خاطره ای از مهرداد امیری
ازنفرات واحد ما تعدادی مسئول آماده سازیهای نشست شدند و بقیه هم برای کارجمعی رفتیم. بعد از کار جمعی به محل نشست رفتیم. کسی ازموضوع نشست اطلاع نداشت. بعد از چند دقیقه مسئول نشست خانم پروانه شهابی وارد سالن شد. همه به حالت احترام بلند شدیم. وی شروع به صحبت کردن کرد ومعلوم شد که یکی ازبچه ها به اسم علیرضا خاموشی از اهالی استان کرمانشاه درخواست خروج از سازمان را داده و به همین خاطر مسئولین هم می خواستند او را در نشست سوژه کنند.
خاطرات قادر رحمانی عضو سابق مجاهدین – قسمت سیزدهم
در یک مقطع مسئولین سازمان تصمیم عجیبی گرفتند این مبارزین اعم از زن و مرد که به ظاهر در تمامی بحث ها با هم اشتراک داشتند اما اینبار باید بکارگیری کلمات برای برادران و خواهران مجاهد فرق کند!! برادران = نرینه وحشی و خواهران = مادینه!!. واقعاً این بحث های بی معنا و مضحک به زعم رهبر عقیدتی منسجم و علمی بودند و اما باید اعتراف کرد رجوی خود نمونه عینی یک نرینه ی وحشی تمام عیار بود و نه نفرات فریب خورده و مورد ستم واقع شده.
ماجرای اخذ کارت شناسایی اعضای اردوگاه اشرف از پنتاگون در سال ۱۳۸۲
سازمان در بریف های تشکیلاتی ادعا می کرد ما بشدت مورد احترام امریکاییان هستیم ولی در چنین برخورد هایی که اعضا هم حضور داشتند همگان در می یافتند که فرماندهان امریکایی حتی به استناد مترجمین فارسی زبان خودشان و نه سازمان، برآنند با قاطعیت به نفرات اعلام کنند که سازمان باید خود را منحل و اعضا بصورت تکی با نماینده کمیساریای عالی پناهندگان در بغداد ملاقات نمایند. بی شک یادآوری چنین اتفاقاتی می تواند اعلامی برای مسئولین خائن و وطن فروش سازمان باشد که زمان اندکی برای خاتمه دغلکاری آنان مانده است.
خاطره ای از ماه مبارک رمضان در فرقه رجوی!
صورت مسئله نشست این بود که چرا روزه نمگیری و چرا در مقابل نفرات جدید الورود روزه خواری می کنی و آنها را تشویق می کنی که روزه نگیرند. در جواب به آنها گفتم از دُکتر خسرو سئوال کنید. در جواب گفتند این حرفها قابل قبول نیست به نوعی داری در مناسبات ما سم پاشی می کنی احکام ما به ما حکم می کند بزور هم که شده بایستی روزه را گرفت
خاطرات قادر رحمانی عضو سابق مجاهدین – قسمت دوازدهم
مسعود رجوی یک بلوف زن تمام عیار است او تمام توان خود را بکار گرفت و از نفرات مشخص کمک خواست که نگذارید افراد خواهان خروج از مقرهای سازمان در عراق خارج شوند او در نشست گفت: جواد باغبان می خواهد از اینجا برود او نادان است خواهرش شهید شده است. خودش این همه نقطه مثبت دارد چرا می خواهد برود، آیا این سوال منطقی نیست که به ذهن افراد بزند کسی که می خواست ارتش را منحل کند چرا از خروج داوطلبانه افراد از اشرف واهمه دارد؟
قربانیان فروغ، نماد جاویدان خیانت رجوی
اجساد به کلی متلاشی وقابل شناسایی نبودند.تشخیص هویت آنها کارخیلی سختی بود.اکثراجساد به طرز وحشتناکی سوخته بودند ویا دست و پای آنها قطع شده بود.بوی گند تعفن اجساد مارا آزار میداد.وامکان واردشدن به ماشینهای آیفا را نمیداد.حالت تهوع عجیبی پیدا کرده بودیم.با کمک کارگران ودرآن گرمای کشنده مردادماه درساعت 2نیمه شب اجساد را یک به یک ازماشینها خارج کرده وروی زمین کناریکدیگرقراردادیم.قبرها کنده شده بود ولی نمی دانستم که هرکدام متعلق به کیست؟
خاطرات مریم سنجابی از جداشده های فرقه رجوی
من نمی دانم چی شد با اینکه یه روزی عاشق تحصیل بودم و همیشه توی درس و تحصیل هنرجوی ممتازی بودم و میخواستم ادامه تحصیلم رو بدهم تحت تاثیر فرهنگ و محیط و شرایط و… بهتره بیشتر از همه با خودم رو راست باشم اسیر نادانی خودم شدم و و بخاطر کم تجربه گی ام یکهو مسیر زندگی ام کاملا تغییر کرد و روزی متوجه شدم تمام عشق و آرمانم سازمانی فرقه گونه شده
واما ادامه خاطرات همایون کهزدادی
خلاصه ساعت 4 صبح انها خسته شدن وگفتن برو نماز بخوان بعد صدایت میکنیم ان شب خوابی در کار نبود ومنهم نماز را نخواندم چون زورکی بود بعد از نیم ساعت دوباره مرا صدا زدند می گفتند بگو در مناسبات ما چه غلطی میکنید؟ البته ناگفته نماند روزهایی که کارشان به من میخورد برادر مجاهد بودم یا برای کلاسهای رزمی ادم خوبی بودم اما خارج از ان پاسدار وخائن بودم
خاطره ای از دستگیری مریم رجوی و ظلمی که به اعضا شد
بچه های سازمان را و خود ماها را با فشارهای مختلف مجبور میکردند که در گزارشی و بطور رسمی اعلام کنیم که حاضریم برای آزادی مریم در هر جای جهان خودسوزی کنیم.و اگرهم کسی این گزارش و درخواست را نمیداد دوباره مورد همان فشارهایی که در بالا توضیح دادم قرار میگرفت! کما اینکه تعدادی هم در فرانسه ودر خیابان بطرز وحشتناکی خود را بآتش کشیدند و جان باختند.
کانون فساد، از دیدگاه آقای رجوی
یکی دیگه از بچه ها گفت:میخواهم که دخترت سرش به تنش نباشد.مگر خون دختر تو از خون برادرمسعود رنگینتره؟چرا ساکتی؟چرا جواب نمی دهی؟بعد خواهر سمیرا که این سناریو را برایم چیده بود تا اول شخصیت مرا له و لورده کند گفت: به به چشمم روشن. چی چی؟ خانواده؟ توبه جای عکس رهبری رفتی عکس دخترت را لای قرآن گذاشتی؟خجالت نمی کشی؟
خاطرات الهه قوام پور – قسمت پنجم
ضمن احوالپرسی خواست که من با آنها بروم. من گفتم سفارش صبحانه داده ام، بعد از صبحانه می آیم. برادر مجاهد گفت وقتیکه قهوه چی بیاد و ببینه که شما نیستید صبحانه را بر میگرداند. گفتم خوب معلوم است که بر میگرداند ولی عمل من یک توهین و بی ادبی است. چون من سفارش صبحانه داده ام. اما برادر مجاهد گویا حرفهای من ارزش یک پاپاسی هم برایش نداشت و از همسرم خواست بچه را بغل بگیرد و برویم. و از همان آغاز، قدرت و اراده را از من و همسرم ربودند و بدون توضیح و خداحافظی بیرون آمدیم.
خاطرات الهه قوام پور – قسمت چهارم
هر روز به من زنگ میزنند و مزاحمت ایجاد میکنند و من گفتم سازمان است که میخواهد شما با انها همکاری کنی او هم گفت اصلا میدونی چی میگی؟ و گوشی را قطع کرد من از اتاق بیرون امدم و یک احساس تحقیر و نیرنگ را از طرف این جریان احساس کردم. قبل از تماس برای مسئول ارتباطات توضیح دادم که نتیجه همان خواهد شد که اتفاق افتاد ولی گوش شنوایی نبود که بشنود و درک کند در هر صورت نفرت و بی اعتمادی شدیدی به این جریان از اینجا در درونم شکل گرفت.