رضا گوران در قسمت قبل خاطراتش از افرادی که در بازداشتگاه بودند و گاهی صدای زجر کشیدنشان می آمد ، گفت و در ادامه در این قسمت می خوانیم: از همان روزی که بازداشتم کردند، گرسنگی برایم بزرگترین عذاب بود. در ابتدا معدهام طاقت نداشت، اما بعد از مدتی کمکم عادت کرد و کوچک شد. […]
رضا گوران در قسمت قبل خاطراتش از افرادی که در بازداشتگاه بودند و گاهی صدای زجر کشیدنشان می آمد ، گفت و در ادامه در این قسمت می خوانیم:
از همان روزی که بازداشتم کردند، گرسنگی برایم بزرگترین عذاب بود. در ابتدا معدهام طاقت نداشت، اما بعد از مدتی کمکم عادت کرد و کوچک شد. باور کنید آنقدر کم غذا میدادند که فقط زنده بمانی و از گرسنگی نمیری. قدم دو متر و وزنم ۱۲۰ کیلو بود. بارها درخواست کردم که غذا بیشتر بدهند، چون شب و روز گرسنگی میکشیدم، اما هیچکس توجهی نمیکرد.
در دو ماه اول، اوضاع کمی بهتر بود؛ بعضی از زندانبانان که فرمانده هم بودند، یواشکی کمی نان یا غذای اضافه میدادند. اما وقتی به زندان اصلی منتقل شدم، شرایط بدتر شد. غذا به این شکل بود: برای نهار، یک کفگیر برنج با کمی آب خورش بیمحتوا در یک یقلوی فلزی میریختند و پرت میکردند داخل سلول انفرادی. شام دو عدد کتلت، چند تکه چیپس و یک نان گرد کوچک. صبحانه یک تکه پنیر سفت با یک نان گرد کوچک.
در تمام سه سال سلول انفرادی، حتی یکبار هم شیر ندیدم؛ در حالی که در زندان دیزلآباد کرمانشاه گاهی شیر میدادند. البته بعضی روزها هم شرایط بهتر میشد ، مثلاً موقع جشنها یا مراسمی که زندانبانان حال خوبی داشتند، غذای بیشتری میدادند؛ همراه نوشابه و گاهی چند شاخه سبزی یا پیازچه که خودشان کاشته بودند.
البته آن موقع دیگر معدهام کوچک شده بود و نیازی به غذای زیاد نداشتم. بهنظر میرسید مقدار غذایی که میدادند به دو چیز بستگی داشت: یکی سفارش بازجوها، و دیگری سلیقه زندانبانها. بعضی از آنها گاهی دلشان میسوخت و کمی بیشتر از حد معمول غذا میدادند.
درد آور اینجاست که در همان شرایط سخت و در آن زندان جهنمی، رجوی پلید به آن سلول انفرادی و آن غذای بیارزش و بیمزه، میگفت “هتل چهار ستاره”.
مهمانِ هتل چهار ستاره!
برای اولین بازجویی احضارم کردند. یک هفته بعد دوباره صدا زدند و به ساختمانی بردند که صدا و عربده کشی شکنجهگران و فریاد و زجه شکنجهشدهها از آن به گوش میرسید. وارد اتاق بازجویی شدم. چهار نفر از همانهایی که قبلاً معرفی کردهام، دور یک میز نشسته بودند. کنار در، یک صندلی فلزی گذاشته بودند و گفتند بنشینم.
بازجویی را حسن محصل شروع کرد. با حالتی شرورانه و تمسخرآمیز پرسید: “چرا با بچههای مجاهد و مسئولینی که از صبح تا شب جلوی دستت خدمت میکنن درگیر شدی؟ چرا شیشه رو شکستی؟” گفتم: “من نیازی به خدمت کسی ندارم. اول بفرمایید به چه جرمی منو بازداشت و زندانی کردید؟”
با نگاهی معنیدار به بقیه نگاه کرد، لبخند تلخی زد و گفت: “زندان؟! منظورت چیه؟ مگه ما زندان هم داریم؟ تو فقط مدتی مهمون مایی! اینجا مثل یه هتل چهار ستارهست! ببین، ازت خوب پذیرایی میشه. مجاهد بیستساله جلوی دستت کار میکنه، اونوقت تو اعتراض داری؟ انصاف هم چیز خوبیه! بعد میان به ما میگن شکنجهگر و زنداندار!”
راستش لحظهای شک کردم؛ نمیدانستم دارم اشتباه میکنم یا واقعاً وارد کابوسی شدهام. همهچیز عجیب و گیجکننده بود. سپس یکییکی شروع کردند حرف زدن. مهدی با لحنی تهدیدآمیز گفت:
“میفهمی کجایی؟ در چه شرایطی هستی؟ تو الان در موقعیتی نیستی که بخوای تصمیم بگیری جواب بدی یا ندی. این سازمانه که انتخاب میکنه باهات چطور رفتار کنه؛ با مهربونی یا با همون روشی که خودت قبلاً توی رژیم تجربه کردی! بهنظرم همون رفتار، حقته!”
اکبر ادامه داد: “فکر کنم اشتباه گرفتی! ما مجاهدین دو رو داریم؛ یه روی انسانی، یه روی سگی! بستگی داره خودت چطور رفتار کنی. اگه عاقل باشی، با همون روی انسانی باهات برخورد میکنیم. ولی اگه بخوای ادا دربیاری، بدون که اون یکی رو هم بلدیم! حالا، دقیق و بیکموکاست باید بگی؛ تاریخ تولد روز، ماه، سال، همهچیز! چه کارهایی کردی؟ با کیا؟ کجا و چطور؟!”
حرفهایشان پر از تهدید، تحقیر و خشونت پنهان بود. آن لحظه کاملاً فهمیدم اینجا نه هتل است و نه مهمانی در کار است ، اینجا جایی بود که انسان را تحقیر و خرد میکردند تا فقط “اطاعت” کند و مجاهد شود.
ادامه بازجویی ، نان و نمکِ فراموششده
بعد از حرفهای اکبر، نوبت علیرضا غلامی شد. سعی میکرد نقش آدم خوبه را بازی کند. با لحنی نرمتر گفت: “ما با شما دوست بودیم، همیشه با احترام با تو و علی و کمال رفتار کردیم. یادت رفته؟ با هم در بغداد تفریح رفتیم، به زیارت کربلا رفتیم؟ ما با هم نون و نمک خوردیم، و بین قوم کرد، نون و نمک حرمت داره. به احترام همون، نه برای خودت دردسر درست کن، نه برای سازمان. آخه لامذهب چرا اونجا رو بههم ریختی و المشنگه راه انداختی؟ سازمان از شما انتظار دیگهای داشت! میفهمی چه کار وحشتناکی کردی؟ خودتون رو انداختید تو باتلاق!”
حرفهایش داشت از کنترل خارج میشد. حسن محصل که فهمید ممکن است اطلاعات بیشتری لو برود، سریع حرفش را قطع کرد و نگذاشت بیشتر ادامه دهد. همانجا برایم روشن شد که عصبانیت و خشمشان از کجاست و دنبال چه بودند. در واقع، همهی این نمایش برای یک چیز بود: بفهمانند که در اینجا جواب هر اعتراض و مقاومتی فقط یک چیز است ، زندان و شکنجه.
من اما دیگر تهدیدهایشان را جدی نمیگرفتم. حسن محصل که ذاتاً آدم شرور و تندی بود، از آرامش من بیشتر عصبی شد. لحنش تند شد، و من هم دیگر طاقت نیاوردم. در میان تنش گفتم: “ببین! هر چه از دستت برمیاد، دریغ نکن!” این جمله را گفتم و نمیدانستم قرار است برای سالها در ذهنش بماند. بعدها، هر وقت میخواست تحقیرم کند، همان را یادآوری میکرد و با پوزخند میگفت: “یادت هست گفتی هر چه از دستم برمیاد دریغ نکن؟ دیدی چطورت کردم؟!”
حسن محصل آن جمله را تا روزی که بعد از سه سال اسارت از سلول انفرادی “آزاد”م کردند، مدام تکرار میکرد. البته نمیتوان گفت “آزاد” شدم؛ چون در سازمان واژههایی مثل آزادی و دموکراسی فقط یک رویا هستند. دوباره مرا به بند و بردگی کشیدند. او همیشه با پوزخند میگفت: “یادت هست روز اول قلدری میکردی؟ پهلوانبازی میکردی و فکر میکردی اینجا در گاراژ کرمانشاهه و هر غلطی میتونی بکنی؟ خودت گفتی هر چه از دستت برمیاد دریغ نکن ، دیدی حالت رو جا آوردم؟ تو رو مثل موش کردم!”
آن شکنجهگر بدبخت ، که حالا فقط برایش حس ترحم دارم با لحن تحقیرآمیز، فحاشی و توهین نه تنها به من، که به خانوادهام و گاهی به کل مردم ایران، رفتار میکرد. نمیدانستم دارد “وظیفه” انجام میدهد یا فقط خشونت را برای لذتش خرج میکند.
ادامه دارد…
رضا گوران
توضیح انجمن نجات:
رضا گوران عضو پیشین مجاهدین خلق با نام اصلی علی بخش آفریدنده در دهه هفتاد جذب تشکیلات مجاهدین خلق شد. او متولد 1347 در یکی از روستاهای استان کرمانشاه است. پس از ورود به تشکیلات، نخست نام او را حیدر بخشاینده گذاشتند اما پس از گذران دوران بازجویی و شکنجه در زندانهای مجاهدین خلق باردیگر نام او تغییر یافت. رضا گوران به دلیل انتقاد به ساختار انحصار طلب مجاهدین برای مدتی طولانی متحمل سرکوب و شکنجه شد. پس از تحمل سالهای انفرادی و شکنجه که به اصطلاح “صفر صفر” شده بود، نام تازه رضا گوران را برای او برگزیدند. رضا گوران در پی سالها تلاش برای ترک تشکیلات، در سال 2003 پس از حمله آمریکا به عراق موفق به فرار از تشکیلات شد و پس از گذراندن دوران اقامت در کمپ آمریکاییها موسوم به تیف به اروپا مهاجرت کرد. او اکنون در کشور نروژ ساکن است. گوران در سال 1393 اقدام به انتشار خاطرات خود از دوران اسارتش در تشکیلات مجاهدین خلق کرد. عنوان این کتاب “میان دو دنیا، خاطراتی از سه سال اسارتم در سلولهای انفرادی قرارگاه اشرف”، است. او همچنین بخش هایی از این خاطرات را در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی فیس بوک منتشر کرده است که به تدریج در وبسایت انجمن نجات درج میشود. در این خاطرات، رضا گوران به شرح دقیق و پرجزئیات فرایند سرکوب اعضای منتقد و کسانی که خواستار ترک تشکیلات هستند و به طور خاص شخص خود، میپردازد.

