

ایرج صالحی

مدتی از این ماجرا گذشت و من هم نتوانسته بودم جوابی برای گم شدن کتابها بیابم! اما گذشت زمان موجب شد که از فکر آن خارج بشوم.

بعدها مناسبات فرقه بسته تر شد و نه تنها آن کتابخانه عمومی را در قرارگاه جمع کردند بلکه کتابهای موجود در کتابخانه های کوچک هر مقر را نیز جمع کرده و فقط تعداد محدودی از کتابهای دست چین شده فرقه، یا برخی مطالب از اعضای غیر مجاهد شورا که مطلبش درباره پارچه خواری از رجوی ها و خط و خطوط شان بود را باقی گذاشتند. البته این پایان کار نبود و مناسبات آنقدر محدود شد که دیگر حتی به ما وقت برای انجام کارهای فردی خودمان هم به اندازه کافی داده نمی شد و مستمراً از ما کار می کشیدند.

هدف این بود که زمان مان پر شود تا به چیزی غیر از آنچه که برای مغزشویی به خورد مان می دهند فکر نکنیم. یکبار هم مریم قجر پس از برگشت از پاریس این را رسماً در یک نشست عمومی به ما گفته بود. او در بخشی از صحبت هایش گفت: ” به فرماندهان تان گفتم که چند ساعت در اختیار خود که پنجشنبه ها داشتید را منتفی کنند (حدود سه ساعت پنجشنبه بعدازظهر در اختیار خود داشتیم که عموماً صرف استحمام و لباسشویی می شد چرا که ماشین لباسشویی در اختیارمان نمی گذاشتند). بر اساس تجربه ای که در تشکیلات پاریس داشتیم، به فرماندهان تان گفتم آنقدر از شما کار بکشند که شب مثل جنازه بیافتید تا نتوانید فکر کنید چرا که به چیزهای ضد انقلابی (ضد انقلاب طلاق) فکر می کنید و منحرف می شوید”.

چند سال از موضوع گم شدن کتابها می گذاشت که یکی از افرادی که با هم رابطه نزدیکی داشتیم را بعد از مدت ها دیدم. او به من گفت به دستور سارا این کتابها را از کمد تو برداشتند. سارا می گفت: “کتاب خواندن نشانه شروع بریدگی است”!!!

تازه آنجا بود که فهمیدم کتابها گم نشدند بلکه با یک استدلال احمقانه آنها را از کمدم برداشته بودند. البته چیزی نگفتم چون مناسبات آنچنان فرقه ای شده بود که نگران عواقب این پیگیری در نشست های تفتیش عقاید موسوم به عملیات جاری بودم.

در مناسبات فرقه رجوی کتاب خواندن و کسب دانش یک اقدام ناپسند در حد بریدگی محسوب می شود. به همین دلیل هم سطح علم و دانش تمام کسانی که فریب این فرقه را خورده و به آنها پیوسته اند در همان حدی است که قبل از پیوستن به فرقه کسب کرده، بلکه بدلیل سالیان دوری از علم و دانش، افت زیادی هم داشته است.

زمان مشخص کرد که حرف رجوی ها با ما بسیار فراتر از دشمنی آنها با علم است. آنها اعضای فرقه را برده هایی می بینند که هیچ حقی از خودشان ندارند و باید مثل یک رباط مجری دستورات آنها باشند. علم و دانش هم فقط در حدی خوب است که در خدمت منافع آنها باشد در غیر این صورت چیز بدی است و مانع کسب آن می شوند.

سالها گذشت و رسیدیم به امروز. امروز زهرا گرابیان و امثال او هنوز برده و رباطی در دست رجوی ها هستند و بدلیل دوری از جامعه و مردم و مناسبات فرقه ای، هر روز بی سوادتر از روز قبل می شوند اما من توانستم پس از جدایی از این فرقه جهنمی و بازگشت به آغوش خانواده و وطنم به تحصیلات ادامه داده و موفق به کسب مدرک لیسانس شدم . نه تنها مدرک لیسانس دارم بلکه دانش زیادی در زمینه تحصیلی ام که کامپیوتر بود کسب کردم و چندین کتاب نوشتم.

رجوی ها توانستند با دزدیدن کتاب از کمدم مرا از خواندن محروم کنند اما نتوانستند عشق به دانش را از دلم بیرون بیاورند همانطور که نتوانستند عشق به خانواده را با مناسبات فرقه ای در دل ما از بین ببرند و سرانجام تعداد زیادی از اعضاء، با انگیزه گرفتن از همین عشق، به آغوش خانواده های شان بازگشتند و این روند تا فروپاشی این فرقه ضد علم ادامه خواهد داشت.

صالحی

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا