در سال 1382 دقیقا پس از سرنگونی صدام حسین حاکم وقت عراق و فروریختن سلطه محض رجوی در این کشور برای اولین بار پای خانواده ها به مقر مخوف اشرف باز شد . من که در طول 17 سال تحت کنترل و مغز شویی عوامل رجوی با تدابیر سخت امنیتی پلیسی از هر گونه تماس […]
در سال 1382 دقیقا پس از سرنگونی صدام حسین حاکم وقت عراق و فروریختن سلطه محض رجوی در این کشور برای اولین بار پای خانواده ها به مقر مخوف اشرف باز شد . من که در طول 17 سال تحت کنترل و مغز شویی عوامل رجوی با تدابیر سخت امنیتی پلیسی از هر گونه تماس و ملاقات و ارتباط با خانواده ام محروم بودم و در تعمیرگاه مقر قلعه 900 در حال بیگاری بودم. علی شیراز مسئول مستقیمم به نزدم آمد و گفت خواهر گوهر ( فرمانده وقت مقر قلعه 900 ) کارت دارد! با تعجب و با ذهنیتی آشفته که دو باره چه خوابی برایم دیدند به همراه علی شیراز راهی اتاق گوهر شدم .

فتح اسکندری در کنار فرزندش
به محض ورود بدون رعایت تشریفات عادی انسانی و احوال پرسی با لحنی خشن خطاب به من گفت: خانواده ات گویا با هماهنگی وزارت اطلاعات برای دیدار تو آمدند و از من خواست تا با نگارش نامه ای اعلام کنم که حاضر نیستم تا خانواده ام را ملاقات کنم . من که پس از 17 سال از ملاقات مادر و سایر خانواده محروم بودم قاطعانه درخواست گوهر را رد کردم و تأکید نمودم باید خانواده ام را ببینم .درآن لحظه که گوهر از عکس العمل من به شدت آشفته شده بود با پرخاشگری به همراه عناصری همچون صمد کلانتری و برخی ازعوامل رده بالای گروهک راهی محل ملاقات نمود و به صورت غیر مستقیم به من هشدار داد که در ملاقات با خانواده مراقب رفتارم باشم . وقتی وارد سالن اجتماعات که خانواده ها را در آنجا مستقر کرده بودند شدم لحظه عجیبی داشتم و قلبم به تندی می زد طوریکه نفسم بند آمده بود و نمی دانستم پس از 17 سال دوری و چشم انتظاری در مواجهه با مادرم چگونه باید با آنها رفتار نمایم .
با قدری جستجو بلاخره مادر، خواهر و برادر کوچک را در گوشه ای از سالن که در انتظار من بودند دیدم بی درنگ به سمت آغوش مادرم که به دلیل موانع ایجاد شده توسط سران گروهک مجاهدین خلق برایم غریب شده بود رفتم و در آن لحظه پر شور و فراموش نشدنی در آغوش مادرم آرام گرفتم گویا دنیا برایم تغییر کرد و احساس قدرت و عدم تنهایی بر من مستولی گردید . جالب است از بدو ورودم به سالن صمد کلانتری به همراه سایر عناصر گروهک به عنوان به پا حتی برای لحظه کوتاهی مرا در کنار خانواده ام تنها نمی گذاشتند و دقیقا چسبیده به میز ما قرار داشتند تا از هر گونه تبادل نظر و یا به زعم غلط آنها انتقال اطلاعات پیشگیری کنند و مستمراً به من تذکر می دادند که زمان ملاقات را کوتاه کنم . بخش تکان دهنده این ملاقات زمانی بود که مادرم به رسم و سنت ایرانی ها مقداری پول رایج کشور را به من هدیه دادند وپس از خداحافظی از خانواده در همان مکان، عنصر پلیدی به نام مهنار شهنازی که مسئول سالن ملاقات بود با گزارش ارائه شده توسط صمد کلانتری نزد من آمد و گفت سریع پول داده شده را به او تحویل دهم وقتی از نامبرده علت آن را پرسیدم با لحنی کنایه آمیز گفت : شاید خانواده ات به تو پول دادند که فرار کنی و به این دلیل تمامی وجه هدیه داده شده را به اجبار از من گرفته و به نفع خودشان ضبط کردند. این خاطره تلخ به عنوان یک عملکرد غیر انسانی توسط عناصر مدعی خلق هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد .
فتح الله اسکندری
