خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت دوم

فریبکاری و برخوردهای متضاد با افراد

بعد از عملیات فروغ که حال مجروحین بهتر شد و به تدریج به مقرهایشان برگشتند، یک دوره آموزش تانک گذاشتند و قرار شد من رانندگی آن را آموزش ببینم. روزی علی رضا زائر، فرمانده گردان، صدایم کرد و گفت تو در عملیات فروغ خیلی خوب جنگیدی! فرمانده ات راضی بوده! و پس از تعریف و تمجید های دیگر که نمی فهمیدم برای چیست گفت: سازمان پاسپورت تو را برای جابه جایی چند نفر می خواهد، گذرنامه ات را به سازمان هدیه کن و هر وقت خودت به آن نیاز داشتی سازمان برایت تامین می کند. و درخواست نمود که بنویسم: خودم پاسپورتم را به سازمان هدیه نموده ام. من هم اعتماد کرده و پذیرفتم و بدین صورت گذرنامه ام را گرفتند.

مدتی بعد در سال 68 تصمیم گرفتم برگردم ولی از خواهر و برادم خجالت می کشیدم تا اینکه جنگ کویت پیش آمد و راه ها بسته شد.

در عملیات مروارید در محور سوم لشکر 91 سازماندهی شدم، فرمانده لشکر شهره عین الیقین و فرمانده محور حمیده شاهرخی بودند. قرار بود پس از اینکه کنترل عراق از دست صدام خارج گردید ما به ایران برویم، عملیات مروارید حدود یک ماه طول کشید و به علت فجایعی که سازمان در همکاری با صدام در کشتار مردم عراق در مناطق کرد نشین به وجود آورد دیگر جای ماندن نبود و تصمیم گرفتم برگردم، وقتی به قرارگاه بازگشتیم نامه برای مسعود نوشتم که دلم برای مادرم تنگ شده و می خواهم بروم و به او گفتم که روز اول هم برای ماندن نیامده بودم ولی نزدیک به 5/2 سال طول کشید. بعد از حدود یک هفته شهــره عین الیقین مرا به اتاق کارش صدا کرد و گفت از دفتر برادر (مسعود) جواب نامه ات آمده و گفته شده مسئله ات را حل و فصل کنیم و بفرستیم بروی! من هم خوشحال شدم و کلی هم تشکر کردم و از اتاقش خارج شدم. این داستان همزمان بود با شروع نشست های بند الف و طلاق که همه اجباری باید شرکت می کردند. قبلش هم در سال 68 یک سری نشست های عام به نام نشست های انقلاب بود ولی در تمام لایه ها نبود، که من گفتم علاقه ای ندارم و شرکت نمی کنم. چون اساساً معتقد به طلاق نبودم و انقلاب باصطلاح ایدئولوژیک را قبول نداشتم.

فردای روزی که من گفتم در این نشست ها شرکت نمی کنم مجدداً شهره عین الیقین مرا صدا و لحن صحبتش با من 180 درجه عوض شد و گفت تو برای چی می خواهی بروی خارج؟! که گفتم برای دیدن خانواده ام و قبلاً هم توضیح دادم. که یک باره گفت نه خیر! تو بریدی! خائن هستی! و حق رهبری را باید از حلقوم تو بیرون کشید. نه خارج خبری است و نه چیزی. اگر می خواهی بروی اول باید در یک نشست جمعی شرکت کنی و پاسخ جمع را بدهی منظورش هم از جمع حداقل 100 ـ 150 نفری بود. از همین الآن هم تحت برخورد هستی. دیگر حق در جمع رفتن را نداری. در یک بنگال تنها هستی. غذا خوری نمی آئی. به هیچ کس حق حرف زدن نداری تا تکلیفت را روشن کنیم. اگر بخواهی بروی تو را به اردوگاه رمادی می فرستیم و بعد تلفن زد به علیرضا زائر مقدم و علی نژاد مرا به یک بنگال مستقل بردند و برای رفتن به سرویس بهداشتی هم باید اجازه می گرفتم. به شدت سر درد گرفته بودم و مانده بودم که چرا در عرض یک روز این قدر رفتارشان عوض شد.

یادم می آید که طوری با من حرف می زد انگار قاتل 100 نفر از نفراتشان هستم. شب آن روز مرا صدا کردند و گفتند فرمانده محور کارت دارد، رفتم دیدم زهرا رجبی همان که در خارج هم مسئول ما بود و مرا از بچگی می شناخت و زهره اخیانی نشسته اند. زهره اخیانی معاون زهرا رجبی بود و تعدادی دیگر و من هم نشستم. یک سری اتهامات به من زدند که واقعاً من روحم هم خبر نداشت. دزدی از انبار تدارکات شهر و دزدیدن جوراب و وسایلی از این قبیل، محفل زدن ـ یعنی ضد سازمان صحبت کردن ـ گوش کردن به نوار گوگوش، مسموم کردن فضا و مناسبات سازمان و… که البته گوش کردن به نوار گوگوش را راست می گفت چون این کار را می کردم، ولی مابقی حقیقتاً دروغ محض بود و مارک می زدند و این ها را به من نسبت دادند و گفتند باید در جمع جواب این کارهایت را بدهی.

روز بعدش مجدداً مرا صدا کردند و گفتند باید در یک نشست شرکت کنی رفتم دیدم چه قیامتی است حدوداً 200 نفر سر یک نفر به نام محمدآقا سلطانی ریخته اند و هر کسی با صدای بلند سر او داد می زند و به او فحش می دادند و به این کار می گفتند گرفتن حق رهبری! یعنی یک نفر که مجرم است و جرمش این است که می خواهد از سازمان خارج شود یا یک حرفی یا انتقادی از سازمان داشته و به کس دیگری گفته را وسط جمع می نشاندند و همه بر سر او می ریزند. خیلی جا خوردم و گفتم خدایا با من هم می خواهند همین کار را بکنند. خلاصه نیم ساعتی نشست را تحمل کردم ولی به بهانه سر درد برگشتم به همان بنگال کذائی. تا صبح خوابم نبرد. همه اش می گفتم خدایا چه کار کنم؟ عجب جائی گیر کردم. همه اش عین یک کابوس جلوی چشمم بود. خودم را جلوی این همه جمعیت تصور می کردم که هر کسی داره یک چیزی می گه؟ یکی فحش می ده. یکی تف می اندازد، یکی می گه باید اعدامش کرد و…

خلاصه پیش خودم حساب کردم الآن من 19 سالم هست، اگر سه سال دیگر مثلاً سرنگونی طول بکشد 22 ساله می شوم، هنوز خیلی جوانم، پس بهتره تحمل کنم و بگم آقا غلط کردم و گفتم می مانم، نمی خواهم بروم. اصلاً اشتباه کردم و در نشست های انقلاب هم شرکت می کنم و… تا این که بعد از یکی دو تا نشست کوچک دست از سرم برداشتند و مجدداً باصطلاح به جمع برگشتم. دیگه از آن موقع به بعد همه اش سعی بر عادی سازی و این که تظاهر کنم دارم با بحث ها می آیم، داشتم پیش خودم می گفتم من که فعلاً ماندنی هستم پس بهتره طوری رفتار کنم که زیاد روی من حساس نشوند و اذیتم نکنند.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.