خانواده ها

ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف – قسمت نوزدهم

قاتلین مدعی

این قسمت هم به یادآوری مقاله مبسوط من (قاتلین مدعی) در جواب حملات ناجوانمردانه که باند رجوی بر علیه من پرداخته بود، می پردازم. بطوری که گذشت، این حملات فرقه رجوی بدان جهت انجام گرفته بود که من در مراسم یادبود برادرزاده ام یاسر اکبری نسب که به طرز وحشتناکی خودسوزی شده بود ، حرف و حدیث های قابل توجهی مطرح کرده بودم که چهره کریه این باند جنایتکار را بهتر افشاء کنم.

در ادامه آن مقاله اساسی چنین نوشته بودم :
و نیز، متهم شده ام که حاضر نیستم که قیمت انسان بودن خود را بپردازم. اگر منظورتان انسان بودن عادی است که قیمت آن عبارت از احترام به حقوق دیگران، علم آموختن، تلاش شرافتمندانه برای استمرار زندگی و.. است که باید به عرضتان برسانم که من در این مورد اگر در سطح بالایی هم نباشم، معدل قابل قبولی دارم. در غیر این صورت من هر چه به این عقل دهاتی ام فشار می آورم، نمی توانم مبلغ مورد معامله را تعیین کنم ولی می دانم که قادر نخواهم بود که قیمت تعیین شده از طرف شما عزیزان تبدیل به اصحاب کهف شده را بپردازم و فکر می کنم که اکثریت انسان های روی زمین هم خارج از استانداردهای شما خواهند بود. شما افراد مهجور، ایزوله شده و غیر نرمالی هستید و مانند اکثریت مردم کره خاکی فکر نمی کنید.

لطیفه
– معلم: پسربگو ببینم انسان چقدر باید بدهد که انسانیت خود را حفظ کند؟
– دانش آموز: آقا اجازه، ما نمی دانیم. ما چیزی نداده ایم.
– معلم : خاک بر سرت مگر برنامه های سیمای آزادی را تماشا نمی کنی؟
– دانش آموز: فهمیدیم آقا! باید تنها به مریم و مسعود فکر کنیم!

البته بهتر بود که نویسنده از من متوقع می شد که قیمت انقلابی بودن را باید بپردازم که در این صورت من بهتر از شما می دانم که قیمت آن معادل فدا کردن جان و مال و.. است که من و شما مجبور به انجام دادن آن نیستیم. اولاً این که من انقلابی نبوده و به عنوان یک مصلح اجتماعی برآنم که وضع کشور ما باید با ارتقای آگاهی، دانش و تجربه و.. بهتر شود و در این میان تضاد بین منافع مردم و قدرت های جهانی دشواری راه را به خوبی درک می کنم و کارهایم ناچارا در راستای این نگرش می باشد.

تجارب لاکردار زندگی، از دست دادن سلامتی و جوانی و داشتن جسمی معلول (با قلب جراحی شده و چشمان کم سو گردیده و… )، فشار سال ها زندان و مهم تر از آن مطالعات نسبتاً جامع و کنکاش در تاریخ معاصر ایران، مرا به این نتیجه رسانده که انقلاب اگر هم درست باشد کار مردم است و نه وظیفه روشنفکران غیرمتشکل و حداکثر نیمه متشکل در سازمان های سیاسی.

این سازمان ها و آن هم در شرایط استثنایی، حداکثر می توانند حرکتی به مردم بدهند. ولی آن ها هم به علت خودپرستی های حاصل از کوته بینی و خودخواهی – که آن هم معلول علت های فراوان و از جمله کم سوادی است – برای کشور ما لاغر و غیر مؤثر مانده و فعلا ًمنبع حرکتی نمی توانند باشند.

ثانیاً آیا شما واقعاً هم خود را انقلابی می دانید که مجبور باشید هزینه ای هم برای آن بپردازید؟ این چگونه انقلابی بودنی است که با هر اظهار نظر موافق مصلحت روز و ناپایدار فلان سناتور و یا پارلمانتاریست غربی که در مورد شما اظهار می شود، با دمتان گردو می شکنید؟ آیا مردم را این قدر سفیه و نادان حساب کرده اید؟ اگر مردم چنین اند که می پندارید که انقلابی در کار نیست پس چرا آب در هاون میکوبید و مرا تشویق به انجام آن؟ شما چرا نمی پذیرید که سازمان اسبق من و سازمان فرقه گونه شما وصی و قیم مردم نیستند؟

ما اگر عضو سازمانی هستیم، تنها باید برنامه هایمان را به مردم ارائه کنیم و منتظر تصمیم آن ها باشیم و نه این که در غیاب آن ها برایشان رهبر بلامنازع و رئیس جمهور تعیین کنیم. باید صبور و بردبار باشیم و بدانیم که عجله کار شیطان است و نتیجه تلاش برای رسیدن به قدرت به هر قیمت و هر هزینه ای آن می شود که به فردی مثل صدام رئیس اعظم بگوییم.
در مقاله ادعا شده که من در گذشته مارکسیست بوده ام و سزاوار نبوده که زیر علم آخوندها بر علیه مجاهدین سینه بزنم.
در این مورد هم باید به محضر شریفتان عرض کنم که در دوران شاه 9 سال مبارزات متفرقه ای داشتم که وابستگی خاص گروهی و ایدئولوژیکی در کار نبود و تنها به فرقه دموکرات آذربایجان گرایشات یک طرفه داشتم که دلیلش راندن اربابان از روستاها و… از طرف این گروه بود و این کار آن ها در من اثر مثبتی داشت. چرا که من به علت روستائی زاده بودن ناظر عینی ستم های وحشتناک این طبقه بودم.

بعد از انقلاب به علت عدم پذیرش مشی مسلحانه مدتی سرگردان بودم و پس از مطالعاتی وارد سازمان فدائیان اکثریت گشته و بین سال های 59-62 هوادار و سپس عضو آن بودم که این رابطه در سال 62 به هم خورد و با بدشانسی تمام در سال 65 دستگیر شده و شغل معلمی را – که توفیق خوبی در آن داشتم – از دست داده و دچار بیماری قلبی و… شده و جایی برای فعالیت تشکیلاتی برایم نماند و…

من در طی سال های 59-62 صرفاً طرفدار شعارهای این سازمان بودم که توفیقی در بین مردم نداشت و با توجه به دیدگاه های جدیدی که به دست آورده بودم، دوست نداشتم دوباره به کارهای تشکیلاتی روی بیاورم.

اما برادران و خواهران اسیر من! حسودیتان نشود من هم برخورداری چندانی از حقوق اجتماعی ام ندارم. هنوز که هنوز است، پرونده ی شکایتم با درخواست بازگشت به کار، در قفسه های ادارات زیربط خاک می خورد و با این بدن علیل و با انجام کارهای متفرقه قسمتی از وسایل مادی زندگی ام را تأمین می کنم. من به اتفاق سه عضو دیگر خانواده ام حتی به اندازه حقوق تنها یک کارمند ساده دولتی به دست نمی آوریم و زندگی را با مشکلات مادی زیاد و بیماری قلبی و… سپری می کنم. با توجه به این که استعداد خوبی داشتم و اگر در دوران شاه در سن 18 سالگی دستگیر و سال ها در به در نشده و اجازه و امکان تحصیل داشتم حالا یک استاد دانشگاهی بودم و مجبور نبودم که برای تأمین معاش مختصر جان بکنم و یقیناً هم بیماری های سخت فعلی گریبانگیرم نبود.

من مدرک فوق دیپلم ریاضی خود را در بزنگاه ها و به صورت های متفرقه و با زحمت زیاد گرفته ام و در بیشتر موارد به معلم و مراکز مربوطه دسترسی نداشتم.در مورد مارکسیست بودن باید گفت که اولاً ادعا می شود که تنها ده درصد آثار مارکس به فارسی ترجمه شده و ثانیاً من حتی یک صد صفحه از مجموعه چهل هزار صفحه ای مارکس را مطالعه نکرده و نمی توانستم و نمی توانم مارکسیست باشم. حاصل مطالعات متفرقه و اندک من درباره مارکس این است که او یک نظریه پرداز اقتصادی و فلسفی و یک تئوریسن جوامع سرمایه داری بوده که خالویتان در این عرصه ها یک بیسواد مطلقی است. حتی کیانوری معروف هم گفته است که او و دوستان معروفش هم به خوبی آن را نمی دانسته اند.

از نوشته های اخیر افرادی مثل فرخ نگهدار و جمشید طاهری پور (رهبران سابق ما) هم معلوم است که آن ها هم چیزی در این باره نمی دانسته اند. به طوری که در مقابل لیبرالیسم غرب به زانو در آمده و بعضی هایشان از حول حلیم به دیگ افتاده و هوس برقراری رابطه دوستانه با پسر شاه را کرده اند. این حضرات گویا که فراموش کرده اند که پسر شاه 40 میلیارد دلار از دارایی های مردم فقیر ایران را در حساب های خود نگه داشته است و شگفت آور این که بعضی از این رهبران سابق ما پذیرفته اند که رضا پهلوی هم می تواند در یک اتحاد دموکراتیک همراه مردم باشد و نخواسته اند بدانند که شرط اول این دموکراسی خواهی آن است که این آقا اموال مردم را لااقل در یک صندوق بین المللی به امانت بگذارد و این مرجع جهانی قادر باشد که آن را در زمانی که صلاح می داند، صرف برطرف کردن مشکلات عدیده ی مردم ما بکند. اروپائیان می گویند که دموکراسی باید در قاشق و چنگال هم (در تقسیم متوازن نعمات مادی زندگی) برقرار باشد که رهبران گذشته ما توجهی به آن ندارند و یا نمی خواهند داشته باشند.

منظور از طرح این مسائل آن است که دانسته گردد که من هیچ بلکه رهبران سابق ام هم چیزی از مارکسیسم ندانسته و به راحتی به راه های خلاف آن قدم می گذارند و البته قصد اهانتی بر علیه آن ها در بین نبوده است. می خواهم نتیجه گیری کنم که وقتی وضع از ما بهتران چنین است، اطلاق عنوان مارکسیست به بی خبرانی مانند من جنبه شوخی می تواند داشته باشد.

چه سند و مدرکی نویسنده هجو نامه را به این نتیجه رسانده که من زیر علم آخوندها سینه میزنم؟ شما اگر وجدانی داشتید و متن سخنرانی مرا خوانده و دیگران و مخصوصاً برادرم را از مضمون واقعی آن آگاه می ساختید، آن گاه ملاحظه می کردید که در متن آن حتی یک کلمه در تعریف از حاکمیت اسلامی ایران وجود ندارد. این حاکمیت با دستگاه های عریض و طویل تبلیغاتی اش احتیاجی به حمایت ضعفایی مانند من ندارد و مشکل من با شما از آن جنبه است که شما برادر زاده مرا کشته اید و من از شما می خواهم که قاتلین و مسببین آن را اعلام کرده و یا حداقل امکاناتی برای تحقیق درباره این جنایت در اختیار یک گروه حقوقدان بین المللی و با حضور من فراهم آورید. لطفاً برای لوث کردن قضیه خلط مبحث نکنید طرح مسائل گذشته و افشای زندگی خصوصی من هیچ ارتباطی با ادعای مذکور نداشته و صرفاً برای جلوگیری از افشای حقیقت است. شما در هیچ کجای جهان ندیده اید که عقاید سیاسی شاکی را بپرسند، نحوه برخورد شما با این موضوع مرا به این نتیجه می رساند که شما در قتل این مرحوم دست داشته اید!

اگر هم واقعاً متن سخنرانی من به نفع رژیم است و مرا خائن نشان می دهد چرا آن را در جمع ساکنین اشرف نمی خوانید و چرا آن را در تلویزیون و سایت های خود نشان نمی دهید که مردم و هواداران شما و برادر و برادر زاده من، نفرت بیشتری از من داشته باشند؟
پیشنهاد منطقی و خوبی کردم این طور نیست؟

رضا اکبری نسب

ادامه دارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا