اعضاء جداشده از فرقه رجوی

شاهدان زنده

توضیح کانون آوا:

" امید پارس " عضو سابق مجاهدین به تازگی موفق به خروج از عراق شده است وی ضمن انتشار روزشمار دوران اسارت خود در کمپ تیپف همچنین بخشی از مشاهدات و تجربیات دردآور خود، از درون روابط فرقه ای مجاهدین در قرارگاه اشرف را نیز جهت اطلاع ایرانیان آزاده منتشر می نماید.

از آنجایی که درک روابط و مناسبات بیمارگونه فرقه ها برای انسانهای آزاد بسختی قابل درک می باشد این خاطره کوتاه نیز بدون در نظر گرفتن مناسبات غیر انسانی درونی فرقه مجاهدین بکلی گنگ خواهد.

خاطرات پراکنده امید پارس از دوران اقامت در قرارگاه اشرف

(به نقل از نفرات حاضر در جلسه)

از صدقه سر خواهر مریم، آقا محمود ما هم نویسنده شد. آقا محمود که مدتی را در زندان بود با بهتر بگویم به قول خواهر مریم تفاله رژیم بود و با به قول خودش خائن به مردم!

سال هفتاد و چند بود که بالاخره از پذیرش مرکز 3 تازه رها شده بودیم و در حال کسب کردن ارزشهای انقلابی در قرارگاه بودیم. یکی از روزها ما را صدا کردند که به خواهری از بخش پرسنلی دیداری داشته باشید، آخر ما مدت زیادی را در زندانهای مختلف عمر هدر کرده بودیم و چون شربت شهادت ننوشیده بودیم از بدو ورود به سازمان دائم در حال گزارش نویسی و خواندان کم کاری ها و خیانتهای خودمان نسبت به برادر مسعود بودیم چون به قول خواهر مریم زندانی که برای سازمان ارزش نداره ولی اگر کشته بشه انوقته که خونش می جوشه و سازمان می تونه از اون استفاده کنه و رژیم رو افشا کنه وگرنه مثل ابراهیم خدابنده و سام و بابک امین و شیرزن مجاهد گوهر و… باعث آبرو ریزی می شوند.

خلاصه وارد اتاق شدیم من و چند تا از بچه های دیگه. وقتی ما وارد شدیم آقا محمود داخل بود و صحبتهایی از قبل با خواهر مسئول داشت. با سوالات خواهر مسئول متوجه شدیم که به مناسبت مرداد ماه و قتل عام می خواهند برنامه ای تهیه کنند و از ما خواسته اند که خاطرات مربوطه را با هم بنویسیم.

مثلا خواهر مسئول گفت: ما طرحی داریم که بتوانیم از اتفاقات مرداد بر طبق گفته شاهدان برنامه درست کنیم، از تیربارانها، صحنه های حلق آویز، سوزاندنهای دسته جمعی و….که یک دفعه صدای یکی از بچه ها بلند شد و گفت: خواهر از بس ما گفتیم خیانت کردیم و به خودمان مارک شکنجه گر و تیر خلاص زن زده ایم شما هم باورتان شده؟ ما از کجا دیده ایم که صحنه تیرباران و حلق آویز چه جوری است؟ تازه مگر نمی دونید که دراون موقع هواخوری و حتی توالت رفتن هم ممنوع شده بود. ما تا مدتها بعد نمی دونستیم که اعدامی در کاره! چون ملاقات هم قطع شده بود.

خواهر مسئول سریع غرشی کرد و نفر مربوطه از ترس عاقبت کار ساکت شد چون ما تجربه برخود خواهران پرسنلی را در قرنطینه، ورودی و پذیرش داشتیم.

بهرحال قرار شد با هم دسته جمعی چیزی بنویسیم و مسئولیت نوشتن با آقا محمود شد. بعد از ختم جلسه همه رفتند و خواهر مسئول یکی دیگه از بچه ها را صدا کرد و مذاکرات ادامه داشت.

توی سالن هر کدام یک لیوان چای بدست در سکوت مطلق به هم نگاه می کردیم تا نفرآخر هم بیاید. وقتی او آمد هنوز به میز نرسیده بود گفت: محمود! شاهسوندی چه وقت اعدام شد که گفتی شهید و من رو هم کردی شاهد؟ مگر نمی دونی اون بنده خدا توی کرجه و سرطان روده داره؟ دعوای نفر مربوطه داشت با محمود بالا میگرفت که ما ساکتش کردیم ولی ساکت بشو نبود. بالاخره گفتیم که به تو چه مربوطه که زنده یا مرده.

ولی بعد گفت: این زنده یا مرده، ولی داستان آتیش زدن دست جمعی توی قزل حصار چی؟

ما که نمی دونستیم داستان چیه ساکت شدیم و آقا محمود هم حرفی نمی زد.

یکی از بچه ها گفت: داستان چیه؟

نفر مربوطه گفت: آقا محمود گفتند که در زمان در بسته بچه های سلولهای بالا یی را دسته جمعی آتش زده اند و مرا هم شاهد داده.

ما گفتیم: داده که داده خوب تو بگو من ندیدم. ولی طرف مقابل خیلی عصبانی گفت: به همین سادگی؟ مگه نمیدونی فردا میگن که فلانی از رژیم هواداری می کنه و جنایتهای رژیم رو ماست مالی میکند.

من که شاهد بودم فهمیدم که قضیه جدی است و پرسیدم: راستی محمود آقا داستان چیه؟ محمود طبق معمول ابروهاشو بالا انداخت و عینکشو جابجا کرد و گفت: یکروز توی دربسته بودیم چند ساعت بوی دود می آمد و بالاخره از جمع بندی شرایط میشه فهمید که چه خبره این علیه رژیمه شما چرا موضع گیری می کنید؟

راست می گفت، مسئولیت ما تهیه برنامه و گزارش بود، به ما چه مربوط که از رژیم دفاع کنیم.

خلاصه از همان جا آقا محمود شروع به نوشتن کرد و حالا هم عکسش در سایت های انقلاب چاپ می شود بالاخره آقا محمود ما راه روی آنتن رفتن و معروف شدن رو بلده ولی اشکال از ماست که از سر بیکاری اون سایت رو نگاه می کینم و مجبور می شویم داستان آقا محمود را بنویسیم.

لعنت به این بارون اروپا، برادر مسعود گفته بود که همین جهنم عراق بهتره ولی من گوش نکردم.

آقا محمود همان " محمود رویائی " است.

امید پارس ــ کانون آوا

17.09.2008

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا