داستان کتابخانه اشرف

در سال های دور هنگامی که کمپ «اشرف» تازه تأسیس شده بود، فرقه رجوی برای پز آزادی و روشنفکری مجموعه بزرگی از کتاب های مختلف را گردآوری کرده، از ایران خارج و به عراق آورد. بعد از تشکیل کمپ اشرف سالن بزرگی را به کتابخانه اختصاص دادند. در ماه های اول سر زدن و مطالعه کتب مختلف در ساعاتی از روز بلامانع بود.

همان طور که رفته رفته همه چیز سخت و اجباری می شد، آن قدر برنامه ریزی فشرده ای از صبح تا شب می چیدند که حتی علاقه مندان به مطالعه هم به زحمت فرصتی پیدا می کردند سری به کتابخانه بزنند ولی خوبیش این بود که می شد کتاب امانت گرفت و ساعتی از استراحت شب را به مطالعه اختصاص داد.

هنوز چند ماهی نگذشته بود مراجعه به کتابخانه از روزانه به هفته ای یک بار و ساعاتی مشخص تبدیل شد. اغلب همان ساعات هم در برنامه ریزی های مختلف جلسات و آموزش از دست می رفت. سر سال هم نشده به دلیل جابه جایی و بهانه های مختلف کتابخانه بزرگ کمپ تعطیل شد و کتاب ها را هم بسته بندی و به انبار منتقل کردند. بعد از گذشت یک دهه و پیدا شدن سر و کله افراد جدید خصوصا بچه هایی که به کمپ برگرداندند، به سرشان زد دوباره پز روشنفکری بدهند و کتابخانه دایر شود. اما سیستم جدید کتابخانه دست کمی از سیستم های امنیتی نداشت.

مراجعه زنان و مردان به صورت جداگانه و یک هفته در میان برای بخش های نظامی و پشتیبانی تنظیم شد، ترددها جداگانه با فرمانده هر قسمت و به صورت یگانی انجام می شد. یک هفته برای  بخش های نظامی و هفته بعد برای بخش های پشتیبانی تا دیدار و ارتباطاتی بین افراد یگان های مختلف  شکل نگیرد. افرادی که قصد رفتن به کتابخانه داشتند از قبل نام نویسی و به فرمانده خود اطلاع می دادند.  کتاب های به امانت گرفته شده با اسم و مشخصات فرد تحویل گیرنده ثبت و سپس به اطلاع فرمانده اش می رسید که نامبرده چه کتابی را امانت گرفته است.

یک سری افرادی چون من که کتابخانه عریض و طویل گذشته را دیده بودیم به سرعت متوجه کم شدن و عدم عرضه بسیاری از کتاب ها در شکل جدید شدیم. حداقل کتاب ها به یک دهم رسیده و بسیار دست چین شده بود. اغلب، کتب و نشریات منتشر شده سازمانی یا کتاب های مذهبی دلخواه فرقه بود.

حتی کتب مارکسیسم، بسیاری از کتاب های مذهبی معتبر، رمان و متفرقه حذف شده بود. باری همین  یک ساعت در دو هفته هم غنیمتی بود که از خیر سر نیروهای جدید الورود به ساکنین عطا شد. تا اینکه با شروع جنگ عراق و آمریکا و سقوط صدام بساط این یکی هم جمع شد.

یکی از همان روز ها که در جلسات انتقادی طبق معمول جیره فحش و انتقاد روزانه دریافت می کردیم مسئول جلسه گفت، یکی از کارهای روشنفکری کتاب خواندن است که مد شده و کلی افراد را سر اینکه  فرصتی را در شب به مطالعه می گذرانند به باد انتقاد گرفت. همچنین گفت یک سری کتاب گم شده و تهدید کرد هر کسی کتابی برداشته و تحویل نداده بایستی سریعا برگرداند.

بعد از جلسه هنگامی که با یکی از دوستانم صحبت می کردم، گفتم مدت ها پیش درباره کتاب قلعه الموت شنیدم و ای کاش می توانستم آن را بخوانم. دوستم با خنده گفت، چون می خواستند کتاب را از بین ببرند بچه ها آن را از کتابخانه برداشتند و یواشکی می چرخد اگر می خواهی برایت می آورم. پس از یکی دو ماهی انتظار بالاخره کتاب قلعه الموت، حسن صباح به دستم رسید.

خواندن آن کتاب قطور به شکل مخفیانه و پیدا کردن فرصت و محیطی که دیده نشوی در محیط جمعی کمپ کار بسیار دشوار و تقریبا نشدنی بود، اما با خواندن چند برگ آن مثل برق زده ها شده و درهایی تازه از فهم واقعیت و علت ممنوعیت را متوجه شدم. شباهت قلعه الموت با قلعه «اشرف» باور کردنی نبود و بیشتر متوجه رذالت رجوی و اینکه چه زندانی برای ما ساخته شدم. کتاب را چند تکه و جلد کرده بودم و آخر شب ها با زحمت می خواندم و گاه تا نزدیکی های صبح غرق خواندن می شدم.

چند بار مورد انتقاد قرار گرفتم شب بیداری می کنم ولی آن کتاب در آن شرایط برایم حکم گنجینه ای داشت که هر چقدر انتقاد می شدم ارزشش را داشت.

بسیاری از کتاب های دیگر از جمله رمان، کتاب های مارکسیستی، دکتر شریعتی و حتی آموزش زبان انگلیسی ممنوع  بود  و اگر هم به دست کسی می رسید به شکل مخفیانه می خواند، کسی جرأت نمی کرد آشکارا به مطالعه آنها بپردازد و الا زیر رگبار انتقادات جلسات جمعی می رفت و باید تقاص پس می داد.

ما افرادی بودیم محکوم به زندگی پر مشقتی که حتی اجازه نداشتیم در طی شبانه روز یک ساعتی را به فراخور حال خود گذران کنیم. حالا این فرقه از خدا و دنیا بی خبر، سرکرده اش صبح تا شب یاوه آزادی  خواهی و مبارزه برای آزادی سر می دهد در حالی که می توان نام آن را جز سیاه ترین فرقه های دیکتاتوری عالم گذاشت.

روایت از: مرضیه رئیس الساداتی

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا