خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت ششم

به دنبال حمله آمریکا

مهمات را تحویل گرفتیم و از بارگیری و تثبیت حرکت کردیم. بعد از چند ساعت رانندگی مجددا با نزدیک به 25 تن مهمات از موشک کاتیوشا و مینی کاتیوشا گرفته تا تانک و نفربر و مهمات و… در همراه ما بود. حوالی صبح به محل پراکندگی رسیدیم. وقتی از جاده ی اصلی به محل زرهی ها خارج می شدیم باید مسافت 500 متری که حالت پرتگاه داشت هم شیب تندی از جلو و پهلو داشت، در تاریکی، بدون روشن کردن چراغ خودرو، عبور می کردیم. خلاصه کورمال کورمال هزار تا یا خدا و صلوات ماشین را رساندیم. در یک گوشه که محل تریلی های مهمات بود، پارک کردم و با آخرین سرعت پیاده به محل تانک رفتم تا در دهلیز فشنگ گذار بخوابم ولی مجید آنجا خوابید بود. قاسم هم پشتی صندلی اش را خوابانده بود و در محل دهلیز خواب بود. در کنار تخته سنگی روی خاک دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد…

مدتی آن جا بودیم، اغلب صدای صدای انفجار و شب ها همراه با نور ناشی از آن شنیده و دیده می شد و صدای هواپیماها که از روی سرمان رد می شدند. خلاصه روزها یکی بعد از دیگری می گذشتند و ما در زیر استتار بودیم. گاهی رادیو گوش می کردم که می گفت: نیروهای امریکایی در منطقه ی ناصریه درگیری سختی با عراقی ها دارند. هر روز که می گذشت پیشروی امریکایی ها و عقب نشینی عراقی ها بیشتر می شد. روزی گفتند: همه در مقر فرماندهی جمع شوند. وجیه کربلایی که فرمانده ی ما بود گفت: کاک صالح (ابراهیم ذاکری) که از مسئولین قدیمی سازمان بود و سالیان دراز از تومور رنج می برد، در فرانسه درگذشته است و می خواهیم فیلم خاکسپاریش را برایتان بگذاریم. وقتی فیلم پخش شد تازه فهمیدم سازمان چه کلاهی دوباره برسرمان گذاشته است ؛ تمام ستاد فرماندهی و مسئولین بالای سازمان از زن و مرد از جابرزاده " قاسم "، محمد علی توحیدی " فرید"، محسن رضایی، ثریا شهری و خلاصه همه مسئولین سطح بالای سازمان در فرانسه حضور دارند و ما در این بیابان زیر آتش و استتار. ندیده معلوم بود که خود مریم هم باید آنجا باشد. همه یکدفعه فیوز پراندیم. من به داریوش که دوست و هم محفلی ام بود گفتم: مگه نگفتند عاشوراگونه می رویم، اینبار عاشورا می خواهد در فرانسه باشد؟ همه در رفتنداند که؟! او هم گفت از اولش معلوم بود همه اش بازیه و هیچ سرنگونی و عاشورایی در کار نیست. واقعاً انگار یک سطل آب یخ روی سرمان خالی کرده بودند. به داریوش گفتم مگه خود مسعود نگفت دیگر مطلقاً برای هیچ کس خارجه نداریم. و هر کس که… داشت همه را جمع کردند چرا روز روزش و لحظه لحظه اش همه ی کله گنده ها فرار کردند و خلاصه اینقدر اعصابمان خرد شده و احساس سرد شدن و تنها ماندن و قال گذاشته شدن داشتیم که حد نداشت و یاد حرف های رجوی در نشست افتادم که با چه دجالگری بحث عاشورا و امام حسین را می کرد و این که روزگار فعلی ما هم مثل همان زمان است. و تلویحاً خودش را با او قیاس می کرد ولی وقتی صحنه ی مسئولین و فرماندهان سازمان به یادم می آمد بیشتر به هم می ریختم. به خودم می گفتم کو امام حسین و عاشورایی که می گفت؟ کو حضرت زینب و سردارانش؟ آن ها که تا آخرین قطره ی خون جنگیدند و شهید شدند و همه برای رفتن به جنگ سراز پا نمی شناختند. پس فرماندهان ما کجا رفتند. خلاصه احساس تلخ خیانت و تنها گذاشته شدن خیلی به من و به همه ی بچه هایی که می توانستیم راحت با هم صحبت کنیم دست داده بود.

دیگر آخرین ذرات انگیزه و شوق در ما مرده بود ؛ دلسرد و سرخورده شده بودیم و حتی نای روی تانک رفتن و رسیدگی به آن را نداشتم. این را به خوبی در بقیه هم می دیدم.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.