خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت سوم

اواخر سال 70 بود که قرار شد یک سری عملیات های نامنظم راه اندازی شود که هسته اصلی این عملیات ها را هم یگان های شناسائی انجام می دادند از محور سه به محور 9 منتقل و در یگان شناسائی سازماندهی شدم و وارد کارهای نظامی و ماجراجوئی شدیم. یک سری آموزش های خیلی فشرده و سنگین تکاوری شروع شد که من هم شرکت کردم. البته چون سنم کم بود و جوان بودم به لحاظ جسمی اصلاً اذیـت نمی شدم و از این که روز به روز ورزیده تر می شدم راضی بودم.

خلاصه این آموزشها بعد از یکی دو ماه تمام شد و قرار شد برویم عملیات، من در عملیات اول نقش جلو دار را داشتم. در منطقه کوشک واقعاً زمینش بوی مرگ می داد. این قدر مین داشت که دل شیر می خواست پا تو آن میدان مین بگذارد. شبی که قرار بود برای شناسائی و پیدا کردن راه به همراه سه نفر دیگر رخنه کنیم، یک عراقی بود که فرمانده آن قسمت بود، مرا صدا کرد و گفت تو جوانی نرو با این نفرات. خیلی خطرناکه! ولی باید می رفتم. خلاصه حرکت کردیم. عینک شب را روی چشمم زدم و آن را تنظیم کردم. شکل منطقه به این ترتیب بود که لایه لایه کانال، میدان مین، سیم خاردار پشت سر هم چیده شده بود. هر قدمی کـــه بر می داشتیم می گفتم یا خدا منفجر شد. مخصوصاً جاهائی که از لابه لای نی های خیلی انبوه رد می شدیم.

صدای قورباغه ها و پریدنش تو آب، جیرجیر، جیرجیرک ها و بعضاً سر و صدای پرندگان صحنه را خیلی مهیج تر می کردو خلاصه سه شب تا صبح تو آن میدان مین حرکت کردیم و این ور و آن ور رفتیم تا بالاخره راه را پیدا کردیم. شب چهارم واحد اصلی که من جلودارش بودم حرکت کرد. قرار بود اگر تا قبل از ساعت 12 شب که مهتاب در می آمد به دژ رسیدیم از آن عبور کنیم و به محل سوژه اصلی برویم اگر نه بمب ها را همان جا روی دژ بگذاریم برگردیم. وقتی رسیدیم مهتاب بالا آمده بود. نفر متفجرات بمب ها را در سنگر خرابه های جنگ گذاشت و برگشتیم. ولی نفهمیدیم این همه تلاش و خود را به خطر انداختن برای چه بود.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.