محاکمه در سالن میله ای در مقر مخوف باقرزاده

من در مقر موزرمی بودم که همه را در سالن غذا خوری جمع کردند. مسئول مقر میکروفن را دست گرفت و گفت می خواهیم به ماموریت برویم. برای ماموریت به مقر باقرزاده می رویم. وسایل فردی خودتان را جمع کنید تا زمان حرکت را به شما ابلاغ می کنیم و در ادامه گفت می خواهیم […]

من در مقر موزرمی بودم که همه را در سالن غذا خوری جمع کردند. مسئول مقر میکروفن را دست گرفت و گفت می خواهیم به ماموریت برویم. برای ماموریت به مقر باقرزاده می رویم. وسایل فردی خودتان را جمع کنید تا زمان حرکت را به شما ابلاغ می کنیم و در ادامه گفت می خواهیم یک سری را در کوره آتش بیندازیم و آنها را آدم کنیم. فکر کنم دو سه روزی گذشت که ابلاغ کردند، امشب حرکت می کنیم. چند اتوبوس از شهر کرایه کرده بودند و بعد از ظهر به مقر آمدند. شب ما را سوار اتوبوس کردند و اتوبوس ها به سمت مقر مخوف باقرزاده به حرکت در آمدند. طبق معمول قبل از حرکت اتوبوسها همه را توجیه کردند که کسی حق ندارد پرده اتوبوس را کنار بزند و بیرون را نگاه کند. پشت صندلی راننده را هم پرده کشیده بودند تا جاده را نبینیم.

کنار من یکی از دوستانم نشسته بود. به او گفتم معلوم نیست این بار چه خوابی برای ما دیده اند. در جواب گفت نمی دانم خودم هم درگیر این موضوع هستم، به مقر خراب شده برسیم مشخص می شود . بعد از چند ساعتی اتوبوس ها به مقر باقرزاده رسیدند و ما را پیاده کردند. ما را به خط کردند و به سمت بازرسی حرکت کردیم. وسایل هر فرد را ریز چک می کردند و برای همه سئوال شده بود که چرا بازرسی این همه طول می کشد؟! مگر ما غیر از وسایل فردی وسایل دیگری با خودمان آوردیم؟! بازرسی از مقر ما نزدیک به چهار ساعت طول کشید. بعد از بازرسی ما را برای استراحت به سوله ای که به مقر ما داده بودند، بردند. بیشتر محل زندگی کبوترها بود. امکان استراحت در سوله وجود نداشت امکان پذیر نبود. مقر باقرزاده از لحاظ بهداشت صفر بود، از واحدهای بهداشتی گرفته تا حمام های سیمانی صحرایی همگی از لحاظ بهداشتی در سطح پایینی بودند. استفاده از حمام ها باعث می شد نفرات بیماری قارچ بگیرند.

در عوض پشت سوله ها ساختمانهای شیک با فضای سبز و گل کاری مربوط به سران رجوی بود. رجوی خواب خوبی برای همه دیده بود؛ “نشست طعمه”.

از آنجایی که من همیشه روی میز مجاهدین بودم، در نشست طعمه چندین بار مرا سوژه کردن و تا توانستند مرا آزار دادند. یک روز در سوله دراز کشیده بودم که یکی از سران رجوی آمد سراغم و به من گفت بعد از ظهر ساعت سه خواهر نسرین (مهوش سپهری) در سالن میله ای با تو و چند نفر دیگر نشست دارد. اعصابم بهم ریخت. در چادرهای دیگچه با من و امثال من برخورد می کردند و بعد از چادرهای دیگچه بایستی در نشست رجوی و زنش مریم شرکت می کردیم. آنجا هم با ما برخورد می شد. داشتم روانی می شدم .
بعد از ظهر به سمت سالن میله ای رفتم. وارد سالن شدم، ده الی پانزده نفری در سالن نشسته بودند. چند نفر از آنها را می شناختم، روی صندلی نشستم. یکی از آنها گفت خودت را آماده کن، امروز می خواهند ما را محاکمه کنند. در جواب به او گفتم مگر قتل کردیم؟ در جواب گفت کارهایی که تو کردی هیچ کدام از ما که اینجا نشستیم نکردیم، پس خودت را آماده کن .

نیم ساعتی در سالن نشسته بودیم که نسرین (مهوش سپهری)، مهدی ابریشمچی، عباس داوری، احمد واقف و دونفر دیگر وارد سالن شدند. با فاصله از ما پشت میز و صندلی نشستند. مهوش سپهری بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب و گفت: می دانید شما را برای چه کاری این جا جمع کردیم؟ شماها در سازمان خراب کاری می کنید. مناسبات ما را به گند کشیدید. خواهران گزارش زیادی درباره شما نوشتند. نقشه فرار می کشید؟! چرا در سازمان این کار را می کنید؟ از جان سازمان چه می خواهید؟

دو نفر را سوژه کردند و هر چه بد و بیراه بود به آن دو نفر گفتند. نفر سوم من بودم. مهوش سپهری مرا صدا زد و گفت بلند شو. من هم بلند شدم. در ادامه گفت: پرونده تو خیلی سنگین است. محفل در مناسبات، هیزی کردن، خبر داری چند خواهر گزارش تو را دادند؟! نقشه فرار از اشرف، درگیری با مسئولین در سازمان. فکر کردی اینجا چاله میدان است؟ من هم به او گفتم خواهرانی که شما می گویید آنها را احضار کنید شهادت بدهند. این را که گفتم مهوش سپهری بهم ریخت و گفت: فلان فلان شده اشتباه گرفتی، تو باید جواب ما را بدهی. می خواهی من جواب تو را بدهم.

ابریشمچی و احمد واقف بلند شدند آمدند سراغم. با برخوردهای فیزیکی و گفتن بد و بیراه. نسرین آنها را صدا کرد تا سر جای خودشان نشستند. نسرین در ادامه گفت: این برخورد با تو چیزی نیست اگر من مهدی و احمد را صدا نمی کردم تو را تکه تکه می کردند. من خیلی بهم ریخته بودم. در جواب گفتم: سازمان انقلابی این است دیگر. باز هم بد و بیراها شروع شد من هم از یک گوش تحویل می گرفتم و از گوش دیگر بیرون می دادم. نسرین در ادامه گفت: ما مجاهدین در ظاهر شاید خوش رو باشیم ولی از درون وحشی هستیم اگر وحشی نباشیم کارمان با تو و امثال تو پیش نمی رود. فردای ایران هم همین کار را بایستی بکنیم غیر از این باشد در ایران هم کارمان پیش نمی رود. تو هنوز مجاهدین را نشناخته ای ما تو را آدم خواهیم کرد حالا هم می روی یک گزارش کامل از نقشه فرارت، محفل هایت و دیگر کارهایت می نویسی به مسئولت می دهی. مسئولت گزارشت را به من می دهد . من هم در دلم گفتم بنشین تا بنویسم…

فواد بصری