اعضاء جداشده از فرقه رجوی

هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت چهارم

خط ونشان کشیدن های تشکیلات برای من شروع شد

در قسمت سوم تا آنجا گفتم که من را از محل ورودی به پذیرش نفرستادند، به این بهانه که تو مورد امنیتی داری و باید به قسمت اطلاعات ارتش بروی تا برخی ابهامات روشن شود!

و اما ادامه داستان تلخ زندگی من . . .

این همه پلیس بازی ها، گویا برای این بود که مسئولین تشخیص داده بودند برخی سئوالات و انتقادات من می تواند منجر به درخواست جدایی من در آینده گردد و بهمین علت باید این تقابلات درونی من در نطفه خفه شود! عجب سازمان انقلابی و تراز مکتبی؟

طی سه روز و هر روز بیش از هفت ساعت مورد فشرده ترین و سنگین ترین بازجویی ها قرار گرفتم. در این بازجویی ها به من تفهیم شد که در صورت بازگشت و انصرافم از ارتش، تحویل زندان ابوغریب (لولو خورخوره مجاهدین) خواهم شد، چون غیرقانونی وارد عراق شده بودم – گویا موجودیت خودشان قانونی است !؟ – با توجه به اینکه وضعیت عراق آنموقع جنگی بود و ورود من هم غیرقانونی بود من بعنوان جاسوس شناخته می شدم و باید هشت سال هم در زندان ابوغریب می ماندم و بعد اگر زنده می ماندم با زندانیان عراقی که در ایران زندانی بودند، معاوضه شوم. تمام شک امنیتی که به من داشتند در این چند خط خلاصه می شد. یعنی همه بازیها کشک بود و من فقط به اطلاعات برده شده بودم تا تفهیم شوم که ابد الدهر باید در عراق و با مجاهدین بمانم و خروجی متصور نیست.

در بد مخمصه ای قرار گرفته بودم، تمام پیش بینی های من غلط از آب درآمده بود. من روز سوم بازجویی ها فهمیدم که باید با آنها انطباق و همسویی داشته باشم و در عراق ماندگار شوم، از طرفی ابوولید در زندان اطلاعات عراق و زندان اتباع خارجی به من توضیحات کامل داده بود که اتباع ایرانی که غیرقانونی وارد عراق شدند با چه مصائبی روبرو می شوند. توضیحات و اطلاعات ابوولید با تمام صحبت های بازجوهای پرونده من مطابقت داشت و معلوم بود که اگر ساز مخالف بزنم، سر و کارم با اسفل السافلین خواهد بود.

من اگر شروع به مخالفت با خط و خطوط سازمان می کردم ، مجاهدین من را دو سال در زندان های خودشان زندانی می کردند و بعد هم هشت سال زندان ابوغریب در انتظارم بود. بازجوهای پرونده موضع تهاجمی داشتند و تزهای مسخره خود را سوار برخی واقعیت ها می کردند که بیشتر باورپذیر باشد که من واقعا مورد شک امنیتی قرار گرفتم، آنها می گفتند: تو از مسیری وارد عراق شدی که قبلا چند تیم ما در آن مسیر کشته شدند و موفق به عبور نشدند، 5، 6 نفر آنجا کشته شدند، تو چگونه از آن مسیر زنده و سالم عبور کردی؟ اضافه می کردند تو در ایران و لب مرز توجیه شدی و برایت گذرگاه باز کردند تا عبور کنی! تو مسیرهای عبور را از قبل توجیه شدی و سپس از مرز عبور داده شدی! می گفتند تو وابسته به سپاه یا وزارت اطلاعات هستی و خانواده شهید هم هستی، همه چیز مشکوک است…

خودم و خدایم می دانستیم که من شانسی از میان مین های متعدد جنگی عبور کردم و بس. برای رفع این ابهام ساختگی آنها، حتی به آنها اعلام کردم در صورت ادامه بازجویی ها ترجیح می دهم دوباره به زندان بازگردم تا ایران! تا اینگونه نشان دهم که من وابسته به هیچ ارگانی نیستم.

فردای آنروز فهیمه اروانی با من جلسه مصاحبه دیگری برگزار کرد و آنها با موافقت اکثر نفرات حاضر در آن جلسه ساختگی ، قبول کردند که من وارد پذیرش شوم و ظهر همان روز من به قسمت پذیرش وارد شدم. در پذیرش در یگان هادی لاری سازماندهی شدم. تعدادی از بچه هایی را که قبلا دیده بودم نیز آنجا بودند و همگی خود را به سرنوشت نامعلوم و سیاه خود سپرده بودیم، دیگر از این به بعد همه چیز اجباراتی بود که ما را در آنجا نگه داشته بود، ما دیگر نیروی داوطلب نبودیم، اسارت ما به همین سادگی در فرقه ی ضدبشری رجوی شروع شد.

روزهای نامعلوم و بی آینده ما شروع شد، آموزشهای نظامی ابتدا با مشق نظام جمع و آموزشهای کلاشینکف و آموزشهای تشکیلاتی شروع شد، بعد از مدت زمان کوتاهی آموزشهای انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین هم شروع شد و ما باید کاملا تن به اجبارات بنده ساز رجوی می دادیم.

طی این مدت کوتاه تقریبا فضای تشکیلات اجباری مجاهدین برایم واضح شده بود و همین بس باید بگویم که دلم به حال نیروهای قدیمی که اینهمه سال به اسم مبارزه ، در این حصارهای تشکیلاتی محصور بودند می سوخت. من هم چاره نداشتم و سعی می کردم با صحبت های دوستانه و نزدیک با سایر اسیران خودم را مشغول کنم، اما در سازمان به این دوستی ها “محفل” می گفتند و ما حق نداشتیم صحبت های دوستانه داشته باشیم، طولی نکشید که در همان پذیرش یک نشست عمومی برایم ترتیب دادند و بخاطر تنظیمات غیر تشکیلاتی و مشخصا محفل های سیاسی که داشتم ، بقیه بچه ها و جمع را علیه من شوراندند، در همان نشست مرا “عنصر محفلی شدید” نامیدند و اخطار دادند اگر این مسئله تکرار شود، مسیر دیگری با من طی خواهد شد…

ادامه دارد . . .

جواد اسدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا