تاملی بر خاطرات خانم مرضیه قرصی – قسمت پنجم

زنان قرارگاه اشرف در معرض خشونتزنان قرارگاه اشرف در معرض خشونت سیستماتیک

سال 76 – ارتش آزادیبخش ملی

پروانه شهابی فرمانده ما در محور 3 زنی خسته کننده بود او مرتب نق می زد، خاطره خوبی ازاو ندارم چون به عواطف زنانه ما توجهی نداشت و همه هم و غمش اهداف سازمان بود. افراد در دسته های متعدد سازماندهی شدند. فریبا فروغی همچنان مسئولیت فرماندهی دسته ما را بر عهده داشت. بعدا اکرم میرباقری و مرا به طور جداگانه سازماندهی کردند، از نظر سازمان متناقض بودم چرا که تمام مدت به سعید فکر می کردم و ذهنم همیشه درگیر بود. مسئولین به این خاطر سعی داشتند گاه و بیگاه به اصطلاح خودشان به من روحیه بدهند و اینگونه به من تلقین می کردند که به زودی رژیم ایران سرنگون خواهد شد و ما به ایران خواهیم رفت. حتی یکی از روزها معصومه پیرهادی مرا به اتاقش احضار کرد و گفت: " بهترین موقع به ارتش آمدی زیرا بزودی به ایران می رویم و رژیم ایران را سرنگون می کنیم. " معصومه گفت: زودتر آموزش ها را ببین که بزودی عازم ایران خواهیم شد. او چنان ماهرانه موضوع سرنگونی را تلقین کرد که من باورم شد طی روزهای آینده رژیم ایران را از بین خواهیم برد و من پسرم سعید را در آغوش خواهم گرفت.

در واقع مسئولین اشرف دچار توهم و تخیلات عجیب و غریبی شده بودند و خیلی ساده لوحانه به مسائل نگاه می کردند.

روزی طی یک نشستی در ارتش (مخصوص برادران) که نوار آن را به ما خانم ها در مقر نشان دادند مهوش سپهری (با نام مستعار نسرین) خطاب به مردان می گفت: " مرضیه خیلی زودتر از آرام طلاق نامه را امضاء کرد و خیلی زود وارد انقلاب شد و انقلاب کرد ولی آرام دیرتر از او طلاق نامه را امضاء کرد و مرضیه خیلی از آرام جلو افتاد " آنها به این طریق سعی می کردند به دروغ به همه افراد مقر ما و نیروهای تشکیلاتی القاء کنند، من در تشکیلات و مناسبات آنها حل شده ام در حالی که مسئولین قرارگاه اشرف به خوبی از وابستگی های عاطفی ام نسبت به خانواده و به خصوص پسرم در ایران واقف بودند و می دانستند منتهای آرزوی من، این است تا خانواده ام را از تلاشی و دربدری نجات دهم و از اشرف خارج شوم.

در یکی از روزها مریم رجوی به سالن غذاخوری مرکز ما آمد در آنجا مهوش سپهری در مورد من با او صحبت کرد و مرا به او نشان داد و گفت: مرضیه همان کسی است که از فرزند و همسرش در راه آرمان مجاهدین گذشت و فداکاری بسیار نمود. و خیلی زودتر از آرام گفتاری وارد انقلاب شد و زودتر پرواز کرد. مریم در حالی که به من خیره شده بود به سویم آمد و با بکاربردن جملاتی سعی کرد هندوانه زیر بغل من بگذارد و تشویقم کرد با مجاهدین بیش از پیش چفت شوم. مریم به خوبی آگاه بود، من در آن لحظه کاملا متناقض بودم او با توجه به رندی خاصی که داشت از میمیک و طرز نگاه غم انگیزم فهمیده بود، در چه حال و روزی هستم، زیرا حالات روحی من در چهره و نگاهم هویدا و آشکار بود. مریم براحتی می توانست حدس بزند که مصداق عینی سخنان مهوش نیستم و مهوش فریبکارانه مرا آگراندیسمان می کند و مسائلی را که در رابطه با من شرح می دهد، واقعیتی ندارد. در حین تعریف و تمجیدهای الکی مهوش به طور غیر ارادی لبخند تمسخر آمیزی بر لبانم نقش بست که حاکی از درون پر غوغایم بود، احساسات غیر قابل وصفی که تصورش نیز درد آور است. عین اینکه در بن بست غیر قابل برگشتی گیر کرده باشم. اطمینان دارم حالات روانی و فیزیکی ام برای مریم گویای همه خیمه شب بازیهایی بود که مهوش در باره ی من براه انداخته بود. اما در آن دقایق مریم نیز با بی تفاوتی عجیبی خود را به حماقت محض زد گوئی او از احساسات زنانه چیزی در چنته نداشت و یا همسر بیمارش در طی این سالهای طولانی همه فردیت، حس و عواطف مادرانه و زنانه مریم را نیست و نابود کرده است. در آن لحظات غم انگیز و سختی که من بسر می بردم چطور ممکن است مریم متوجه هاله غمی که بر چهره ام سایه افکنده بود، نگردد. حالات روحی من و چالش های درونی ام مشهود و آشکار بود اما متاسفانه مریم خود را به نادانی زده بود او مدام به من خیره می شد و دستش را بر سروصورتم می کشید. نوازش مریم چه سودی برایم داشت؟ این سوالاتی بود که مدام در آن لحظات سخت و مایوس آور از خودم می پرسیدم؟ به جای نوازشی که مریم کرد اگر کمی بر حالات روحی من که در صورت و نگاههای مضطرب ام موج میزد، تاملی از روی حس مسئولیت انسانی و عواطف لطیف زنانه می کرد آن وقت شاید طوفان درونم را متوجه می شد و شاید به خود می آمد و با من و امثال من چون ابزارهای مکانیکی و یا یک شئ تاریخ مصرف دار مراوده و رفتار نمی کرد. انگار یک نمایشنامه مضحکی اجرا می شد که کارگردان آن مهوش سپهری و مریم بازیگر نقش اول آن بود و من تنهای وامانده در آن برزخ وحشتناک، سیاهی لشگری بیش برای این از ما بهتران نبودم که به وسیله آنان به بازی کثیفی گرفته شده بودم.

بازی که در آن احساس مادرانه من نه تنها درک نمی گردید بلکه آگاهانه لگدمال می شد همینطور عواطف و احساساتم نسبت به همسرم و خواسته قلبی ام در رهایی از اسارتگاه اشرف به هیچ شمرده شد.در همین سالن غذاخوری و خیمه شب بازی مضحکی که براه انداخته بودند مسعود نیز آمد و مراسمی بر پا شد و مسعود با ادا و اطوار خاصی گردنبند مریم را به زنان حاضر در آنجا اهدا می کرد، موقعی که نوبت من شد و روی سن رفتم مریم به مسعود توضیح داد مرضیه همان کسی است که انقلاب کرده و در مسیر انقلاب به اصطلاح فداکاری بسیار نموده است پس از پایان صحبت های مریم، مسعود به طرف من آمد، لحظاتی به من خیره شد من ناخود آگاه سرم را پایین انداختم این رفتار مسعود برایم خیلی عجیب بود، نگاه خاص او برای من، همسر و فرزند بیگناهم سرنوشت شومی را تدارک دید که طراحان آن جز مسعود و مریم نبودند.

تنظیم از آرش رضایی

مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.