اعضاء جداشده از فرقه رجوی

حکایت بایرامقلی خان در پاریس

جواد فیروزمندپشت به من ایستاده بود.هنوز چند تا ایستگاه مونده بود به “لدیفانس”(La Défense).بر و بر داشت منو از توی شیشه مات مترو بر انداز میکرد. مردد بود که بالاخره شروع کنه یا نه،شرم و حیای مریم باجی از سرو وزش معلوم بود.نیگاش کردم تا از خجالت بیاد بیرون.همینطور که دستم رو انداخته بودم دور گردن میله وسط مترو، آروم ایستادم تا بالاخره بچرخه و کارش رو انجام بده.بلاخره طاقت نیاورد و چرخید، دستش رو آورد جلو.منم دستش رو گرفتم.

سلام افشین جان حالت خوبه؟

مرسی ممنونم

اتفاقی بود دیدمت.خیلی عوض شدی و خیلی شکسته.کجا داری میری!؟؟؟ فهمید که سئوالش بیجاست یا سئوال بودار کرده.گفت منظور خاصی نداشتم و ادامه داد که داره میره “لدیفانس”و این یک دیدار اتفاقی بوده!

گفتم میدونم.سرخیر رفقاته.خواستم ادامه بدم که حس کردم قراره اون با من صحبت کنه.

گفت میدونی چیه؟

گفتم نه!

گفت،تو خیلی حیفی،ببخششون!

گفتم دیگه چی!؟

گفت من همه چیز رو میدونم.حتی مصاحبه آخرت با بی بی سی رو هم گوش کردم.تا بحال همه خبرها رو دنبال کردم.

حالا که رسیدی به اروپا،اونم فرانسه خب ببخششون!

16 سال پیش وقتی داشتن میبردنش دیدم.تو منطقه کردی بعد از عملیات مروارید بود.اون موقع ها توپخونه کار میکرد.میگفتن بریده.تحمل شرایط سخت سنگری رو نداره.گونه هاش سرخ بود مثل اون موقع که کشیده های آبدار و سفارشی مسعود قارداش حالی بحالیش میکرد و امروز هم شاید مهدی خان تو نشست های تشکیلاتی پاریس.هیچ وقت نتونسته بود لهجه ترکی اش رو آب کنه.هنوز هم همون لهجه شیرین ترکی از بین کلمات رنگ شده فارسی اش پیدا بود.اولش ترکی شروع کرد.چند کلمه ترکی جواب دادم و گیر کردم.گفتم ترکی بیلمیرم فارسی حرف بزن.خیلی نا امید شد که ترکی از سرم پریده!بالاخره با کیبرد فارسی حرف زد.

گفتم چی رو باید ببخشم!؟من که 25 سال همه چیزم رو خواه ناخواه بخشیده بودم.زندگی،جوونی،تخصص،پول،سرمایه، امکانات و در نهایت 8 سال زندان با اعمال شاقه و بعدش هم اعدام.تو که از همه چی خبر داری مگه نه!؟

گفت چرا میدونم.ولی ببین رژیم داره سوء استفاده میکنه.تو حیفی میتونی دوباره شروع کنی.انشاءالله فرانسه ات خوب میشه،صاحب زندگی میشی.رشد میکنی.میدونی من دکترا گرفتم!؟گفتم نه، مبارکه.بعد شروع کرد فرانسه حرف زدن.جالب بود.اولین بار بود که کلمات فرانسوی رو با لهجه ترکی میشنیدم،مقداری خنده دار میشد.به دستاش نیگاه کردم.حلقه ای در لای انگشتان گندمگونش برق نمی زد.گفتم میدونی چیه؟ گفت نه!گفتم دکتر شدن چه آسان،آدم شدن چه مشگل!!!

رسیده بودیم به “لدیفانس”از مترو پیاده شدم.گفت میخوام 2 دقیقه باهات صحبت کنم.گفتم بیا تا الان که بیشتر از 5 دقیقه شد،بدهکار میشی ها…رفتیم یه گوشه ایستادیم.نشان به اون نشان که یک ساعت طول کشید.منم تو این فاصله هی ساعت ام رو نیگاه میکردم و گاو همسایه که وقت زایمانش داشت میگذشت.

گفتم حرف اصلی ات رو بزن.

گفت آخه با اینا چیکار داری؟ولشون کن.من خیلی وقته که کاری به کارشون ندارم.الان هم زندگی ام رو دارم.نه به اسلام پایبندم نه به مارکس.حرف خودم رو دارم.باید بخشید تا بخشیده شد!

“حرف هاش مثل بچه هایی بود که زود بزرگ شده باشن.آقا مهدی و مریم باجی آدم بدی رو برای انتقال پیام انتخاب نکرده بودن.از اونایی بود که باصطلاح از همون قدیما منو افشین صدا میزد.اون موقع ها خیلی با تحرک بود.یادمه وقتی برای بازرسی میرفتم مرکزشون،مسئولش ازش راضی بود.شاید هم دنبال این بود که یه روزی بشه فرمانده توپخانه مرکز!نمیدونم چی تو کله اش بود،شاید همینو میخواست.ولی الان که میدونم تو کله اش چیه.پس بذار حرفهاش رو بزنه شاید هنوز راهی براش مونده باشه.”

جواب دادم تو چی رو بخشیدی؟آوردنت اینجا، بقول خودت دکتر هم شدی.پس به تو خیلی بخشیدن که این همه داری بزل و بخشش میکنی!ولی با این همه هیچ آرامشی تو چهره ات دیده نمیشه.

منم حاضرم اونا رو ببخشم.چشماش برق عجیبی زد!یه لبخند زردی هم رو لباش ظاهر شد.احتمالا فکر کرد سرنگ اش موثر بوده.

گفت خب بگو…

گفتم اما به چند تا شرط

هاج و واج مونده بود.پرسید به چه شرطی؟

گفتم حرفات رو گوش کردم.حالا وقتشه که حرفای منو گوش بدی تا بتونی امانت دار باشی و عین حرفهام رو منتقل کنی!

نمیدونست چی میخوام بگم،نگرانی تو چهره اش موج میزد.از طرفی پنبه دانه هاش رو نمیتونست تو چشاش پنهون کنه.با اینکه خیلی خبر ازم داشت و بقول خودش روزانه خبرهای منو مانیتور میکرد،ولی خبر نداشت که دفتر چشاش رو دارم میخونم و لکه های سیاهی دلش از اون تو پیداست! آخه آدما هر جوری هم بخوان خودشون یا دیگرون رو گول بزنن،چشماشون حقیقت رو میگه! و این درس رو با هیچ مدرک جعلی یا واقعی دکترا نمیشه خوند.بقول قدیمی ها فقط باید چشم بصیرت داشت!و…

میخوای بنویس،میخوای گوش کن، میخوای ضبط کن! شرط هام ایناست:

1.اعلام انحلال فرقه و تشکیلات مجاهدین،اعلام شکست مبارزه مسلحانه – گشودن درب همه قرارگاه ها و پایگاه ها از اشرف تا پاریس

2.نقد و بررسی عملکرد 28 سال گذشته و اعلام اشتباهات و پذیرش عواقب آن

3.بازپس گیری توهین ها،فحش ها و القاب کاذب شخصیت ستیزی و انتشار و اعلام رسمی آن

4.عدم شانتاژ،جاسوسی و افشای منابع مالی در 27 سال گذشته بالاخص در رابطه با صدام حسین و آمریکا و اسرائیل

5.شرکت نماینده یا نمایندگان مجاهدین در یک مناظره تلویزیونی با من در همینجا یعنی پاریس.تلویزیون،محل،خبرنگار و همه چیزش هم پای من.

گفت میدونی چقدر خرجش میشه، این همه پول رو از کجا میاری؟

گفتم شلوارم رو میفروشم،یه پیام تاریخی میدم و دامن پوش میشم مثل مسعود قارداش!یادته!؟ اگه فکر میکنی کافی نیست شما ها بفروشین!من که به اندازه ناخن انگشت کوچیکه شما هم نیستم.اگه ناراحتین شما خرج کنین.مریم باجی که پولش زیاده!

صورت اش کمی کبود شد.بنظرم یه خورده قلقلکش داده بودم. نتونست جلو خودش رو بگیره.بین عصبانیت تشکیلاتی و کراوات و پیرهن آبی ولی قدیمی فرانسوی اش گیر کرده بود.کیف دستی اش رو محکم چنگ زد و پرسید چرا همش میگی شما؟من که گفتم با اینا کاری ندارم.مسعود رجوی خیلی اشتباه کرده ولی تو به پایه های ایدئولوژیک و بنیانگذار های اولیه سازمان فکر کن!اینا رو ولشون کن!

گفتم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!من تا بحال با مجاهدین کاری نداشتم،ولی مثل اینکه اونا خیلی کار دارند که نکرده اند!اگه یادت باشه رجوی تو امجدیه گفت، “وای به روزی که جواب مشت رو با مشت و جواب گلوله رو با گلوله بدیم”! ماها هم تو همین سیستم بزرگ شدیم…نذاشت حرفم رو تموم کنم…یهو بر افروخت و گفت غلط کرده.گفتم اگه بیشترش رو نکرده بود که به این روز نمی افتاد.

گفت خب حالا چی!؟

گفتم همین که گفتم!شنیدی!؟

گفت،آره

گفتم خوبه.پس بقیه هم حتما میشنفن!

گفت یعنی چی؟

گفتم یعنی اینکه من کار دارم و 2 دقیقه ات شد یک ساعت.وقت رفتنه!

انگار ضربه مغزی وارد شده بود، باورش نمیشد.مقداری گیج شده بود.شاید انتظار دیگه ای داشت.ولی خب چه میشه کرد،همیشه که این اتفاقات…، اتفاقی نمی افته!

موقع خدا حافظی حرف رو عوض کرد،گفت چند تا ایستگاه قبل تر باید پیاده میشد.وقتی رفت،دیدم که سوار مترو نشد.منم که قرار نبود سوار مترو بشم!فروشگاه های مجموعه ای “لدیفانس” و راهروهای عبورخیلی شلوغ بود.همه جور آدمی پیدا میشد.دختر پسر های فرانسوی و فروشگاه های رنگ و وارنگ… عجیب نبود که کسی به فکر حرف های ما نباشه! یا اینکه کسی چیزی فهمیده باشه و من در بین این همه شلوغی مثل قطره آبی بودم که از چشم ها پنهان میشد!

یه چند هفته ای از زمان این قرار اتفاقی میگذره که دارم مطلب اش رو مینویسم.این تاخیر بی علت نبود.میخواستم ببینم بایرامقلی خان، میتونه دوباره بصورت اتفاقی توی یک مترو یا جای دیگه منو ببینه یا نه!؟؟؟؟…اون بایرامقلی رو دیگه تو این مدت ندیدم.ولی بایرامقلی خان های دیگه ای بودن که میدیدمشون.اونا هم منو میدیدن.ولی دیگه قرار اتفاقی باهام نداشتن!

متاسفانه عکس یادگاری هم نتونستن ازم بگیرن.ولی یکی از عکس هام رو به یادگار بایرامقلی خان همینجا میذارم تا شاید ببینه!شاید لازم داشته باشه!!!

جواد فیروزمند، پاریس، پنجم مارس 2008

نمایش بیشتر

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا