با دیدن عکست جان تازه گرفتم سخنی با برادرم حشمت الله کاربخش گرفتار تشکیلات مجاهدین
برای مادر اسماعیل پور محمدعلی بازکیایی مادران، منتظران بدرود یافته – قسمت سی و دوم
ابراز نگرانی آقای رضا غفارزاده بی توجهی سازمان های حقوق بشری نسبت به وضعیت اردوگاه مانز آلبانی
پیام شادی آفرین مادر عظیم راد علیزاده عضو اسیر رجوی
عظیم جان خوبی پسرم برات بمیرم من. خیلی دلتنگت بودم و مریض احوال روی تخت استراحت میکردم. خوابت را دیدم همین دیشب که در آغوشت گرفته بودم و زار زار البته از سر شوق گریه میکردم. تا اینکه برادرت آقا رضا بیدارم کرد و پرسید چی شده مادر تو خواب با خودت حرف میزدی. اشک […]
یادداشت محمد جمالی برای عموی اسیرش جهانگیر جمالی در کمپ مجاهدین خلق
سلام واقعا دمت گرم و خیلی خیلی دستتون درد نکنه آقای پوراحمد عزیز با دریافت یک قطعه عکس عمویم جهانگیر از شما ، خانواده جمالی و تمام ایل و طایفه خوشحال شدن و همه دست به دعا شدن که انشالله و به امید خدا روزی خبر آمدنش به ایران عزیز و به آغوش گرم خانواده […]
چند کلامی با پاره تنم مرتضی قدیمی
خواهر مرتضی قدیمی که سال ها است در کنار مادر چشم انتظار و سایر اعضای خانواده برای لحظه ای دیدار با برادرش که در کمپ موسوم به اشرف 3 در آلبانی گرفتار است، تلاش می کند. ایشان در یادداشتی خطاب به برادرش می نویسد: بنام خدا مرتضی جان سلام برادر عزیزم قریب به 40 سال […]
نامه زهرا راهدار به برادرش منصور راهدار در کمپ آلبانی مجاهدین
منصور جان برادر اسیرم سلام بارها برایت نامه نوشتم اما پاسخی دریافت نکردم. چرا منصور جان!؟ لابد لعنتی ها اجازه نمی دهند خبری از خانواده ات داشته باشی شاید که بخواهی و بتوانی پاسخ بدهی. منصور جان الان حال و احوال خوبی ندارم. از یک طرف پسرم که در عکس می بینی بشدت دچار تشنج […]
نامه خواهران ملکی به برادرشان علی اشرف ملکی در کمپ آلبانی مجاهدین
برادر عزیز علی اشرف جان ما خواهرانت دو قلب مهربان خود را فدای سلامتی ات می کنیم و آرزوی تندرستی برایت داریم. هرچند نمی دانیم اکنون در آن وادی غریبه و بی مهر برادرمان در چه وضعیت جسمی و روحی می باشد و نمی دانیم با آن کمبود رسیدگی اعم از پزشکی و امکاناتی برای […]
نامه ولی الله گل ریزان به عباس گل ریزان در کمپ آلبانی
عباس سلام حالت خوب است؟ زمانی که در عراق بودی هر موقع به عراق سفر می کردم و در کنار پادگان اشرف می آمدم احساس می کردم در کنارم هستی. چند سال است از عراق به کشور آلبانی رفتی و راه من بسته شده. تماسی با من نمی گیری تا از وضعیت جسمی ات با […]
دلنوشته مریم نجات بخش برای پدرش حسین نجات بخش
دلنوشته مریم نجات بخش برای پدرش حسین نجات بخش که بیش از 45 سال است داغ فراق را بر دل دارد. حسین نجات بخش اهل اصفهان بیش از 45 سال پیش، به واسطه شعارهای فریبنده رجوی کشور و دیار و خانه و خانواده را رها کرد و به تشکیلات مجاهدین پیوست. او بعدها فهمید که […]
گفتگوی برادر هوشنگ مرادی با مسئول انجمن نجات کرمانشاه
خانواده مرادی از جمله خانواده های کرمانشاهی هستند که عضوی از خانواده شان سالهاست در بند سازمان مجاهدین خلق گرفتار است. هوشنگ مرادی سالهاست که در تشکیلات مجاهدین خلق به سر می برد و به دلیل ممنوعیت های غیرانسانی حاکم بر فرقه، امکان ارتباط با خانواده و با دنیای بیرون از مناسبات را ندارد. اکبر […]
درخواست مرتضی محبی از برادرش رحمت محبی در کمپ مجاهدین خلق
آقای مرتضی محبی برادر رحمت محبی عضو گرفتار در کمپ مجاهدین خلق در آلبانی طی یادداشت کوتاهی خطاب به برادرش نوشت: رحمت جان برادر عزیزم سلام نزدیک به چهل سال است که موفق نشدیم تو را ملاقات کنیم یا حداقل با نامه ای کوتاه از وضعیت سلامتی تو مطلع شویم و این بی خبری کل […]
دیدار برادر محمد رضا خزایی با اعضای انجمن نجات مازندران
روز شنبه 17 خرداد ماه 1404، علیرضا خزایی که برادرش محمد رضا خزایی هم چنان اسیر مغزشویی رجوی جنایت کار در اشرف سه است در دفتر انجمن نجات استان مازندران حضور یافت و با اعضای این انجمن دیدار و گفتگو کرد. آقای خزایی هدف از مراجعه خود را اطلاع از وضعیت اعضای سازمان در آلبانی […]
محمد جلالالدین قاسمزاده کجاست؟
در میان صدها خانواده چشمانتظار در ایران، امروز نوبت به خانوادهای رسیده که دیگر طاقت سکوت ندارند؛ خانواده سید محمد جلالالدین قاسمزاده، جوانی از دیار کرج که سالها پیش به طرزی مرموز ناپدید شد و رد پایش به تشکیلات مخوف فرقه رجوی ختم شد. این جوان، همانند بسیاری از دیگر قربانیان، با وعدههای دروغین کاریابی […]
نامه عسگر نجف زاده به برادرش قاسم نجف زاده در کمپ آلبانی
سلام قاسم جان امیدوارم که حالت خوب باشد و بیاد خانواده ات باشی و فراموش نکرده باشی. قاسم جان همین الان آقای پوراحمد دو قطعه عکس ازتون بهم داده که خیلی خوشحال و ذوق زده شدم و با چشمانی اشکبار افسوس خوردم ای کاش مامان زنده بود و عکسهایت را میدید… آره قاسم جان مامان […]

