مصاحبه آن سینگلتون با رادیو بی بی سی – قسمت اول

مجری: صبح بخیر، ساعت 11 صبح است و برنامه ما بصورت زنده از استودیوی بی بی سی بخش آسیا پخش میشود و طی یکساعت آینده با شما خواهیم بود. آیا میدانستید که یک متخصص کامپیوتر چهل و چند ساله با سلاح کلاشنیکف آشنایی داشته و دارای یک بچه 6 ساله است؟ آن سینگلتون گذشته ای متفاوت با اغلب مردم دارد. او به عراق رفته و با سازمان مجاهدین خلق به مدت 10 سال همراه بوده که تلاش میکردند دولت ایران را سرنگون نمایند. امروز من با او در خصوص تجاربی که داشته و درس هایی که گرفته است صحبت خواهم کرد. در این برنامه من از وی سؤال خواهم نمود که جزو یک گروه تروریستی بودن و در صحراها جنگیدن چه احساسی دارد و از ابتدا چگونه با این گروه آشنا شده است. امروز به سراغ اولین مهمان برنامه میرویم که داستان مهیجی دارد. آن سیگلتون در لیدز زندگی میکند و یک بچه 6 ساله دارد و او یک برنامه ریز کامپیوتر است. آنچه خواهیم شنید اینست که آن سینگلتون گذشته ای متفاوت با اغلب مردم داشته است. او جزو گروه ایرانی مجاهدین خلق بوده و در قرارگاه های آنان در صحراهای عراق تعلیم دیده است. گروهی که برای سرنگون کردن رژیم ایران در تهران آماده میشده است. بنابراین چه اتفاقی افتاد و چگونه آن سینگلتون از ابتدا با این گروه تروریستی آشنا شد که تصمیم به اشغال نظامی ایران داشت. او از این تجربه چه درس هایی گرفت. او حالا به من ملحق شده است.

مجری خطاب به آن سینگلتون: صبح بخیر،

سینگلتون: صبح بخیر روزینا،

مجری: ما از ابتدا شروع میکنیم. از اول چگونه با مجاهدین خلق آشنا شدی و برای کسانی که نمیدانند توضیح بده که مجاهدین خلق چه کسانی هستند.

سینگلتون: مجاهدین خلق یک گروه اپوزیسیون ایرانی هستند که در سال 1965 در مخالفت با رژیم شاه تأسیس شده است. بعد از انقلاب ایران در سال 1979، آنها تلاش کردند تا در قدرت در آن کشور سهمی داشته باشند. آنان سپس در تقابل با رژیم ایران قرار گرفتند که بعد از انقلاب در ایران شکل گرفته بود. آنها ایران را ترک کرده و نهایتا در عراق مستقر شدند. عراق همان جایی است که من تعلیم دیدم. از آن زمان آنها در اتحاد با رژیم صدام حسین در جنگ بر علیه جمهوری اسلامی شرکت نمودند. قصد آنها تبدیل نظام جمهوری اسلامی با نظام خودشان بود. آنها یک گروه نظامی چریکی هستند که از ابتدا نیز به همین شکل بوده اند. زمانی که من در دانشگاه بودم با این گروه آشنا شدم.

مجری: چه چیزی باعث میشود که یک خانم انگلیسی به چنین جریانی بپیوندد؟

سینگلتون: دو دلیل دارد. اول اینکه آنزمان که در ایران انقلاب شد دنیا خیلی سیاسی بود. در ال سالوادور و شیلی و بسیاری نقاط دیگر درگیری های سیاسی بود. فعالیت های سیاسی بسیاری در جریان بود. صحنه سیاسی بریتانیا در حال تغییر بود. به عقیده من زمان مناسبی برای هر کسی بود تا به جریانات سیاسی جهان علاقمند شود. دوم اینکه من دوستان ایرانی در دانشگاه داشتم. همچنین یک دوست پسر ایرانی داشتم که خیلی مذهبی بود و او به مجاهدین ملحق شد که یک گروه اسلامی بودند.

مجری: آیا تو به دین اسلام در آمدی؟

سینگلتون: من قبل از اینکه مجاهدین را بشناسم به دین اسلام در آمدم. من یک مسلمان خیلی مذهبی نبودم ولی تعالیم اسلام از نظر من قابل قبول بودند. بنابراین من به دین اسلام وارد شدم و علاقه داشتم بیشتر در خصوص این دین بدانم. من اعتقاد دارم که اعتقادات و علائق اسلامی توسط مجاهدین خلق ربوده شده اند چرا که آنها بیشتر به سیاست ایران علاقمند بودند تا اینکه بخواهند آگاهی های مذهبی افرادشان را بالا ببرند.

مجری: بنابراین آیا روند القای عقاید آنان بصورت تدریجی بود؟ یعنی آیا این کار بسرعت انجام شد یا به آرامی صورت پذیرفت؟

سینگلتون: داستان من به نوعی منحصر بفرد است زیرا من توسط این سازمان به شکل اولیه آن جذب شدم. در حقیقت باید بگویم که آنان دانشجویان ایرانی را عضو گیری میکردند و از روش هایی استفاده میکردند که در مورد من هم کارساز شد. البته از آنجا که بطور خاص مرا هدف عضوگیری خود قرار نداده بودند مدت زمانی بیش از حد معمول طول کشید تا جذب شدم. بعضا حتی سه یا چهار روز بیشتر طول نمیکشید تا نظر کسی را به خودشان جلب نمایند. من باید این نکته را هم حتما خاطرنشان کنم که این سازمان بصورت یک فرقه عمل مینماید. این گروه صرفا یک گروه نرمال سیاسی نبود.

مجری: بنابراین چه متدهایی را مورد استفاده قرار میدادند؟

سینگلتون: آنها با یک پیام کار خود را آغاز میکردند. آنها از اینجا شروع میکردند که رژیمی در ایران هست که ابتدایی ترین حقوق انسانی مردم را نقض میکند و مرتجع و سرکوبگر است و اعمال غیر انسانی تحت نام اسلام انجام میدهد. آنها با همین پیام به سراغ من آمدند. آنها سپس گفتند که اسلام مجاهدین، بر عکس اسلام حاکمیت، پیشرو و لیبرال و آزاد کننده مردم است. این پایه پیام آنها بود.

مجری: بنابراین تو هم شروع کردی مثل آنها فکر میکردی؟

سینگلتون: بله به همین شکل بود. من کاملا متوجه وقایع ایران شده بودم. یک انقلاب کامل در آنجا صورت گرفته بود. من کسانی را میشناختم که در این انقلاب درگیر بودند و خانواده هایشان در ایران بودند. برای من موضوع خیلی مهیج و در عین حال غیر اصیل بود. آنها مرا با همین افراد به طرف سازمان جذب کردند و نه با پیام خاصی که داشتند که من بر فرض نسبت به راهی که انتخاب کرده اند راضی باشم. آنها افراد خود را میفرستادند که تملق گویی کنند و مثلا میگفتند که تو از افراد معمولی خیلی بهتر میفهمی و تو حساسیت بیشتری نسبت به مسائل ما داری و تو قطعا یک فرد عادی نیستی و بنابراین تو باید مسئولیت بیشتری از آنچه که فکر میکنی به عهده بگیری. بنابراین آنها مرا برای تظاهرات به لندن و در مقابل سفارت ایران میفرستادند و تظاهرات وسیعی برپا میکردند. آنها مرا مستمرا به خانه های امن خود در لندن دعوت میکردند و کارهای متفاوت میدادند. دلیل آنها برای انجام این کارها این بود که آنها میخواستند فضایی بوجود بیاورند که بدلیل کار زیاد وکمبود خواب نتوانی سؤال بکنی. غذای کافی برای خوردن نمیدادند و همیشه فرد را در شرایط ناراحت و معذب نگاه میداشتند. سپس آنها شما را با اطلاعات خودشان بمباران میکردند. همه اینها اصیل نبود و از خارج تحمیل میشد و شما را در برابر خواسته های آنان تسلیم میکرد.

مجری: واکنش سایر اعضای داخل گروه چه بود؟ آیا آنها همه ایرانی بودند یا مثل خود تو غیر ایرانی هم زیاد بود که همزمان تحت این القائات قرار گرفته بودند؟

سینگلتون: زمانی که من در اوایل دهه 80 میلادی با این گروه آشنا شدم، البته آنها بیشتر دانشجویان و پناهندگان ایرانی را هدف قرار میدادند. لذا بیشتر افراد ایرانی بودند ولی افراد غیر ایرانی هم بودند که اغلب کسانی بودند که با یک ایرانی ازدواج کرده بودند. این افراد هم مثل بقیه تسلیم سازمان شده و درس و کار و زندگی خود را رها کرده و همه چیز خود را در راه سازمان وقف کرده بودند.

مجری: رابطه تو با دوست پسرت چگونه بود؟ اسمش علی بود. آیا درست است؟

سینگلتون: بله درست است.

مجری: چگونه بود؟ آیا حالا که با این گروه کار میکردی روابط بهتر و نزدیکتر بود؟

سینگلتون: در حقیقت او رنج زیادی تحمل کرد چون آنها میخواستند او را جذب کنند و وی مقاومت میکرد.

مجری: این خیلی جالب است. یعنی تو پیوستی و او نپیوست؟

سینگلتون: دقیقا همینطور است و به همین دلیل ما از هم جدا شدیم. به اواخر دهه 80 میلادی رسیده بودیم و من آنقدر تحت القائات سازمان قرار گرفته بودم و به حدی تمامی زندگی ام را وقف سازمان کرده بودم که همه چیز را در زندگی با آنها قیاس میکردم و می سنجیدم. یک وجه سفید و سیاه در زندگی خود بوجود آورده بودم. در آن زمان واقعا اعتقاد داشتم که آنها به نوعی تنها امید ممکن برای تمامی جهان هستند. لذا من به دوست پسرم گفتم که من به لندن میروم و به آنها در ابعاد گسترده تری کمک میکنم. او مخالف بود و میگفت که میخواهد به زندگی اش بپردازد و نمیخواهد به این شکل زندگی کند. بنابراین من او را ترک کردم و به لندن رفتم و آنزمان بصورت تمام وقت در خدمت مجاهدین خلق در آمدم.

مجری: آیا او هیچوقت به تو گفت که شستشوی مغزی شده ای یا آیا هیچوقت خودت برای لحظه ای فکر نکردی که ممکن است شستشوی مغزی شده باشی؟

سینگلتون: نه، من چنین فکری نکردم و هیجکس چنین فکری نمیکند چون کار سازمان طوری است که شما باور میکنید که هرآنچه را که دارید انجام میدهید با اراده آزاد خودتان است و شما از کاری که میکنید کاملا خرسند هستید. در حقیقت آنچه که مرا به عنوان یک عضو تمام وقت رنج میداد این بود کمبود خواب و ناراحتی های عاطفی و تضییقات روانی بود و البته من راضی بودم و احساس میکردم که خودم این زندگی را انتخاب کرده ام.

مجری: دوستان و خانواده ات در این خصوص چه فکر میکردند؟

سینگلتون: آنها ایده چندانی نسبت به سازمان نداشتند. البته آنها میدیدند که افرادی که من با آنها معاشرت دارم خیلی مهربان و صادق و فداکار و افراد تحصیل کرده هستند. یک چیز را آنها نمیفهمیدند و آن این بود که چگونه یک زن سفید پوست انگلیسی طبقه متوسط میتواند اساسا درگیر مسئله ایران شده باشد. آنها نمیتوانستند میزان توجه مرا به مسئله درک کنند. والدین من به من میگفتند که اگر میخواهی توجه خود را به مسئله حقوق بشر نشان دهی چرا مثلا به عفو بین الملل کمک نمیکنی؟ اما من تماما در خصوص این گروه از خود بیخود شده بودم و در اواخر دهه 80 میلادی به نقطه ای رسیده بودم که صادقانه و خالصانه اعتقاد داشتم که والدین من چیزی نمی فهمند و من پاسخ به تمامی سؤالات را دارم.

مجری: تو اشاره کردی که آنها تو را با ایده های خود در خصوص تبیین جهان همراه کردند. جهان بینی آنها بطور کلی چه بود؟

سینگلتون: در سطح آنها خود را کاملا طرفدار غرب و طرفدار دموکراسی و فمینیست نشان میدهند. آنها یک رهبر زن معرفی کرده اند. آنان زنان را در نقش های رهبری کننده قرار داده اند. سازمانی که من به آن پیوستم در واقع وجه غربی آن بود. یعنی همان وجهی که به دنیا نشان داده میشود. اما در واقع آنها همیشه ضد امپریالیست بوده اند و البته آنها صرفا میخواهند رهبرشان رجوی را در تهران به قدرت بنشانند. سازمان در مناسبات درونی خود یک گروه توتالیتر است. هدف آنها صرفا سرنگون کردن رژیم ایران و برقراری جمهوری دموکراتیک اسلامی متعلق به خودشان است. کسی که در درون آنها بوده باشد به سختی میتواند باور کند که آنها خواهان دموکراسی باشند چون در درون خود بشدت غیر دموکراتیک عمل میکنند. آنها به شدت افراد را مورد استثمار قرار میدهند.

مجری: تو آنها را به عنوان یک فرقه معرفی میکنی که روشهایی که بکار میگیرند درست مثل یک فرقه است. توضیح بده که این به چه صورت است. آیا تو عضو یک خانواده وسیع بودی؟

سینگلتون: دقیقا همینطور است و آنها خیلی مایل بودند که خود را بصورت یک خانواده بزرگ ببینند. شما یک فرقه را با پارامتر های متعددی میتوانید شناساسی کنید. فرقه دارای یک رهبر خود انتصابی غیر قابل پیش بینی است که معمولا شخصیت کاریسماتیک دارد که در این حالت مسعود رجوی است. وقتی به سخنرانی های وی گوش میدهید او یک سخنران بسیار کاریسماتیک است که میتواند مخاطب را با خود ببرد و عواطف و احساسات افراد را برانگیزد. فرقه یک جامعه کاملا بسته و خودکامه در بطن خود بوجود می آورد. وقتی من با مجاهدین بودم اعتقاد داشتم که ما بالاتر از انسان های معمولی و پیشتاز تمدن و تکامل هستیم. ما اعتقاد داشتیم که ما به حد تکامل معنوی دست پیدا کرده ایم که بعد از تکامل فیزیکی آغاز میشود. یعنی معتقد بودیم که رهبری و سازمان ما را به سمت تکامل معنوی هدایت میکند. لذا آنها ما را از جامعه معمولی جدا کردند که شامل قطع رابطه با خانواده و دوستان و کلا دنیای خارج از فرقه بود.

مجری: این موضوع را خودت اشاره کردی ولی هنوز برای من معماست که چگونه یک زن انگلیسی طبقه متوسط به این شکل درگیر کار مجاهدین خلق بشود و اشاره کردی که سعی کردند رابطه ترا با دوستان و خانواده قطع کنند. زندگی خودت در آن زمان به چه شکل بود؟ آیا حفره ای داشتی که میخواستی پر کنی؟ چه چیزی در ابتدا ترا مجذوب آنان کرد؟

سینگلتون: از نظر شخصی من آنان را بسیار مهربان و با محبت در خصوص خودم و فوق العاده در تفاهم یافتم.

مجری: آیا در زندگی خود با چنین مواردی برخورد نکرده بودی؟

سینگلتون: برای بسیاری از افراد زندگی همراه با قدری مبارزه است. شما دوستانی دارید که با آنها ارتباط دارید و بعضا در خصوص شما قضاوت میکنند. زندگی یک راه سر راست و مستقیم نیست. آنچه که این سازمان انجام داد ارائه یک فضای دوستانه و محبت آمیز بود. این افراد در ظاهر بسیار مهربان و غم خوار دیگران و با احساس بودند. آنها بیش از آنچه که بشود باور کرد خوب بودند. البته اینها واقعیت نداشت و تماما جهت اغفال افراد بود. آنها از این روش های اغفال کننده برای جذب افراد و حفظ آنها در گروه استفاده میکردند. فرقه ها تماما بر اساس فریب شکل میگیرند. آنها از روش های فیزیکی نیز علاوه بر روش های روانی استفاده میکنند تا محیط شما را تحت کنترل در آورند.

مجری: پس تو هر چه عمیقتر در آنها فرو رفتی و هر چه بیشتر با کارشان درگیر شدی و نهایتا به یک قرارگاه تعلیمات تروریستی در بیابان های عراق رفتی. این قضیه چگونه بود؟

سینگلتون: بطور خلاصه میتوانم توضیح بدهم که من بعد از یک برنامه اعتصاب غذا بصورت تمام وقت به مجاهدین پیوستم که در سال 1990 برگذار کرده بودیم که بخشی از یک تظاهرات در اعتراض به وضعیت حقوق بشر در ایران بود. تحمل گرسنگی و کمبود خواب از اساسی ترین عوامل آماده کردن فرد برای جذب شدن در یک فرقه است که البته من هیچگونه اطلاعی در این خصوص نداشتم. بنابراین در روز سوم یا چهارم اعتصاب غذا من به نوعی در شرایط ناهوشیار بودم و در حالت روانی معمول نبودم به حدی که در لحظه هر چه داشتم را به معنی دقیق کلمه دادم. خانه ام، ماشینم، دوستانم، خانواده ام، و هرچه را جهت اینکه بصورت عضو تمام وقت گروه در بیایم دادم. به عنوان یک عضو تمام وقت گروه من در خانه آنها زندگی میکردم که اعتقاد داشتم داوطلبانه وارد شده ام ولی در واقع روی من کار روانی در این خصوص شده بود. از آن به بعد مأموریت های کاری مختلفی به من داده میشد. من چیزی حدود 12 تا 16 ساعت در شبانه روز کار میکردم. من حقوقی دریافت نمیکردم و نمیتوانستم انتخاب کنم که در کجا زندگی کنم و چه بپوشم و چه بخورم و تمامی شئون زندگی من توسط سازمان تحت کنترل در آمده بود. در طی مدتی که با آنها بودم حق هیچگونه انتخابی در خصوص مسائل زندگی خود نداشتم. من تماما و واقعا تحت کنترل کامل آنها قرار داشتم. من و تمامی کسانی که در اطراف من بودند بر این عقیده بودیم که ما همه اینها را با اعتقاد و تصمیم خود انتخاب کرده ایم. ما به حدی به اهداف سازمان اعتقاد و باور داشتیم که حاضر بودیم هر چیزی را برای رسیدن به آن قربانی کنیم. بهرحال زمانی رسید که از من خواسته شد تا تعلیمات نظامی بگیرم. البته هدف اصلی این سازمان سرنگون کردن رژیم ایران با استفاده از سلاح بود. بنابراین من دلیلی نداشتم که نباید تعلیمات نظامی بگیرم. بنابراین من موافقت کردم و من همراه با یک گروه حدود 50 نفر به عراق رفتیم و ما به قرارگاه اشرف در شمال بغداد رفتیم. مردان و زنان از هم جدا شدند و ما شروع به گرفتن آموزش های نظامی کردیم.

مجری: این تعلیمات شامل چه چیزهایی بود؟

سینگلتون: در آن زمان تعلیمات نظامی پایه داده میشد که معمول در هر ارتشی بود که شامل نظام جمع، دفاع فردی، آموزش استفاده از سلاح کلاشنیکف یعنی مسلح کردن و باز کردن و شلیک کردن میشد. ما همچنین رانندگی خودروهای سنگین را آموزش گرفتیم که بهرحال آموزش های پایه ای بود که سازمان میداد. کار روانی که ما از آن بی اطلاع بودیم نیز بر روی ما انجام میشد. آنها رفتارهای ما را تحت نظر میگرفتند و میزان خودسپاری و تعهد و مسئولیت پذیری ما را امتحان میکردند که تا کجا حاضر خواهیم بود خود را تسلیم خواسته های تشکیلات بنمائیم. از گروهی که من در آن بودم 5 یا 6 زن و البته نمیدانم چه تعداد مرد برای آموزش های بالاتر انتخاب شدند. در چنین سازمان هایی آنها ممکن است ابتدا مثلا 100 نفر را تحت تعلیم قرار دهند ولی از آن صد نفر تعداد محدودی را به مرحله بعدی می برند. و مراحل بعدی همچنان ادامه دارد که انتهای آن البته اقدام به عملیات انتحاری است.

مجری: ما مجددا به این موضوع بر میگردیم. تو بالاخره توانستی از آن وضعیت خارج شوی و ما خواهیم فهمید که چگونه این کار انجام شد. تو توضیح دادی که در قرارگاه مجاهدین خلق در عراق درگیر چه کارهایی بودی و چگونه به آن مرحله رسیدی. برای من توضیح بده که یک روز قرارگاه چگونه بود؟

سینگلتون: ما یونیفرم نظامی داشتیم. صبح خیلی زود بلند میشدیم و صبحانه میخوردیم و شرایط بسیار منضبطی داشتیم. مأموریت های خاصی به ما محول میشد. یک روز برای تمرین نظام جمع میرفتیم. روز دیگر در کلاس تعلیمات تهاجم شرکت میکردیم. همچنین کلاس هایی داشتیم که در خصوص پایه های فعالیت های نظامی آموزش میگرفتیم. در طول تمامی تجربه ام با مجاهدین خلق، هر لحظه از زندگی ام توسط آنان برنامه ریزی میشد. الان که به آن فکر میکنم برایم باورش مشکل است که من و همه ما به آن شکل بطور کامل تحت کنترل آنان بودیم.

مجری: آیا تماشای ویدئوهای آموزشی و کمبود خواب و غذا همچنان ادامه داشت؟

سینگلتون: در درون مجاهدین خلق یک روش بمباران القائات سازمانی بر روی افراد وجود دارد که بصورت نمایش فیلم و نشست های روزانه بود. بطور مثال هر شب موقع شام فیلم پخش میشد. شما اجازه نداشتید چیزی بخوانید و یا گوش بدهید و یا ببینید که از طرف خود سازمان تأمین نشده بود. در این خصوص سانسور بسیار سختی در درون سازمان اعمال میشد. فیلم هایی که آنها نشان میدادند از نوع فیلم هایی بود که اعمال خشونت را ستایش میکرد. یک نمونه آن یک فیلم مربوط به اوایل دهه 80 میلادی در خصوص یک زن داوطلب عملیات انتحاری در داخل ایران بود که یکی از آیت الله ها را منفجر کرده بود. آنها فیلمی از این موضوع داشتند که فیلم دلخراشی بود و در واقع اجزای بدن انسان که بعد از انفجار به هر طرف پرتاب میشد را نشان میداد. اولین بار که این فیلم را دیدم جدا وحشت زده شده بودم. سعی میکردم نگاه نکنم و در آخر میگفتم کاش این فیلم را ندیده بودم. آنها این فیلم را بارها و بارها نشان دادند. آنچه که مهم است اینست که بعد از اینکه چندین بار آنرا نشان دادند افرادی که در اتاق بودند در هنگام نشان دادن صحنه انفجار از جای خود پریده و هورا میکشیدند و آن زن عملیات انتحاری را تشویق مینمودند. شما بالاخره به نقطه ای میرسیدید که باور میکردید که آن زن به وظیفه خود عمل کرده و متعهد به مسئولیت خود بوده و من هم باید مثل او باشم و من هم باید خصوصیات خوب او را کسب کنم.

(نوشتار و ترجمه از انجمن نجات – 4 آپریل 2007 / 15 فروردین 1386)

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن