خاطرات من و مجید

این روزها که سازمان مجاهدین خلق مدافع حقوق زنان و آزادی و دمکراسی شده و علیه حجاب اجباری حرف میزند، خالی از لطف نیست که خاطره ای برای شما تعریف کنم، خاطره ای از سال های نه چندان دور که در سازمان مجاهدین خلق و در تشکیلات آن، خواندن یک روزنامه عربی هم جرم بود، نگاه کردن به تلویزیون های خارجی یا سایت ها و خبرگزاری ها ممنوع بود. غیر از خبرگزاری های خاص و سانسور شده خودشان دیدن سایر تلویزیون ها و سایت ها گناه بزرگی تلقی می شد و فردی که از این مرز سرخ ها عبور میکرد تحت مواخذه سنگین قرار میگرفت. به عبارتی مثلا اگر یکی از نفرات تشکیلات رجوی یک مجله عربی را از یک شهروند عراقی میگرفت یا به تلویزیون و سایت های خارجی نگاه کرده و سَرَک میکشید به اشد مجازات محکوم می شد.

علی بیگلری
علی بیگلری، اسیر ایرانی رهاشده از اردوگاه اشرف

خاطره ای برایتان عرض کنم، “مجید روحی” مدتی بود که به یگان ما آمده بود. پسر خیلی خوبی بود، میگفت که اصلا برای پیوستن به سازمان مجاهدین خلق نیامده بود بلکه قصدش رفتن به اروپا بود که سازمان مانند خیلی از جوان های دیگر او را فریب داده و به داخل عراق کشانده بود. ما تعدادی بودیم که دوستان و هم محفلی های خوبی با هم بودیم، من و مجید روحی و اصغر خیراندیش و رئوف فرامرزی، محمد اردلان، یحیی مرادپور و بهروز سلطانی و حسین نعمت اللهی و ….. !

مجید تازه به جمع ما پیوسته بود، کسی نبود که زیر بار تشکیلات رجوی برود، برای همین هم بیشتر اوقات او را برای کار با من یا اصغر خیراندیش و بچه های دیگر میفرستادند و ما هم طبق معمول کارمان محفل زدن و انجام کارهای خودمان بود. حال کار کردن نداشتیم، عمدتا کارمان ماستمالی کردن کارها بود، حوصله تن دادن به بیگاری های تشکیلاتی و کارهای فرمالیستی مجاهدین خلق را نداشتیم.

مدتی بود که اصغر خیراندیش به مشکل خورده بود و زیر نظر بود تا اینکه من اتفاقی از یکی از شهروندان و کارگران عراقی که به قرارگاه اشرف برای کارهای مختلف مثل بنایی و کارگری و غیره می آمدند مجله ای گرفتم که چند تصویر زنان بدون حجاب داخل آن بود.

آن مجله را نشان اصغر دادم که اصغر هم مجله را برداشت و داخل کمد خودش گذاشت. اصغر و مجید با هم کار میکردند و اصطلاحاً تن واحد بودند. اطلاعات داشتن این مجله همچون فعالیت های هسته ای به بیرون درز کرد و مسئولین، اصغر را احضار کرده و مورد سوال و جواب قرار دادند. اصغر هم پای مجید را به میان کشید و مجید هم نام من را به آنها نمی گفت که این مجله را از چه کسی بدست آورده است. چون دیدم اصغر زیر تیغ هست رفتم نزد مسئولین و خودم مسئولیت تهیه آنرا بعهده گرفتم تا فشار از روی آنان برداشته شود.

مجید نیز به خاطر این مجله بشدت زیر فشار از طرف مسئولش بود. مسئول مجید روحی در تشکیلات فردی بود به نام “اسدالله اکبری” که دل خوشی از مجید نداشت و مدام او را اذیت میکرد. بهمراه اکبری برخی دیگر از افراد تشکیلات رجوی بودند که از مجید ناراحت بودند، همچون حمید خیری و مجتبی کریم و نادر رشیدی که مدام با مجید درگیر بوده و او را به نشست های موسوم به “دیگ” می کشاندند. در کل هیچکدام چشم دیدن مجید را نداشتند. مجید را برای مواخذه بیشتر به نزد مسئول بالاتر می بردند.
نشست های بالاتر عمدتا با زنی بود به نام “زهره قائمی”. این زن که فرمانده قرارگاه محسوب می شد از مجید حسابرسی میکرد. این همان زنی است که فرمانده عملیات تروریستی بود که شهید صیاد شیرازی را ترور کرد. طبعا با ورود فرمانده بالاتر داستان حساس تر می شد.

ما چند نفر واقعا دوست بودیم و نگران همدیگر. در یک سازمان دهی که شد ما را از همدیگر جدا کرده و به مقرهای جداگانه فرستادند، چون نمی خواستند که ما با هم باشیم. بعدها مجید را در یک نشست جمعی دیدم، با هم مدتی صحبت کردیم و متوجه شدم که چه بلاهایی سرش آورده بودند، البته خیلی طول نکشید که من هم در تشکیلات قربانی شدم و زندان و شکنجه و صحنه سازی و محکومیت های طویل المدت و انفرادی برای من اِعمال کردند. تشکیلات جهنمی سازمان ذره ذره جسم و جان ما را نابود میکرد و جوانی ما در حال نابود شدن و تباهی بود.

جالب است حالا سازمان و تشکیلات جهنمی مجاهدین خلق مدافع زن زندگی آزادی شده است، اصلا زندگی و خانواده در سازمان نه تنها جایی ندارد بلکه جرم است و روابط خانوادگی و عاطفی جرمی نابخشودنی محسوب میگردد.

بحث حجاب اجباری و سرکوب زن ها که بماند، هیچ زنی در سازمان جرات در آوردن روسری را ندارد و حتی اگر کسی تصویر یک زن بدون حجاب و بدون روسری را وارد تشکیلات کند بشدت مواخذه می شود.

من نمیدانم واقعا مسئولین و خبرگزاری های وابسته به سازمان مجاهدین خلق چطور خجالت نمی کشند و خود را مدافع آزادی و حقوق زنان و زندگی و خانواده معرفی میکنند؟ در حالیکه نه تنها برای ما جداشدگان بلکه تقریبا برای همه مردم ایران واضح است که این تشکیلات مخوف بزرگترین ناقض حقوق زنان و آزادی در جهان معاصر می باشد. هر کس که کوچکترین آشنایی با این سازمان داشته باشد بطور واضح و ملموس می تواند ضدیت این سازمان با زن و زندگی و آزادی را حس کند.

علی بیگلری

منبع

یک دیدگاه

  1. سلام اقای بیگلری
    من هم سن شماهستم.وسالهای۶۶و۶۷جبهه بودم.بصورت بسیجی وجنگ درسال۶۷خیلی پیچیده شده بودچون درتیرومرداد۶۷مناطقی که باسختی تصرف شده بودندازدست رفت.به گونه ای شده بودکه می گفتندفلان یگان به علت نداشتن مهمات واذوقه و… نتوانسته جلوتک دشمن مقاومت کندوبعدازشهادت چندنفربقیه تسلیم شده اند.
    من خودم بادوستانم تصمیم گرفتیم که تسلیم نشویم.وتااخرین فشنگ واخرین نفس واخرین قطره خون بجنگیم.
    وحالا بعداز۳دهه همچنان به این تصمیم افتخارمی کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا