مصاحبه آن سینگلتون با رادیو بی بی سی- قسمت دوم

مجری: آیا هرگز بررسی کردی که ممکن است روزی خودت هم یک مجری عملیات انتحاری باشی؟

سینگلتون: اگر بخواهم صادق باشم من هیچگونه تصمیمی نداشتم که خودم یا دیگران را بکشم. اما در هر صورت چیزی که نمیفهمیدم این بود که من کاملا توی دست آنها بودم. اگر در آن زمان بر فرض مسعود رجوی که رهبر مجاهدین بود اعلام میکرد که ما قرار است به ایران حمله کنیم من هم با آنها میرفتم. اگر چه تمایلی به این کار نداشتم ولی میدانستم که در اعماق وجودم اراده ای که در برابر این خواسته مقاومت کنم نداشتم. القائات روانی آنقدر قوی و همه جانبه و مستمر بود که هرگز اجازه فکر کردن و تمرکز نمودن بر سایر مسائل را نمیداد. همانطور که گفتم آنها فضایی را بوجود آورده بودند که هیچگونه ارتباط بیرونی وجود نداشت و اشاره کردم که حتی با خانواده خود رابطه نداشتم. من نامه ای از طرف مادرم دریافت کردم که برایشان خواندم که بدانند در آن چه نوشته شده است.

مجری: اگر بر خلاف نظر آنها عمل میکردی تنبیهات به چه صورت بود؟ مثلا اگر کاری میکردی که نباید میکردی.

سینگلتون: تنبیه خیلی ساده و در عین حال قوی بود. من به فشار گروهی اشاره کردم و این یکی از ابزارهای اصلی فرقه ها و سازمان هایی از این دست است. اگر کار غلطی انجام میدادم، مثلا من همیشه دوست داشتم که در خارج از شهر قدم بزنم. یک روز برای قدم زدن بیرون رفتم و به کسی نگفتم که کجا میروم که حدود یکساعت قدم زدن من طول کشید. به همین خاطر آنها روزها با من حرف نمیزدند و در آن زمان اصلا نمیدانستم که چه خطایی انجام داده ام اما روزها کسی با من صحبت نمیکرد و عملا من ایزوله شده بودم و این از نظر من تنبیه وحشتناکی بود. من آنها را به عنوان خانواده خود تلقی میکردم و به آنها اعتماد داشتم و عاشق آنها بودم و اعتقاد داشتم که آنها نیز مرا دوست دارند و خلاصه آنجا تمام دنیای من بود و آن نوع تنبیه برای من خیلی وحشتناک بود. البته آنها نسبت به من به عنوان یک زن انگلیسی خیلی منعطف بودند. در خصوص سایرین در سازمان خصوصا کسانی که از ابتدا در عراق بودند تنبیهات سخت تری در نظر گرفته میشد. تا حدی که وقتی آمریکایی ها عراق را در سال 2003 اشغال کردند و زندان ابوغریب یعنی زندان سیاسی عراق را گشودند تعدادی از اعضای مجاهدین خلق، حدود 50 نفر، در آن زندان بودند که ناراضیان سازمان بودند. بله تنبیه هایی بوده که افراد کشته شده اند یا توسط سازمان زندان شده اند. لیست بالا بلندی از عملکردهای وحشتناک سازمان در خصوص سوء رفتار با ناراضیان وجود دارد.

مجری: در خصوص خودت نقطه عطف چه زمانی بود که واقعا به این نتیجه رسیدی که کارت غلط است و دیگر نمیخواهی در بین آنها باشی و تصمیم گرفتی که به نزد دوستان و خانواده ات بگردی.

سینگلتون: موضوع به سادگی اتفاق نیفتاد. من به یکباره سازمان را کنار نگذاشتم. آنچه که اتفاق افتاد این بود که سازمان ابتدا ازدواج های اجباری را اعمال نمود که برای هر کس مشخص میشد که با چه کسی ازدواج کند و آنها به این مسئله به عنوان وظیفه نگاه میکردند. در سال 1990 سیاست خود را برعکس کردند و تصمیم گرفتند که طلاق های اجباری داشته باشند و از هر کس در تشکیلات خواسته شد تا طلاق بگیرد و لذا اگر شما مزدوج بودید انتظار این بود که از همسر خود جدا شوید. اگر هم ازدواج نکرده بودید از شما انتظار میرفت که بصورت روانی و عاطفی ذهنتان را پاک کنید و بر این باور باشید که هرگز ازدواج نخواهید کرد و بچه دار نخواهید شد. البته این به این خاطر بود که شما خود را صد در صد وقف رهبری نمائید. بنابراین هیچ چیز دیگری نبایستی توجه شما را جلب کرده و هیچگونه پیوند عاطفی مگر با رهبری نبایستی داشته باشید. یعنی شما در واقع صرفا با رهبری مجاهدین ازدواج کرده اید. شما خود را کاملا وقف کرده و از هرگونه رابطه جنسی و عاطفی محروم میکنید که غیر ممکن به نظر میرسد. من با این مسئله درگیر شدم. من زمانی که به آنها پیوستم هرگز تصور نمیکردم که قرار است اصلا ازدواج نکنم و بچه دار نشوم و من نمیتوانستم خود را تسلیم این خواسته بنمایم. من همچنان با این موضوع در درون خود درگیر بودم و البته فکر میکردم که اشکال در من است و من توان پذیرش این مسئله را ندارم. مدام خودم را مورد سؤال قرار میدادم که آیا این مسئله درست است یا غلط است. اما جرأت نداشتم مشروعیت خواسته آنها را به زیر علامت سؤال ببرم. نهایتا من جدا شدم و از سازمان خارج گردیدم زیرا فکر میکردم که ناتوان بودم و شکست خوردم و نتوانستم با آنها همراه شوم. آنها مرا وادار کرده بودند که باور کنم که آنها همیشه درست میگویند. آنها همین را میخواستند که من خود را در برابر آنها ناتوان ببینم. یعنی صرفا اگر من توان پذیرش خواسته آنها را داشتم میتوانستم یک مجاهد باقی بمانم. بهرحال من خارج شدم و تازه مدتی بعد از خارج شدن از سازمان بود که شروع کردم به بررسی بیشتر خواسته ای که از من داشتند. حتی بعد از آن سه سال طول کشید تا خودم را بطور کامل از آنها جدا کنم. حتی بعد از جدایی نیز آنها با همان شیوه های جذب به سراغ من می آمدند. همان روش هایی که در اوایل دهه 80 میلادی بکار میگرفتند یعنی ارائه چهره ای دوستانه. دادن احساس ناتوانی و قصور و احساس گناه و همچنین استفاده از فشار جمع و تمامی روش هایی که از ابتدا برای جذب و حفظ من بکار میگرفتند را همچنان ادامه میدادند تا مرا برگردانند. در سال 1996 من رابطه ام را بطور کامل با آنها قطع کردم و دیگر به هیچ وجه نمیتوانستم آنها را قبول کنم. و در آن نقطه بود که شروع به تحقیق در خصوص آنچه که بر من رفته بود کردم و فرقه را شناختم و شروع به دیدن این واقعیت کردم که آنچه که سازمان مجاهدین خلق انجام میداد درست مانند سایر فرقه هاست و سازمانهای دیگری هم هستند که به همان شکل عمل میکنند. من کاملا وحشت کرده بودم.

مجری: بسیار شگفت انگیز است که این خواسته که نباید ازدواج کرده و بچه دار شوی سوئیچی را در ذهن تو باز کرد که متوجه شوی که دیگر نمیتوانی به این شکل ادامه دهی. این اشتیاق و نیاز که میخواهی در آینده مادر شوی دقیقا همان چیزی بود که ترا در نهایت بیرون کشید. آیا موضوع به همین سادگی بود؟

سینگلتون: فکر نمیکنم به همین سادگی بوده باشد. البته بخش عمده همین بود. چرا یک سازمان فرقه ای باید شما را از حقوق پایه ای انسانی محروم نماید که ازدواج کردن و بچه دار شدن اساس آنست. چگونه آنها چنین درخواستی میتوانند داشته باشند. این صرفا یک خواسته ساده نبود. زمانی که من از آنها جدا شدم و به منشور جهانی حقوق بشر نگاه کردم که سند ملل متحد است، متوجه شدم که من به عنوان یک عضو آن سازمان حتی یک نمونه از حقوق مطرح شده را نداشتم و من در شرایط برده داری مدرن قرار گرفته بودم. زمانی که من با آنها بودم هرگز آنان را مورد سؤال قرار ندادم که من هم حقی دارم. هرگز درخواست حقوق نکردم. هرگز خواهان چیزی نشدم و اساسا بدنبال ازدواج کردن و بچه دار شدن هم نبودم و تنها هدف من در زندگی قربانی کردن جان خودم برای این سازمان بود.

مجری: چقدر بازگشت به زندگی عادی بعد از پروسه ای که گذرانده بودی برایت ساده بود؟

سینگلتون: فوق العاده مشکل بود. این سخت ترین کاری بود که در عمرم انجام داده بودم. من مجبور بودم روابط انسانی را از نو یاد بگیرم. ممکن است عجیب به نظر برسد ولی شما به عنوان عضو سازمان مجاهدین خلق بر این باور هستید که از بقیه انسان های روی زمین برترید و این آن چیزی است که آنها میخواهند شما به آن باور داشته باشید. آنها (مجاهدین خلق) شما را به این نقطه که خواهان قربانی کردن خود باشید میرسانند. شما قبول میکنید که بدلیل بودن در سازمان بهتر از مردم عادی هستید و پائین آمدن از این موضع دشوار است. من به عنوان یک برنامه ریز کامپیوتر مجبور بودم در میان مردم کار کنم و آنها افراد معمولی بودند که باید رابطه برقرار کردن با آنها را از نو یاد میگرفتم.

مجری: آنها چه رفتاری بعد از جدا شدن تو داشتند؟ آیا آنها تو را خائن میدانستند؟ آیا در این خصوص اقدامی کردند؟

سینگلتون: آنها هنوز به من فحش میدهند و مرا لعنت میکنند و سعی میکنند به هر طریقی که میتوانند مرا بی اعتبار کنند و مرا به انواع موارد متهم می نمایند. اینها صرفا بخاطر اینست که من در مخالفت با آنها صحبت کرده ام.

مجری: زندگی روزمره ات چگونه است؟ آیا هنوز تحت تأثیرات مخرب تجارب گذشته هستی؟ مثلا آن نوار ویدئویی که میگفتی مجبور بودی تماشا کنی و موارد شبیه به این؟

سینگلتون: الان ده سال است که من بالاخره از سازمان جدا شده ام و باز گشت به شرایط نرمال برای من و همچنین شوهرم که او نیز عضو سابق سازمان است دشوار بوده است. ولی در واقع تولد پسرم مسائل را برای من تغییر داد و من متوجه شدم که او متعلق به نسل آینده است و من باید تجارب گذشته را پشت سر بگذارم و رو به آینده فکر کنم و او را به عنوان یک فرد با شخصیت بزرگ نمایم.

مجری: آیا فکر میکنی که جذب افراد اگر جوان تر باشند ساده تر است؟ و آیا زن یا مرد بودن فرد در جذب او تأثیر دارد؟ چون اشاره کردی که برخی زنان برای تعلیمات بعدی انتخاب شدند.

سینگلتون: مردم فکر میکنند که این اتفاق هرگز در خصوص آنها نخواهد افتاد. آنها فکر میکنند که کسانی به عضویت این سازمان ها در می آیند که به نوعی نارسایی های دارند یا کم فکر هستند و یا سواد درستی ندارند که چنین چیزهایی را باور میکنند. آنچه من یاد گرفته ام اینست که فرقه ها میتوانند تقریبا هر کسی را جذب نمایند. ممکن است این موضوع در خصوص شما اتفاق نیفتد. درست است که برخی افراد مثلا جوان تر ها در برابر اغوای فرقه ها آسیب پذیر تر هستند زیرا تجارب زندگی خیلی کمتری دارند و زیاد نمیدانند. وقتی شما جوان هستید تجربه ندارید و ممکن است غیر منطقی برخورد کنید. فرقه هایی مثل مجاهدین افرادی را هدف قرار میدهند که باهوش و تحصیلکرده هستند و دارای تخصص و مهارت هایی می باشند و به این وسیله در واقع به اعتبار سازمان می افزایند. الان تمرکز اصلی بر جذب زنان گذاشته شده است. این ممکن است عمومیت نداشته باشد ولی بسیاری از سازمان ها به این نتیجه رسیده اند که ارزش زنان برای سازمان آنان فوق العاده بیشتر است چرا که کنترل ذهنی آنان بسیار ساده تر است. از اینکه این حرف را خودم به عنوان یک زن میزنم متأسفم ولی به لحاظ عاطفی آنان برای کار روانی بسیار مستعدتر هستند. در حال حاضر تهدید در خصوص زنان خیلی بیشتر است.

مجری: آیا فکر میکنی که به عنوان یک جامعه چگونه میشود جلوی مسائلی مثل جذب شدن مسلمانان جوان به گروه های انتحاری را گرفت؟

سینگلتون: ما باید مرزی بین افکار و اعتقادات رادیکال با عملکرد و حرکات رادیکال قائل شویم. ما به مردم میگوییم که نباید افکار رادیکال داشته باشند ولی این مسئله با تروریزم متفاوت است. تروریزم یک وسیله و ابزار برای ایجاد تقابل در جامعه است. تروریزم منحصر به گروه های اسلامی نیست. در جوهره اش در واقع تروریزم هیچ ارتباطی با اسلام ندارد. این وسیله توسط برخی گروه های اسلامی مورد استفاده قرار گرفته است. تروریزم در ذات خود یک ابزار است که هدفش ایجاد جنگ در میان جامعه است. برای جوانان باید این جداسازی انجام شود. این آزمایشی برای کل جامعه خواهد بود. زمانی که یک سازمان به شما مراجعه کرده و به شما میگوید که پاسخ به همه مشکلات جهان را در اختیار دارد باید زنگ خطری در ذهن شما به صدا در آید که چگونه است که در طول تاریخ هیچ سازمانی تمامی پاسخ های مشکلات بشری را نداشته است. و اگر شما با کسانی برخورد کردید که تلاش میکردند تا شما را به نحوی از جامعه مجزا نگاه دارند یا شما را از خانواده و دوستان جدا کرده و سعی کنند شما را به محیطی که اجازه سؤال کردن و فکر کردن نداشته باشید ببرند شما باید قطعا به این مسئله فکر کنید که اینها ممکن است یک سازمان معمولی نباشند و لذا از آنها دوری نمائید.

مجری: برخی میگویند که تنها افراد ضعیف در این چنین سازمان هایی جذب میشوند. به این افراد چه میگویی؟

سینگلتون: من میگویم که اصلا اینطور تصور نکنید. وقتی من در سازمان مجاهدین خلق بودم افراد این سازمان از تحصیل کرده ترین افراد بودند. سازمان مجاهدین خلق باهوش ترین و تحصیل کرده ترین افراد جامعه را هدف قرار داده بود. این افراد عمدتا به عنوان دانشجو به انگلستان آمده بودند و زیرک بوده و تحصیلات عالیه داشتند. تکنیک های عضوگیری در فرقه ها تقریبا روی هر فردی میتواند مؤثر باشد. و اگر روی کسی عمل نکند اتفاقا ممکن است فرد مشکل ذهنی داشته باشد. در برابر فرقه ها قدری احمق و بی خیال بودن میتواند فرد را مصون نگاه دارد. شما بوسیله ایده ای بزرگ جذب یک فرقه نمیشوید. شما بوسیله تکنیک های خاص جذب میشوید. و این چیزی است که مردم متوجه نمیشوند که متد ها کار میکنند. وقتی مثلا به یک گرد هم آیی میروید که در یک اتاق تاریک تشکیل شده و دارای فضای غیر طبیعی است و شعارهای خاصی داده میشود و سرودهای خاصی خوانده میشود در واقع این تکنیک ها هستند که شما را جذب میکنند و نه ایده های آنان. من نمیگویم که ایده هایی که عرضه میکنند مهم نیستند بلکه در درجه اول اهمیت قرار ندارند.   آنچه که مجاهدین به من گفتند مقداری دروغ بود ولی آنچه که مرا جذب کرد تکنیک های آنان بود.

مجری: صحبت با شما خیلی جالب بود. قبل از اینکه بروی باید از تو سؤال کنم که آیا موضع سیاسی هم در برابر وضعیت پیش آمده بین ایران و بریتانیا داری؟ به نظر تو دولت بریتانیا چگونه میتواند ملوانان خود را بازگرداند. اگر ایران یک تهدید باشد.

سینگلتون: من از موضع خودم فقط میگویم که مذاکره کنید، مذاکره کنید، مذاکره کنید. صرفا بروید و با یکدیگر مذاکره کنید. خواهش میکنم این کار را بکنید.

مجری: مذاکرات زیادی انجام شده است.

سینگلتون: همیشه این خطر وجود دارد که افراد بر سر مواضع خود پافشاری کنند و اصرار داشته باشند که تنها آنها درست میگویند. ولی آنچه لازم است دیپلماسی بیشتر و ارتباطات بیشتر است. کشورهای مختلف باید روابط بیشتری با یکدیگر داشته باشند.

مجری: آن سینگلتون بسیار برای اینکه امروز صبح به ما پیوستی تشکر میکنم. همانطور که اشاره کردم داستان بسیار شگفت انگیزی داشتی.

 (نوشتار و ترجمه از انجمن نجات – 4 آپریل 2007 / 15 فروردین 1386)

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن