اعضاء جداشده از فرقه رجوی

در راهروی شکنجه گاه، جسد پرویز احمدی را دیدم

در سال 73 من در زندان فرقه مجاهدین خلق بودم. این زندان در خیابان 400 واقع در لشکر مسلم سابق مستقر و بعد به مرکز 10 منتقل شد. سازمان زندانی ساخته بود که در این زندان سلول و اتاق های کوچک به ابعاد 2 در 3 وجود داشت که با یک راهرو به هم وصل و به شکنجه گاه منتهی میشد .

در آنجا یک اتاق شکنجه وجود داشت با ابزارهایی از قبیل دست و پا بند برای آویزان کردن، سطل هل بزرگ برای گذاشتن روی سر انسان، ابزار برای ناخن کشیدن و کابل هایی برای زدن و یا شلنگ آب . خود اتاق نیز نمور بود. اتاق دیگری هم بود که کاملا خیس بود  و این در حالی بود که نفرات زندانی را به مدت طولانی بیدار نگه می داشتند تا از لحاظ جسمی و روحی شکسته شده و سپس برای بازجویی آماده شوند.

اردشیر درویشی

ریل بردن نفرات به اتاق شکنجه بدین صورت بود که چشم بند زده میشد و به اتاق شکنجه برده می شدند و اتاق شکنجه تاریک و گاها تختی در آنجا بود. پس از بستن نفرات با زدن کابل به پشت و کف پا مبادرت به شروع شکنجه می کردند. در چند شب که مرا به اتاق شکنجه میبردند نفراتی دیگر هم بعد از من به آنجا می آوردند که صدای ناله های آنان شنیده می شد. در یکی از این موارد برای بازجویی مرا بردند که بعد از کتک کاری، ناخن دست چپ من شکسته و درد می کشیدم و از فشار درد چند مرتبه از هوش رفتم و این بازجویی چندین روز طول کشید .

یک بار که برای بازخواست به اتاق شکنجه در راهرو برده شده بودم، فضا شلوغ به نظر می رسید. در این فرصت سعی کردم با ابرو و صورت خود چشم بند را اندکی جابجا کنم. در آن زمان سید السادات دربندی گفت زود این جنازه را ببرید. سیروس جنت به اتفاق یک نفر دیگر آنجا بود که گفت چی شده ؟ وی جواب داد پرویز احمدی مرد. سریع او را به بیرون منتقل کردند و مرا آن شب به سلول برگرداندند. یادم هست که عادل رئیس زندان بود که گفت این را من به مریم اطلاع میدهم و فعلا کسی را بازجویی نکنید .

اردشیر درویشی

یک دیدگاه

  1. ای کاش این منافقین نامرد رابه من بدهند به روح برادرشهیدم قسم که حتی درعملیات والفجر هشت یک عراقی گفت اسیر کردم داخل سنگر وشب بود وپاش زخمی وازجیبش عکس خانوادگی را در آورد ودیگرکاری بهش نداشتم وگفت تو سنگر خودشان همه امکانات بود وپانسمانش کردم دیدم گفت این قوطی ها شیر هستند وبازکردم بهش دادم وخودم هم خوردم وخلاصه گفت صبح شددیدم بعضی از دوستان میگفتن بکشیمش خلاصه گفتم اسیر واین هم یک انسان است وخلاصه باهرزحمتی بود آوردمش پایین وحتی ثبت نام دوباره دادم پانسمان کردن پاش وخیال میکرد من نباشم میکشنش وازخداحافظی گرفتم دیدم به عربی حرف های زیادی میزد یکی از دوستان گفتند میدانید چه میگوید گفت نه گفتن میگه اگر تو نباشی میکشنم به دوستم گفتم بگو مااینطورنیستیم وثبت نام شدی حتی اگر یک حرفی به تو بزنه نمیگذارند وخیالش راحت. تا بار دیگر برادرم به ماموریت رفتن وتوسط همین منافقین کور دل نامرد فروخته شده بودند وبعداز پنج سال زیر شکنجه جنازه برادرم درسال 1370/2/24صدام نامرد تحویل ایران دادن وجنازه آثار شکنجه وگفتن که دربیمارستان تمام کرده. وتوسط همین منافقین لو رفته وبه شهادت رسید بود ای کاش روزی برسد که منافقین بدهند دست من تا به سزای اعمالشان برسانم شاید بگوید بخاطر برادرم نه بخدا قسم فقط به خاطر اینکه با صدام همکاری وهزاران جنایت کردن اگر حقوق بشر همه اعدام کنند حاضر ام همه آنها را تیرباران کنم بخصوص مریم مسعود کثیف وسران وبقه انشاءالله نابودن شدن مشتی پیر ایدز ی مانده‌اند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا