با دوستی چنین، هراسی از دشمنان بر خانم رویال روا نبود

در سال 1998 بدنبال مدتهای مدید بی خبری از همسرم که در شعبده بازی رجوی ها غایب و نامرئی گشته بود. عزم سفری، همزمان با بازی های جام جهانی و حضور تیم ملی ایران پشتگرم به حمایت عظیم ملت ایران، درآسمان تنگ دلم درخشید.

من رجوی ها را می شناسم و شم مشمئزکننده ی فرصت طلبی شان، می دانستم نخی به اندام همسرم بسته و او را در خیمه شب بازی هولناک شان، برعلیه تیم ملی اش به بازی خواهند گرفت.

و همچنین می شناسم حقیقت وجودی رجوی زیر نقاب نفاق را، اما در میزان درجات ترس و وحشت او از رویارویی نازنین پسرم و پدر بیچاره اش، اشتباه عمیق محاسباتی داشتم. اگرچه همین نشان دهنده ی عدم اعتماد رجوی ها و گرفتاری ناخواسته اوست!

باری، با آشنایی که مدتها بود در بساط رجوی ها به بازی گرفته نمی شد، تماس تلفنی گرفتم و جویای امکان اقامت دو، سه شبی در خانه اش حومه ی پاریس شدم. مهربان و سخاوتمند و درویش صفت جواب مثبت داد با جملاتی چون « لقمه نانی باهم تقسیم می کنیم!». اما هشدار میداد که بلیطی در فرانسه پیدا نمی شود. (مجاهدین در بازار سیاه بلیط ها را جهت به تعبیر جنگ طلبانه شان از بازی ایران – آمریکا، « کارزار لیون » احتکار کرده بودند. اگرچه بازی دو طرف هیچ ربطی به آنها نداشت، مگر نه از هردوطرف کشته و به هر دوطرف صفت دشمن ضد بشری داده بودند؟ ولی خوب، به قول شادروان دکتر مصباح زاده، به همت « گستاخ » بودن، از عهده ی هر بی ربطی برمی آیند!)

به آشنا! گفتم سه بلیط در سوئد تهیه کرده ایم و چون دخترم کمترین میلی به همراهی دارد، یک بلیط اضافه می ماند که از صمیم قلب به پسرش تقدیم می کنیم.

بلیط هواپیما هم تثبیت شده بود که ناگهان دوست مشترکی ار استکهلم تماس تلفنی گرفت تا بگوید فلانی پیامی برای ما باقی گذاشته، به سفر می رود و از میهمانداری ما معذور است. برایم روشن بود که تنهایی و بیکسی درپاریس، چه طعمه ی زهرآلودی در تله آدم ربایی رجوی هاست! رجوی ها جوری او را دیگربار به بازی گرفته و از کوچکترین کمکی برای تجدید دیدار خانوادگی ما، برحذر داشته اند.

زندگی خانوادگی کوچک وناقص!مان درغیاب پدر وهمسرخانواده، تازه پا گرفته بود وتحت تاثیر سالها گذران« جوکی» وار که رجوی ها آگاهانه جهت تحقیر و تلقین ناتوانی و تهی دستی و بی ارزشی برما تحمیل کرده بودند- نوعی زندگی به صورت رعیت و خدتمکار رجوی وزنش تا بهتر اطاعتش کنیم- به فکر رزرو هتلی نبودم. خطر کردم که بی خبر براو وارد خواهم شد. اما در شلوغی فکر و آشوب و دلهره ی درونم، درست به آدرسی که داشتم دقت نکرده بودم تا دریابم یک نشانه پستی است.

روز گرمی بود و نازنین پسرخسته ام چند پخش تلویزیونی را در اتلاف وقت، از دست می داد. او عاشق فوتبال بود و بی گمان در هیجان دیدار پدر فوتبالیست اش طی فصل داغی از فوتبال، جام جهانی!

به خانه آشنا تلفن کردم، کسی جواب نمی داد. به تلفن همراهش زنگ زدم، صدای تاثیرگرفته یی داشت، ظاهرا خوب فردیتش را تحریک کرده بودند. لات مآبانه به شیوه ی مزدوران رجوی گفت: من که پیغام داده بودم نیستم! من هم پاسخ دادم که آن پیغام خیلی دیر بوده است.

به هرحال در نامرتبی برنامه های قطار حومه پاریس به مناسبت تصادف مختصری، نگران از وضعیت پسرم، راهی اور- سور – اوآز شدم. طبیعتا پس از سالها کوچه پس کوچه های محله را درست بیاد نداشتم، ولی نه آنقدر که پیدا نکنم. متاسفانه آن سفر در نتیجه ی تلاش شیطانی بندگان شیطان رسوا، به سردمداری محمود عضدانلو و زنی بنام سارا، حضور دکتر صالح رجوی و فحاشی و تهدید مجیدطالقانی و شهادت منوچهرسخایی و بهزاد معزی پرنده ی بال شکسته و خلبان گواهینامه سوخته (لاجرم به واسطه ی هواپیماربایی)، دل پسرنازنینم محروم از دیدار پدر تیره بختش شکست و در مقام یک مادر مرا منتظر و در التهاب مجازات رجوی ها برای این مورد خاص هم! قرار داد.

به مثابه همسایگی تلخی ها و شیرینی ها، اشک ها و لبخند ها، در گذر از سختی و دشواری ها و ناکامی چنان ناسزاوار، نکته هایی روشنی هم دیدم. دست دراندرکاران برنامه های قطار وقتی می فهمیدند ایرانی هستیم، در نهایت محبت و خوشرویی برخورد و آرزوی پیروزی تیم ایران بر آمریکا را تکرارمیکردند. چهره ی یکی از آنها را کاملا بیاددارم، آفریقایی تبار بود که سربلند تاکید می کرد همه ی دنیا، منتظر پیروزی تیم ایران هستند! همه ی دنیا! و می دانیم جمعیت قابل توجهی از آنان تبعه فرانسه شده و حق رای دارند!

امروز آن نگاه و احساسات گرم، همردیف نکته های دیگری را روشن و زنده می کند.. وقتی هنوز تحت تاثیر سیستم مغزشویی پای برنکشیده از رجوی ها درکلاس آموزش زبان سوئدی، یک پناهنده از بسنی، صاف و پوست کننده می گفت: اگر خمینی نبود، من امروز زنده نبودم! او ازجمله قربانیان جنگ های مهیب فدراسیون یوگسلاوی بود که از کمک های ایرانی بهره مند شد و در دوره ی دیگری یک جوان اهل سومالی می گفت که پوستری از خمینی در سومالی به دیوار خانه آویزان کرده بوده است. حال جمعیتی از آنان تبعه فرانسه شده اند و حق رای دارند!

زمستان گذشته یکی از خویشاوندانم در آمریکا سفری به مراکش داشت که جهت ایرانی بودن، تحت محبت و علاقه و احترام در آن کشور قرار گرفت و می دانیم که در نتیجه ابتلائات استعمار، جمعیتی انکارناپذیری از آنان تبعه فرانسه شده و حق رای دارند!

بخش قابل توجهی از روشنفکران ایرانی که کوچکترین سنخیتی با رجوی ها ندارند و از تشبثات منافقانه ی آنها همواره دندان به جگر نهاده اند، نیز طبیعتا تبعید در فرانسه و با تسهیلات امروزی تبعیت، تابعه فرانسه شده و حق رای دارند!

زهی که آدمی از حقایق و تجربیات پند نمی گیرد و احتمالا برخی از دست اندرکاران و مشاوران دور و نزدیک فعالیت های انتخاباتی حریف رئیس جمهوری منتخب فرانسه آقای « سارکوزی »، خانم « رویال » اطلاعات غلطی درباره رای دهندگان فرانسوی دریافت داشته اند که سمت گیری ننگین رجوی ها را با سکوت و عدم انکار، تلویحا پذیرفته اند.

سینه چاک دادن مضحک آنها در خاک عراق برای خانم « رویال »، جایی که دست های کثیف شان تا مرفق به خون خلق های عراق آلوده است و امروز از فرط سرگردانی و بی جایی، سوسمار وار و مارمولک مانند به شن های کویر خزیده و چسبیده اند، فتوا به آرای مسلمانان فرانسه برای خانم رویال می دهند. از میهن خلقی که علی بابا و چهل دزد بغداد عصرحاضر سهم هنگفتی از گنجینه ی بیت المالش را دزدیده و از این پشتوانه ی حرام هرروز در خانه بدنام حومه ی پاریسی اش سفره می چیند و میهمانی می دهد.

یا در وجه نه چندان بهتر، خانم رویال آگاهانه آنها را به مثابه علامت دوستی به اسرائیل برعلیه رژیم ایران به بازی گرفت. خانم رویال، کاش در خاک اسراییل نبود که دیکتاتورمآبانه گفت ایران حتی برای مصارف صنعتی هم حق استفاده از امکانات هسته یی ندارد.

حقیقت این که اینجانب علاقه یی به انرژی هسته یی ندارم، به خصوص با کشوری چون ایران که همواره تروریسم رجوی را در کمین دارد و دستگاه های انرژی اتمی هم بسیار حساس!

مسئله این است که ظاهرا پس از فرانسوا میتران، مشکل آشکاری در شیوه های تبعلیغاتی حزب سوسیالیست فرانسه بچشم می خورد. دوری وبیگانگی با عواطف، احساسات و نظرات طبقات زحمتکش و ارزش آرای آنان، نوعی پیروی در حمایت افراطی از اسرائیل، که مرسوم ایالات متحده آمریکاست. بدون اینکه نقطه وصل محکم و اساسی آمریکا و اسراییل را داشته باشد. در زیگزاگی گیج کننده، به نوبتی دیگر ادعای ایستادگی برعلیه « جورج بوش » کرد. (نه در خاک اسراییل، بلکه طی یکی از میتینگ های شورانگیز فرانسوی).

دوره ی انتخاباتی پیشین « لئون ژوسپن » همزمان با فعالیت های انتخاباتی اش در خاک اسراییل، فلسطینی ها را تروریست خواند و تحت سنگ پرانی دانشجویان قرار گرفت. ناباورانه و در نهایت به ورود دور دوم انتخابات از « ژان ماری لوپن » عقب ماند. حذف شد و اعلام ترک فعالیت های سیاسی کرد (مدتی بعد بازگشت). « ژوسپن » هوای خوب و سفرهای تفریحاتی در روز انتخابات را، مسئول اصلی حادثه! شمرد. اگرچه به فرمایش سعدی شیرین سخن در حکایت بیادماندنی« مشت زن »، « منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست، هرجا که رفت خیمه زد و خرگاه ساخت » و محافظه کاران با جیب های پرپول… بهتر از عهده ی سفرهای تفریحاتی برمی آیند.

حزب سوسیالیست ظاهرا از ارزیابی غلط واجدین شرایط رای دهنده گان هنوز بیدار نشده است و شاید به این جهت دسته گلی چنان در شوره زار عراقی و قلعه ی بدنام اشرف، به سراب! داد. درحالی که ژاک شیراک و هم سنخ هایش کارنامه خوبی از اعتماد و خوش بینی و عدم جنگ طلبی در خاورمیانه بدست آورده اند.

خانم رویال به خصوص به چاره ی شایعات سخت سری که شاید مخالفین برایش ساخته و برآن اصرار می ورزیدند، می باید از حمایت پرضرر و مسموم فرقه یی تروریست که پا در هوا در بادیه می پلکد، بیزاری می جست. مشتی تروریست بدنام، حیثیت و وجهه سیاسی او را در عرصه بیزاری پرسروصدای جهانی از تروریسم! لکه دار می کند. تروریست هایی که مبارزه انتخاباتی فرانسه، رای گیری دموکراسی اروپایی را در سایت هایشان به خصلت تروریستی و جنگ طلبی « کارزار » نامیده اند.

خانم رویال بهترین فرصت ها و دلایل را برای رسیدن به رئیس جمهوری داشت. مشکلات اقتصادی، امنیتی و کاری در جهان کنونی، 12 سال حکمرانی مدام محافظه کاران، طبیعتا رای دهندگان را به حزب رقیب ترغیب می کرد. 17 میلیون فرانسوی صرفا به خانم رویال رای نداده بودند بلکه اکثریت آنان روشنفکران و نیروهای دست چپی و سوسیالیست هستند.

به لحاظ سیاسی و اجتماعی من آرزومند جهان سوسیالیست هستم و بدون تردید رسیدن زنان به مسئولیت های اجتماعی سبب رضایت و موجب افتخار من است و دراین رابطه نیز بیاد دارم روزی در یک دوره ی سه ماهه اجباری زبان فرانسه برای پناهندگان، آموزگار در چگونگی جامعه تحت رهبری زنان گفت که مارگارت تاچر « زن »! محسوب نمی شود.

ما مریم رجوی را آدم به حساب نمی آوریم. نه فراتر از موجوی شیطانی و بیمارجاه طلبی کور، قاتلی که به یمن دشمنی ورزیدن با ایران، لختی از دار مکافات و مجازات به حمایت اجنبی گریخته است. اما جنایاتی در این ابعاد از مکافات امان نخواهد ماند، محاکمه و مجازات لغو و انکار دست آوردهای اجتماعی و خانوادگی انسان، قتل های درونی و بیرونی، آزارکودکان، به بردگی گرفتن انسان ها، آتش زدن آدم ها روز روشن و به شهرهای اروپایی با ایجاد رعب و وحشت در جان و دل عابرین بیگناه، به فارسی شکرشکن دیروزود، باری دارد، اما سوخت و سوز، آری ندارد.

به سفارش مشاورین معلوم الحالش مریم رجوی بهتر است آرایش کرده و خوش لباس به بستر برود، تا وقتی قوه مجریه رسید، عکس های آنچنانی به یادگار نماند که میهمانانش در محله ی اور- سور – اوآز هم از عهده شناختنش برنمی آمدند وقتی متفکرانه سوال می کردند هزینه ی اینهمه ولخرجی افراطی از کجا می آید؟ 

میترا یوسفی، هجدهم می 2007

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.