مجاهدین خانه ام را گرفتند و خانواده ام را متلاشی کردند

بعد از انقلاب به تشکیلات مجاهدین پیوستم. از آنجا که در شهرستانهای کوچک هواداران یک سازمان خیلی زود شناخته می شدند من هم پس از فاز مسلحانه 30 خرداد، به دلیل فعالیت در شهرستان خودمان (بهبهان) دستگیر شدم و به مدت هفت سال در زندان بودم. واقعیت این است که من ورود مجاهدین به فاز نظامی را چندان هضم نکرده بودم ولی قلبا" نسبت به مجاهدین به عنوان یک سازمان صادق و انقلابی نگاه می کردم. بعد از آزادی، تصمیم گرفتم مثل سایر مردم به دنبال یک زندگی عادی بروم. همسرم (عطا موذن) مثل خودم از هواداران قدیمی سازمان مجاهدین و مدت پنج سال در زندان بود. صاحب دو دختر شدیم و غیر از نوعی تمایل قلبی و احساس علاقمندی به مجاهدین عملا" هیچ فعالیتی نداشتیم. همسرم با تمام توان برای سامان دادن به زندگی من و بچه هایمان تلاش می کرد و بلحاظ امکانات زندگی هیچ کمبودی نداشتیم. زندگی مان به خوبی و خوشی ادامه داشت تا اینکه در سال 1385 همسرم یکدستگاه ماهواره خریداری کرد.

 

ابتدا قصدمان از خرید ماهواره نوعی سرگرمی و تفنن مثل همه مردم بود، اما « عطا » به مرور زمان شروع کرد به تماشای «‌ سیمای مجاهد »‌ و با سابقه یی که داشتیم شوهرم تماشای شبکه مجاهدین را در اولویت قرار داد و خیلی تحت تاثیر برنامه های مجاهدین واقع شده بود. مدتی که گذشت اقدام به تماس تلفنی با سازمان (از طریق شماره تلفن های سرپل)‌ نمود. سازمان هم به روال معمولش،‌ نگذاشت طعمه یی که با پای خودش به سمت تور آمده بود هدر برود. به همین سبب، سازمان ابتدا از شوهرم خواست در شهر خودمان کار تبلیغاتی نظیر شعار نویسی انجام بدهد. شوهرم پذیرفت و شروع کرد به کار تبلیغاتی و مطابق دستوراتی که تلفنی به او داده می شد کار میکرد. سپس سازمان از شوهرم خواست تا از کارهای تبلیغی که انجام داده است عکس و فیلم تهیه و ارسال نماید. اینجا بود که شوهرم مرا هم به کمک طلبید. او برای تهیه عکس یا فیلم ناچار بود از ملاء‌ خانوادگی استفاده کند و به من گفت باید همراه او برای گرفتن عکس و فیلم بروم. ابتدا من مخالفت کردم و به شوهرم گفتم می ترسم زندگی آرام و خوبمان دچار مشکلاتی بشود اما به خاطر اینکه دلم نمی آمد عطا را تنها بگذارم همراهش می رفتم. من و او داخل ماشین می نشستیم،‌من مراقب اطراف می شدم تا او کار عکسبرداری را انجام بدهد. مدتی به این منوال گذشت تا اینکه سازمان شروع کرد به وسوسه کردن شوهرم برای رفتن به عراق و پیوستن به سازمان. شوهرم کسی نبود که توانایی دوری از بچه هایش را داشته باشد ولی بالاخره وسوسه های سازمان اثر کرد و شوهرم از من خواست تا سفری به عراق برویم. اما نیت شوهرم این نبود که زندگی و دو دختر کوچکمان را رها کند بلکه می خواست با سفر به عراق از نزدیک مناسبات حاکم بر تشکیلات را تماشا کند چون پس از آنهمه سال زندان و دوری از سازمان می خواست شرایط فعلی مجاهدین را هم ببیند. به همین جهت شوهرم به من گفت می رویم عراق ولی برای ملاقات با برادران من (برادرانم محمد و صاحب در قرارگاه اشرف بودند و شوهرم خیلی دوست داشت برادران همسرش را ملاقات نماید). من خیلی مخالفت کردم اما شوهرم گفت فقط برای دو یا سه روز می رویم و بر می گردیم. با شناختی که از شوهرم داشتم و بویژه با توجه به عشقی که نسبت به زندگی و دو دخترش داشت من اطمینان داشتم شوهرم فقط به قصد ملاقات می رود و هرگز آنجا نمی ماند. قرار شد از طریق مرز و با هدایت خود سازمان به عراق برویم. از آنجا که نمی توانستیم (و صلاح نبود) خانواده خودم یا خانواده همسرم را در جریان موضوع قرار بدهیم ناچارا" دو دختر 9 ساله و 13 ساله مان را تنها و بی سرپرست در منزل گذاشتیم. به اندازه یک هفته لوازم ضروری و خوراکی های مورد نیاز بچه ها را در اختیارشان نهادیم تا مجبور نشوند به خارج از خانه بروند. درب حیاط را هم قفل کردیم و به نیت سفری حداکثر دو سه روزه به طرف عراق حرکت کردیم. میدانستیم اگر موضوع را به اطلاع خانواده شوهرم یا خانواده خودم برسانیم یقینا" مانع ما می شوند چون خانواده های ما همانند خیلی از دیگران نسبت به عملکرد مجاهدین در سالیان اخیر دیدگاه موافق و مساعدی نداشتند، خاصه در مورد رفتن مجاهدین به عراق و همکاریشان با رژیم صدام، نسبت به مجاهدین نظر خوبی نداشتند. پس صلاح را در این دیدیم که بچه ها را تنها بگذاریم و روانه مرز شویم. همانطور که سازمان هدایت کرد ما هم از طریق مرز مریوان به عراق رفتیم و بدون هیچ مشکلی به قرارگاه اشرف رسیدیم.

 

«‌ روز اول »‌ که به قرارگاه اشرف رسیدیم از جانب مجاهدین مورد استقبال قرار گرفتیم و حسابی ذوق زده شده بودیم. بخصوص اینکه برخی دوستان قدیمی مان را هم در روز اول ملاقات کردیم. مسئولین قرارگاه اشرف در روز اول چنان وقت ما را پر کرده بودند که فرصت هیچ کاری را نداشتیم. آنها از شوهرم جدا نمی شدند و بیشتر روی او وقت گذاشته بودند.

 

اما «‌ روز دوم » ؛

 

در روز دوم مثل بادکنکی که یکباره بادش را خالی کنند، هر چه ابهام کهنه و نو و سوالات انباشته در ذهنم بود همه فوران نمود و شروع کردم به سوال کردن. مجاهدین با پاسخ هایی که هرگز مرا مجاب نکرد شروع به توجیهات واهی نمودند. در روز دوم دلم هوای بچه هایم را کرد و در حالی که چند تن از فرماندهان قرارگاه همیشه پا به پای ما بودند، به شوهرم گفتم: فردا باید برگردیم. این جمله را که گفتم در کمال ناباوری یکی از مسئولین مجاهدین که کنار شوهرم بود با لحن قاطع و سردش و در حالی که لبخندی تمسخر آمیز برلب داشت خطاب به من گفت: «‌ نگو فردا می رویم!‌ بگو فردا می روم! »

 

این جمله مثل پتکی بر مغز جان من فرود آمد. هم مفهوم حرفش را دریافته بودم هم اینکه نتوانستم معنای واقعی این حرف را درک نمایم. نگاهی به شوهرم کردم و سپس به آن فرد گفتم: منظور شما چیست؟. او در جواب گفت: شما اگر قصد بازگشت به ایران را دارید حرفی دیگر است ولی شوهرتان پیش ما می ماند، چون او به سازمان تعلق دارد و دیگر از آن شما نیست!. با این حرفها دنیا پیش چشمانم تیره شد، احساس کردم در تور آنها افتاده ایم، خواستم با شوهرم تنهایی و خصوصی حرف بزنم ولی اجازه ندادند. اصلا" از کنار ما دور نمی شدند و نمی گذاشتند فرصت و موقعیتی برای فکر کردن گیر شوهرم بیفتد. به شوهرم گفتم: اینها چه می گویند؟ من بدون تو بر نمی گردم، دختران مان منتظر تو هستند و اگر دختر کوچکمان ترا نبیند دیوانه می شود.

 

شوهرم مثل آدمی که به گیجگاهش زده باشند گیج و منگ شده بود. کاملا" روشن بود که در تنهایی او را تحت شستشوی مغزی واقع داده بودند اما با وجودی که شوهرم صراحتا" با آنها مخالفت نمی کرد، با نگاهش به من تفهیم می کرد که باید برای نجات هر دو نفرمان کاری بکنم. با شناختی که از روحیات شوهرم داشتم فهمیدم او می ترسد که در صورت مخالفت با سازمان به بریدگی از مبارزه و خیانت متهم شود. وقتی شروع به گریه زاری نمودم شوهرم راهکاری بنظرش رسید و به مجاهدین گفت: اگر به ایران برویم آنجا می توانیم بهتر برای سازمان کار کنیم. حتی کمک مالی هم می توانیم به شما بکنیم. وقتی صحبت از کمک مالی به میان آمد یکی از فرماندهان مجاهدین به شوهرم گفت: مثلا" چقدر کمک می کنی؟ شوهرم احساس کرد روزنه نجاتی یافته است و جواب داد: می توانم منزلم را بفروشم و پولش را برای سازمان بفرستم. این حرف شوهرم صرفا" یک معامله یی بود که می خواست برای نجات هر دو نفرمان انجام بدهد. اما مجاهدین با برنامه ریزی روی همین حرف ما را از زندگی ساقط کردند. روز اول که به قرارگاه رسیده بودیم هر کس که ما دلمان می خواست سازمان به ملاقات ما می آورد. اما واقعیت این بود که سازمان با این ترفند می خواست ما را تحت تاثیر بیشتری قرار بدهد. ولی حالا که بحث رفتن به میان آمده بود هیچکدام از آشنایان را در نزدیکی مان نمی دیدیم. سازمان می دانست که احتمالا" برای برگشتن به آنها متوسل می شویم و یا ممکن است شوهرم آنها را واسطه قرار بدهد، به همین سبب آنها را از روز دوم دیگر ندیدیم. آنقدر گریه و التماس کردم که شوهرم قسم خورد (برای من) و اطمینان داد هرگز بچه هایش را تنها نمی گذارد. شوهرم به من گفت تو برگرد ایران که بچه ها تنها نباشند تا من هم به زودی پیش شما برگردم. مجاهدین برای چندمین مرتبه همان پیشنهاد شوهرم مبنی بر فروختن منزل مان را پیش کشیدند و گفتند: همرزمان شما در اینجا از گرسنگی و فقر مالی در مضیقه اند آن وقت شما چسبیده اید به زندگی خودتان، به آنها گفتم: من و شوهرم سهم خودمان را داده ایم، ما هر کدام هفت و پنج سال زندان متحمل شده ایم و خداوند هم از هر انسانی به اندازه وسع و توانش تکلیف می طلبد. اما این حرفها به گوش مجاهدین نمی رفت. گریه های من هم تاثیری نداشت. فقط تصورم این بود که شوهرم با دلبستگی و عواطفی که نسبت به بچه هایش دارد به زودی پیش ما بر می گردد. مجاهدین وقتی دیدند ممکن است شوهرم تحت تاثیر من قرار بگیرد به این بهانه که باید امروز به سمت ایران حرکت کنی مرا از او جدا کردند. در آخرین لحظات باز هم شوهرم با نگاه و حرفهای سر بسته اش به من فهماند که بزودی راهی ایران می شود و ما را تنها نمی گذارد. مجاهدین به من گفتند چون فرد راهنمای تو امروز عازم مرز ایران است باید سریعا" راهی شوی و « راهنما »‌ (قاچاقچی) ترا تا سنندج می برد. در پایان یک ایمیل از سازمان هم به من دادند که برای شوهرم نامه بدهم. وداعی تلخ با شوهرم کردم و در آخرین لحظات باز هم به من گفت: بهتر است تو زودتر برگردی ایران چون بچه ها تنها هستند. شوهرم می ترسید سازمان با برگشتن من هم مخالفت کند چون یکبار در حالی که من گریه می کردم و می گفتم بچه هایم منتظر پدرشان هستند، مجاهدین گفتند ؛ خود سازمان ترتیبی می دهد که بچه ها را به عراق یا یکی از پایگاههای سازمان در اروپا ببرد. شرایط سختی بود و بلحاظ روانی ما را در وضعیتی قرار داده بودند که ناگزیر بودیم به همین وضعیت راضی شویم. می ترسیدم با برگشتن خودم هم مخالفت کنند و ایندفعه بچه هایم را هم آواره کنند. در چنین شرایطی بود که از شوهرم جدا شدم و همراه یک قاچاقچی به طرف مرز حرکت کردیم.

 

قاچاقچی سازمان مرا تا سنندج رساند و از سنندج تا خوزستان را تنهایی برگشتم. وقتی به خانه رسیدم و بچه ها را دیدم داشتم دیوانه می شدم. بچه ها سراغ پدرشان را می گرفتند و من هیچ پاسخی نداشتم. دختر 9 ساله ام وقتی فهمید پدرش را به زودی نمی بیند مثل پلنگی زخمی نعره می کشید. از همان ابتدا شروع کردم به تماس گرفتن با سازمان و پیام دادن به شوهرم (از طریق همان ایمیلی که داشتم) اما هر چقدر بیشتر جویا می شدم کمتر نتیجه می گرفتم. به مدت یکماه و نیم تماس گرفتم و جوابی نشنیدم. بعد از یکماه و نیم یک عکس از شوهرم فرستادند (از طریق اینترنت) و آن عکس هم کاملا" معلوم بود که در جهت تکمیل نقشه مجاهدین فرستاده شده بود. نقشه مجاهدین رذیلانه ترین نقشه یی بود که از هیچ تشکیلات و از هیچ انسانی انتظارش نمی رفت. مجاهدین با توجه به همان پیشنهاد شوهرم که در حضور خودم (برای رها شدن از چنگ آنها) گفته بود حاضرم خانه را بفروشم و پولش را به شما بدهم، در تماس شان (به نقل از شوهرم) به من گفتند باید خانه را بفروشی و پولش را حواله کنی!. بر سر دو راهی دشواری قرار گرفته بودم. اگر خانه را می فروختم خودم و بچه هایم بی سر پناه و آواره می شدیم و اگر نمی فروختم راهی برای رهایی و بازگشت شوهرم سراغ نداشتم. عاقبت با خودم گفتم ؛ اگر شوهرم برگردد می توانیم دوباره صاحب خانه شویم ولی اگر برنگردد، خانه بدون او هیچ ارزشی نخواهد داشت. از طرفی بخاطر نجات شوهرم مجبور بودم خانه را بفروشم و پولش را بفرستم برای سازمان، از طرف دیگر اگر با خانواده خودم یا شوهرم مشورتی می کردم می ترسیدم مرا مقصر قلمداد کنند و مانع از فروش منزل شوند. خاصه اینکه برای رفتن به عراق با آنها مشورتی نکرده بودیم. به هر حال، منزل را فروختم و مبلغ 27 میلیون تومان (کل پول منزل) را به شماره حسابی که سازمان داده بود واریز نمودم. هم خودم و هم دو دخترم حاضر بودیم در کنار پول فروش منزل، در صورتی که سازمان شوهرم را رها کند برگردد ایران، حتی فرش زیر پای مان را هم بفروشیم و در کنار خیابانها و روی کارتن بخوابیم. پول منزل را که واریز کردم، خیالم آسوده شد که به زودی شوهرم نزد ما برخواهد گشت و یکبار دیگر اعضای خانواده ام طعم خوشبختی و کنار هم بودن را خواهیم چشید. اما چه خیال عبثی!. مجاهدین در نهایت پستی و رذالت به محض اینکه پول را دریافت نمودند ارتباطشان را هم با من قطع کردند. مجاهدین در این موضوع از اشرار و راهزنان هم پیشی گرفتند. اشرار و راهزنان اگر کسی را گروگان می گیرند حداقل وقتی پول درخواستی شان را دریافت کردند گروگان را رها می کنند اما مجاهدین هم شوهرم را اسیر کردند، هم من و بچه هایم را بی خانمان و آواره نمودند و با قطع ارتباطشان عملا" به ما گفتند که فقط پولمان را نیاز داشتند و بهایی برای ما قائل نیستند. مجاهدین وانمود کردند که بدلیل نداشتن پول کافی اعضای سازمان شدیدا" در تنگنا هستند اما پول منزل من و بچه هایم در قیاس با پولی که صرف البسه مریم رجوی می کنند پشیزی نیست. امروزه همگان می دانیم مجاهدین برای مظلوم نمایی و برای اینکه ژست انقلابی گری و استقلال اقتصادی بگیرند از کمک مالی امثال ما خوراک تبلیغاتی شان را فراهم می سازند. همین مجاهدین که از تنگنای مالی و گرسنگی اعضای شان حرف می زنند هر فرش ابریشمی که هدیه به یک سناتور امریکایی می دهند چند برابر دارایی و زندگی ما می باشد. مجاهدین با بلایی که سر خانواده و زندگی من آوردند سبب شدند تا بعد از آنهمه سالهای اعتقاد و باور به حقانیت سازمان، امروزه در صف کسانی درآیم که بر هر کوی و برزنی طبل رسوایی رجویان را به صدا درآورم. برای رسوا کردن مجاهدین ‌ اگر لازم آید جانم را هم بر کف خواهم گرفت تا جهانیان پی به ماهیت ضد انسانی این ناجوانمردان ببرند. دیر یا زود شوهرم از چنگال مجاهدین رها خواهد شد اما مجاهدین با این رذالتی که در حق ما کرده اند، چشم من و امثال مرا بر خیلی از حقایق و ماهیت کثیف خودشان باز کردند.

 

من در همین جا به تمام محافل و مجامع بین المللی که در راستای احیای حقوق بشر فعالیت دارند اعلام می کنم ؛ خودم و دو دختر خرد سالم و یقینا" همسر گرفتار شده ام نسبت به عملکرد ضد بشری مجاهدین اعتراض داریم و برای نجات همسرم و باز گرداندن او به نزد ما تمام فعالان سیاسی و دوستداران حقوق بشر را به یاری می طلبم. دختر 9 ساله من در این مدت چنان دچار افسردگی روحی شده است که جز بازگشت پدرش به خانواده، هیچ چیزی مایه آرامش و قرار دل کوچکش نخواهد شد. من از صلیب سرخ جهانی استدعا دارم در شرایطی آزاد و بدون حضور مجاهدین با همسرم ملاقات نمایند تا شوهرم بتواند بدون هیچ نظارت و کنترل تشکیلاتی حرف دلش را بزند. شوهرم به انتظار کمک شما آزادیخواهان جهانی است. امثال شوهر من در قرار گاه اشرف به انتظار پدید آمدن گشایش و روزنه یی برای نجات از آن اسارتگاه می باشند.

به امید رهایی تمام اسیران فرقه رجوی.

« صدیقه مرشد زاده ـ خوزستان »

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.