فریب

قربانی بی آینده فرقه

خبر این بود یا چیزی شبیه این:

واحد های عملیاتی مجاهدین در داخل کشور… فلان جا را در هم کوبیدند.

واقعیت اما چیز دیگری بود… واحد عملیاتی کذایی شل و پل شد. یعنی خود را درهم کوبید. هم خودش هم زن جوان و معصومش.

واحد عملیاتی فوق متشکل بود از زن و شوهر جوانی که زن به صرف تهدید طلاق (لابد از نوع ایدئولوپیکش) به صحنه آمده بود. سر تیم واخورده از جامعه بشری که باید در آن خواست و تلاش کرد، متاسفانه نا خواسته اسیر فرقه ای شد که رنگ بی آیندگی را بر بوم زندگی او کشید.

مهدی فرد کهن. من به دیدنش رفتم. مشتاقانه تا برایش بگویم که اسیر فکری هیچ کس نباشد. و او آشکارا از فریبی که بر او رفته سخن می گفت و می گریست.

تیم قهرمان! در حالیکه کنار پیاده رو نشسته بود تا " بمب" را آماده کند، به اشتباه مواد منفجره ای را که برای چهار شنبه سوری استفاده می شود را میان دوپای خود منفجر کرده بود و همسر جوانش را نیز مجروح نموده بود.

حالا مهدی فرد کهن در اشرف است و همسر او که بعد از فوت مادر با پدر و همسر جدید پدرش زندگی می کرد در ایران. زنی که به گفته خودش با هزاران امید و آرزو و برای رهایی از نداشته ها به خانه ی شوهر رفته بود بار دیگر تنها شده است.

نام او را فعلا ذکر نمی کنم تا مصاحبه اش کامل شود اما از آخرین ملاقاتمان در دفتر انجمن هنوز چشمهای اشکبار وی را بخاطر دارم و ناله ها و نفرین هایی که نه از سر نفرت به مهدی همسر سابقش – پس از دیدن تصویر او در سیمای اختناق و نفاق فرقه ی رجوی –بود بلکه از روی ناراحتی و بغض برای زندگی فرو پاشیده ی دیگری بدست رجوی است.

و بعد یاد محمد راپوتام افتادم که با همسر مرحومش بعراق رفت. همسری که نه رجوی می شناخت و نه فرقه. به خانه ی بخت رفته بود تا "زندگی کند" و در راستای تلاش های بی فرجام برای بقدرت رسیدن فرقه، در داخل کشور به محض روبرو شدن با اولین ایست بازرسی سیانور خورد و محمد راپوتام ماند و پشیمانی و فردایی که نمی داند و نمی شناسد…

و مهدی فرد کهن رفت و پشیمان شد و فردایی که نمی داند و نمی شناسد.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا