انجمن نجات خوزستان

خاطره ای از دیدار با مرحومه معصومه خوزستانی مادر اقبال کنعانی

حدودا 8 سال پیش بود که یک روز متوجه شدیم مرحوم شمس الله کنعانی پدر اقبال کنعانی از اسیران دربند فرقه مجاهدین خلق در بستر بیماری است. این بود که به رسم ادب به اتفاق دو تن دیگر از دوستان در انجمن نجات خوزستان برای عیادت از وی به منزلشان در شهر ماهشهر رفتیم.

با ورود به منزلشان مرحومه خانم خوزستانی مادر اقبال که برای اولین بار بود او را می دیدیم به استقبال ما آمد و ما بعد از معرفی خودمان به وی گفتیم که برای عیادت از آقای کنعانی آمدیم و او هم با خوشرویی و با همان لهجه شیرین هندیجانی اش ورود ما را خیر مقدم گفت و به داخل منزلشان دعوت کرد و بعد از احوالپرسی ما را به اتاقی که پدر اقبال در آن بستری بود هدایت کرد. ما دقایقی در کنار بستر مرحوم شمس الله کنعانی که دیگر هوش وحواس نداشت نشستیم و از مادر اقبال در مورد وضعیت بیماری وی سئوال کردیم. مادر اقبال هم که خودش از بیماری قلبی رنج می برد بعد از پذیرایی در کنارمان نشست و انگار که منتظر کسی بود تا قصه درد و رنج سالیانش را برای او بازگو کند. آهی از ته دل کشید و گفت:

رفتن اقبال و سالها دوری و بی خبری از او، و بعد هم فوت برادر دیگرش در سانحه تصادف و همچنین فوت برادر خودم و حالا هم بیماری پدر اقبال که مدتهاست در بستر افتاده و دیگر هوش و حواس ندارد، غصه های مرا دو چندان کرده. وی همچون مادرانی که گاها بر اثر دلسوزی بدلایل مختلف از فرزندان خود گله مندی مادرانه ای دارند گفت: این روزها در تنهایی با خودم بعضا بالای سر پدر اقبال می نشینم و وقتی به درد و بیماری خودم و پدر اقبال و یا غم و غصه هایی که دارم فکر می کنم گریه می کنم و گاها هم از دست اقبال عصبانی می شوم و می گویم ای خدا چرا نباید اقبال الان در کنار ما باشد؟! چرا او به فکر ما نیست؟ چرا دراین سالیان با ما تماسی نگرفته تا از حال و روز ما با خبر شود؟! و اصلا چرا ارتباطی نمی گیرد تا لااقل بدانیم زنده است؟ اما با این وجود چون من مادرم و فرزندانم را دوست دارم نمی توانم او را فراموش کنم. من بیشتر از این بابت نگرانم که می ترسم نتوانیم دوباره او را ببینیم! باور کنید پدر اقبال هم تا قبل از اینکه هوش و حواسش را از دست بدهد گاها اسم اقبال را صدا می زد و مرتب می گفت اقبال کجایی که حال مرا ببینی؟! و من با وجود اینکه اشک در چشمانم جاری می شد سعی می کردم به او دلداری بدهم تا بیشتر از این عذاب نکشد. مادر اقبال بعد از این یکباره سکوت کرد و گفت ببخشید که شما را هم با این حرف های خودم ناراحت کردم. چه کنم؟! هرکس می آید اینجا دوست دارم سفره دلم را برایش باز کنم تا شاید کمی آرام بگیرم .

مادر اقبال کنعانی

شنیدن رنج و مرارت هایی که این مادر دلسوخته طی سالیان متحمل شده بود واقعا برای هر انسانی دردآور و ناراحت کننده بود. به همین خاطر ما به بهانه اینکه زدن این حرف ها در بالای سر بیمار خوبیت ندارد از مادر اقبال خواستیم تا دقایقی در پذیرایی منزلشان با او نشسته و صحبت کنیم که او هم با خوشرویی پذیرفت. من به اتفاق دیگر دوستانم سعی کردیم با صحبت های امیدوارکننده به مادر اقبال روحیه بدهیم و به وی گفتیم در اینکه اقبال زنده است شکی نیست اما متاسفانه بدلیل محدویت هایی که رجوی برای او و دیگر افراد مثل او بوجود آورده نتوانسته طی این سالیان با شما تماس بگیرد و من دقایقی در کنار مادر اقبال که او را همانند مادر خودم می دانستم چون او هم بخاطر سالیان دوری و بی خبری از من رنج و عذاب کشید و در همین حال هم از دنیا رفت، نشستم و سعی کردم با همان لهجه خودش که به لهجه صحبت کردن شهرمان شبیه بود با وی گفتگو کنم تا بتوانم به این طریق تا حدودی از آلام او بکاهم. اما خودم هم می دانستم که این صحبت های من یک تسکین موقت برای مادر اقبال است چرا که او هم یک مادر است و هرگز کسی نمی تواند آلام مادری که طی سالیان بخاطر دیدن مصیبت های مختلف از جمله دوری و بی خبری از فرزندش دلش بدرد آمده تسکین و یا ترمیم کند. اما خوشحال بودم که توانستیم حتی برای ساعتی سنگ صبور او باشیم .

چند ماه بعد از رفتن ما به منزلشان آقای شمس الله کنعانی پدر اقبال دیده از جهان فرو بست و به همین خاطر شرایط مادر اقبال هم از لحاظ روحی و جسمی روز به روز بدتر شد و مدتها در بستر بیماری افتاد. متاسفانه طی این دو سال و اندی بخاطر شرایط کرونایی نتوانستیم به عیادت این مادر دلسوخته برویم و فقط از طریق دیگر فرزند او جویای احوال او می شدیم تا اینکه چند روز پیش شنیدیم که او هم با کوله باری از غم و غصه و دوری و بی خبری از فرزندش و ماندن در حسرت دیدن دوباره او از میان ما رفت که این موضوع برای من و بقیه دوستانم در انجمن نجات بسیار غم انگیز بود.

حال می خواهم از فرصت استفاده کرده و به فرزندش اقبال که کماکان اسیر و دربند فرقه می باشد بگویم من شرایط تو ودیگر افراد اسیر در فرقه را می دانم. اما واقعا وقت آن رسیده تا هر طور شده خودت را نجات داده و زندگی جدیدی را برای خودت رقم بزنی که این آرزوی مادر و پدرت هم بود. پس برای شاد کردن روح آنها و بر آورده کردن آرزوی دیرینه آنها هرچه زودتر خودت را از قید و بندهای نفرت انگیزی که رجوی برایت ایجاد کرده، رها کن .

و لازم می بینم به رجوی شیاد هم بگویم که مادر دلسوخته اقبال و دیگر مادران رنج دیده اسیران در بند همواره تو را لعن و نفرین کرده و می کنند. همانطور که مادر اقبال می گفت: “من هرگز رجوی را نبخشیده و او را بخاطراینکه فرزندم را فریب داد و سالیان ما را از او بی خبر گذاشته لعن و نفرین می کنم و از خدای خود خواستم تا او را بخاطر درد و رنجی که به من وارد کرده مجازات کند.” پس قطعا بدان که خدای بزرگ شاهد و ناظر جنایاتی که تو در حق مادر اقبال و دیگر مادران و پدران اسیران دربند فرقه ات کردی می باشد و شک نکن که آه آنها دامن تو را خواهد گرفت .

روح این مادر خوزستانی و دیگر مادران و پدران اسیران در بند فرقه که دیده از جهان فروبستند شاد .

حمید دهدار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا