دنیا همیشه یه جور نمی مونه

اصغر فرزین

 

به: برادر عزیزم یداله زارعی و برادر گرامی ام قاسم جباری

 

 

بازهم مجدداً مجبور به نوشتن شدم. ولی خب من از دست اندر کاران سایت برای چاپ مطالبم تشکر میکنم زیرا لااقل در اینجا کسی نمیتواند صدای مرا در حلقوم خفه کند و میتوانم حرفم را بزنم.

 

بسیار خوشحال شدم از اینکه مجدداً دوتن از برادران عزیزم برای پاسخگویی به من مورد استفاده قرارگرفته اند. حالا اگر خودشان این مطالب را نوشته اند بماند اما دستور فارسی و انشاء جملات مانند قبلی هاست. معلوم است اینجانب بدجوری آب را به لانه موچه ریخته ام که چنین مجبور به واکنش شده اند! اما اینهم خوب است.

 

عرضم به حضورتان من زمانی که برگشتم اصلاً بدنبال این حرفها نبودم زیاد هم خوشم نمیآمد. زیرا پس از خیانت های بسیار سالیان و زخم خنجر از پشت که شما به من زده بودید مرا آزار میداد. (منظورم سازمان و رهبری خائن آن است). اما چه میشود کرد. پس از چند روز اولیه از طرف خانواده ها تلفن و تلفن شروع شد که «آقا تو را به خدا شما که آمدید بچه ما را دیده اید یا خیر. اگر اطلاعی دارید به ما بدهید. ما 10 سال، 15 سال، 20 سال است از آنها بی خبریم.» خب به نظر شما من بایست چه کار میکردم. در مقابل چشمان کور شده مادران و دل شکسته آنها که از فراق فرزندشان ایجاد شده بود و هیچ خبری در طی این سالها نبود چه باید میکردم. من به عنوان کسی که حالا به هر دلیل برگشته بودم با این موضوع هم آشنایی نداشتم گیر افتاده بودم. اگر شما جای من میبودید چه میکردید. آیا مسئولیت انسانی هر فرد نیست که خبر سلامتی فرزندی را به مادرش بدهد؟ شما نانجیب ها که برایتان فرقی ندارد و اصلاً فاقد احساس و مروت هستید و نمیدانید که مادر هشتاد و چند ساله قاسم جباری همان مادر است و فرزندش نیز همان فرزند. اما متأسفانه سازمان مجاهدین با اینهمه سابقه مبارزاتی این را نمیفهمد و شاید نمیخواهد بفهمد. حالا نمیدانم چه ریگی در کفش دارد. چرا که وقتی اشک چشمان مادر قاسم را دیدم و از من پرسید آیا قاسم من زنده است. گفتم بله و بالاخره یک روز میآید. نمیدانید که اشک از چشمان او جاری شد و اینجانب چه حال و روزگاری پیدا کردم. شاید هفته ها از این برخورد متأثر بودم. راستی چرا سازمانی که خود را انقلابی میداند اینهمه از رابطه خانوادگی و عاطفی میترسد؟ اگر قاسم جباری و یداله و ناصر و مرتضی و مجید سجادی و باقر و الخاص و بقیه همه و همه افرادی هستند که تا بن استخوان به سازمان و رهبری آن اعتقاد دارند، پس ایجاد ارتباط با خانواده شان چه خللی در اراده آنها بوجود خواهد آورد؟ پس سازمان! تو از چه میترسی؟ که سالهاست حسرت یک خبر را هم به دل خانواده اینها گذاشتی؟

 

اگر فردی نسبت به خانواده خود که کوچکترین جزء یک اجتماع است احساسی ندارد پس چطور نسبت به خلق قهرمان ایران احساس نزدیکی میکند و برای او کاری را میخواهد از پیش ببرد؟

 

آقای قاسم، برادر یداله و ناصر و مهدی هاشمی و الخاص کوه پیما و باقر مفرد و بقیه و بقیه دوستان عزیزم، شما در طی مبارزه خود چه کاری برای خلق محرومتان کرده اید؟ بیائید آمار بدهید. یک کارگر در ساخت خانه، مدرسه، حمام و… در اجتماع مشارکت دارد. میتواند حتی این کار را فی سبیل الله انجام بدهد و اجرش را هم ببرد. یک دکتر میتواند به معالجه بیماران به طور مجانی اقدام کند. شما بیائید راندمان بدهید. بفرما این خلق و اینهم شما. چرا اینهمه زمان را صرف انتقامی کرده اید که خود شما اصلاً نمیدانید چرا و برای چه؟ مگر دشمن استثمار و فقر نیست پس برای این قشر از مردم چه کرده اید؟ شما میگوئید میخواهید یک حکومت را عوض کنید که بعد جامعه قسط را ایجاد کنید! خب با قتل، جنگ و… میخواهید این کار را کنید؟ چه کسی این حکم را به شما داده؟ شما به جای انتقام و جنگ و درگیری با این و آن چرا سطح خودتان را بالا نمیکشید؟ این سازمان با اینهمه پولهای کلان از دادن پشتیبانی به 4000 نفر در قرارگاه اشرف مانده است؟ چطور میخواهد با این سیاست گدا بازیش به 70 میلیون مردم برسد؟ چطور میخواهد سرمایه ها را تقسیم کند؟ چه سیاستی را دراشرف پیاده کرده و به ما نشان داده که میخواهد آنرا برای ایران به ارمغان بیاورد؟ شما دیده اید؟ ما که 18 سال آنجا بودیم ندیدیم. جز جنگ و افراد را به جان یکدیگر انداختن و حرف از انتقام و خون و… هیچ ندیدیم.

 

ما در عصری زندگی میکنیم که همه به خوبی مفهوم جنگ و تروریسم را میدانیم و همه آنرا محکوم میکنیم. پس اگر طبق همان مفادی که خودتان با آقای ژنرال میلر موافقتنامه علیه تروریسم را به امضا رسانده اید، پایبند نیستید پس لااقل بگذارید اندکی دراین آرامش کنونی خانواده های داغدار و دل سوخته با افراد خانواده خود مکاتبه و تماس تلفنی داشته باشند. مگر چه میشود؟

 

من از نامه های قاسم و یداله و بقیه تنها استفاده ای که میتوانم بکنم این است که عکس انها را برداشته و بزرگ کنم و به خانواده شان بدهم تا لااقل حرف مرا قبول کنند که قاسم و یداله و بقیه زنده هستند!

 

ای لعنت بر رهبری خائن. ببینید چه به روز خانواده ها آورده. اصلاً این خانواده ها برایشان آرزو شده که بدانند کدام از این بچه ها زنده هستند؟ آخر چرا؟ به چه دلیل؟ آیا همین محدودیت ها را رهبری خائن و فرصت طلب سازمان دارد؟ آیا اینقدر برایش ضابطه و محدودیت ایجاد شده؟ پس هرچه خفقان و بدبختی است برای اشرف نشینان و هرچه خوشبختی است و مهمانی برای پاریس نشینان. تا حالا این خرجهای شبهای پاریس چه میزانی از مبارزه ضد رژیم را برای سازمان پیش برده؟ و چه مقدار صرف خوشگذارانی حضرات شده است. مگر به یک آدم چندبار اجازه زندگی را میدهند. فوقش 80 سال 90 سال یا حداکثر 100 سال و به بعضی ها مثل میلیشیاهای سال 60 ؛ 16 یا 17 سال. خب این سالها صرف چه میشود؟ و در واقع چگونه گذرانده میشود؟ اگر رهبری و مریم رجوی نیز از این قانون پیروی میکنند چرا در این محدوده زمانی عمرشان بهترین ها را برای خودشان میخواهند و فقط صبر و انتظار و بدبختی و فلاکت را برای بچه های سازمان؟

 

پس دوستان و برادران عزیز بیائید لااقل کمی منطقی باشید و شعار و دعوا را کنار گذاشته و فکر کنید و جواب دهید. البته اگر خودتان مقالات را مینویسید. چون من هنوز شک دارم که مقاله های مرا کامل دیده باشید و خودتان پاسخ داده باشید، پاسخی آزادانه. خب حالا قرعه به نام من خورده که به ایران بیایم و پیام را به خانواده ها بدهم. من در اینجا فقط کار خیر انجام میدهم. چون اینهم یک مجاهدت است، رساندن پیام فردی اسیر به خانواده. حالا هرچند ناسزاها و دشنام ها نثار او بشود. من از شما خداحافظی میکنم.

 

خدا نگهدار. اصغر فرزین. بوشهر کنار سواحل گرم خلیج فارس. تیرماه 86

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن