داستان من و شکنجه های سازمان، بر می گردد به مهرماه سال 1376، همه چیز با بی پاسخ ماندن سئوال های من در مورد تماس با خانواده و سازماندهی شروع شد، سه روز در آسایشگاه ماندم، تا مسئولین و بویژه مسئول پذیرش، مریم باغبان را مجبور کنم که به سئوالاتم پاسخ دهند، در ذهنیت من […]
داستان من و شکنجه های سازمان، بر می گردد به مهرماه سال 1376، همه چیز با بی پاسخ ماندن سئوال های من در مورد تماس با خانواده و سازماندهی شروع شد، سه روز در آسایشگاه ماندم، تا مسئولین و بویژه مسئول پذیرش، مریم باغبان را مجبور کنم که به سئوالاتم پاسخ دهند، در ذهنیت من ، سازمان مجاهدین خلق ، یک سازمان پیشرو، آگاهی بخش و پیشتاز سیاسی بود، ابدا فکر نمی کردم در این سازمان، مناسبات دیکتاتورمابانه ای تشکیلاتی خشک حاکم باشد. یک شب گفتند برای پاسخ به سئوالاتت باید از مقر بیرون برویم ، مرا شبانه به ضداطلاعات ارتش رجوی بردند، با چشمان بسته .
اما من قبل از بستن چشمهایم، متوجه شدم که به پذیرش سابق ( واقع در منتهی الیه ضلع جنوب شرقی- یا همان زندان اسکان) برده شدم، حتی نگهبانان راهبند برقی مسیر ، صورت خود را با چفیه (آق بانو) پوشانده بودند و با یک کلاشینکف ، مسلحانه مسیر زندان را ، بسته بودند.
شروع شکنجه ها ، با یک هل دادن و یک سیلی شروع شد و به مرور بد و بدتر شد. طبیعی بود که این نوع آزارها یک جرم تلقی می شود، آنروز کسی پاسخگو نبود و مرجعی برای رسیدگی وجود نداشت، اما بعد از مراجعت ما به وطن ، در دادگاهی همه این اتهامات را بصورت قانونی و از مسیر قضائی پیگیری کردیم که منجر به صدور رای قطعی دادگاه شعبه 55 بین الملل شد، گرچه اجرای این حکم ، تاکنون مسکوت مانده است ، اما امید داریم مبالغ رای قطعی غرامت به جداشدگان شاکی در دادگاه ، از محل های دیگری تامین گردد.
آزار جسمی ، این نوع آزار شامل هرگونه آسیب فیزیکی مانند ضرب، جرح، نقص عضو یا قتل است، تک تک این موارد در زندان های سازمان اتفاق افتاده است، کتک زدن معترضان و منتقدان، لگد زدن ، مشت زدن، پرتاب کردن وسائل به سمت فرد سوژه، آب دهن انداختن به روی فرد، ایجاد خراش، مانع از غذاخوردن ، گرسنگی دادن در زندان، محدود کردن فرد از فعالیت های روزمره و … همه از انواع آزارهای جسمی است که در سازمان به وفور به وقوع پیوسته است و هم اکنون نیز در حال وقوع است.
آزار روحی و روانی ، شامل مواردی مثل توهین، تهدید، فحاشی و ایجاد ترس و اضطراب شدید است که به سلامت روان آسیب میزند. البته از بدو ورود به سازمان، آزارهای روحی و روانی شروع می شود و تا لحظه ی آخر ( مرگ یا جدائی عضو) ، بی وقفه ادامه دارد، این آزارها در زندان ها، تشدید می شود، روان هر زندانی ، اولین چیزی است که از زمان زندانی شدن، مورد حمله و هجوم بازجویان و زندان بانان قرار می گیرد، بازجویان زندان به حدی شنیع و غیرانسانی برخورد می کنند ، که گویا آخرالزمان شده است و همه چیز رو به پایان است و آنها باید آخرین تفاله های ذهنی و روحی خود را ، سر تو تخلیه کنند!
تمامی اعضای ضداطلاعات ارتش رجوی، از زیر تا بم، همه و همه محبوبیت سازمانی خود را در گرو شکنجه ما می دیدند، هر کدام سعی می کرد در فحاشی و توهین ، تحقیر و تهدید ، گوی سبقت را از دیگری برباید، برخی هم که خیلی جوگیر می شدند، سعی می کردند با یک سیلی و یا مشت توی سر، عقده های خود را خالی کرده و سوژه را به مرز جنون برسانند و بعد برخورد های خشن تر خود را توجیه کنند ، ناصر و کوروش در زمره این دسته بودند، من شاهد ضرب و شتم وحشیانه این دو زندانی در سلول هایشان بودم ، هر دو در بندی بودند که من زندانی بودم، ناصر از شدت فشار سلول انفرادی ، یک بعدازظهر سر خود را به دیوار می کوبید و به مسعود رجوی و سران سازمان ناسزا می گفت، من فهمیدم که این نافرمانی از سکوت و فحش دادن او، به جای بدی منجر خواهد شد، همین هم شد، در عرض چند دقیقه مزدوران رجوی به سلول او ریختند و به ضرب و شتم او پرداختند ، آنقدر او را زدند که ناله هایش به ضجه تبدیل شد و خاموش کف سلول افتاد، همه شکنجه گران فاتحانه درب سلولش را بستند و رفتند، من با هر ضربه به سر و صورت ناصر ، در سلول خودم شکنجه می شدم و گویا مرا می زدند، وضعیت کوروش بچه ی سنندج ، هموطن کرد و زیبای ما ، با آن موهای مشکی مجعد، بدتر از ناصر شد. در سلولش موقع دادن غذا نمی دانم به چه معترض شد، با نگهبان و مسئول غذا دهن به دهن و درگیر شد، سریع چند مزدور رجوی اعم از فرزاد و نعمت اولیائی و مهدی و دیگران به سلول او ریختند و ضرب و شتم وحشیانه آغاز شد، من از سوراخ کلید درب شاهد بودم که شکنجه گران بصورت چند نفره وارد سلول او می شدند، از داد وف ریاد های کوروش می فهمیدم که بی محابا او را می زنند، چند دقیقه او را می زدند و او هم به رجوی و همه چیز تشکیلات فحش می داد، آنقدر او را زدند، تا ساکت شد، بازهم گویا دلشان خنک نشده بود، کوروش را در حالیکه خونین بود، در یک پتوی فکر کنم آبی ، پیچاندند و با خود بردند، از آنروز به بعد کسی زنده یا مرده کوروش را ندیده است، از این نوع جنایات وحشیانه در زندان اسکان پادگان اشرف کم نبود.
ما جداشدگان، خیلی مظلوم واقع شدیم، تحت شدیدترین آسیب های روحی و جسمی ، سالیان شکنجه شدیم، بعد از مراجعت هم، علیرغم شکایتهای قضایی و گرفتن رای قطعی ، هنوز به حق و حقوق خود نرسیدیم، رای قطعی ما هرگز اجرا نشده، هنوز سرکرده این سازمان تروریستی دستگیر نشده است و دولت های اروپائی هم ، باسکوت خود، دست سازمان را در اروپا باز گذاشتند تا هر گونه فعالیت غیرقانونی در خاک آنها انجام دهد.
محمدرضا مبین
































