سال 1380 ما را برای نشستی به مقر مخوف باقرزاده بردند. هیچ کس خبر نداشت که رجوی و دار و دسته اش چه خوابی برای ما تدارک دیدند! خبر نداشتیم چه روزهای سختی در انتظار ماست. در مقر باقرزاده مستقر شدیم و محل استراحت ما سوله هایی بود که محل زندگی کبوترها بود. سوله ها […]
سال 1380 ما را برای نشستی به مقر مخوف باقرزاده بردند. هیچ کس خبر نداشت که رجوی و دار و دسته اش چه خوابی برای ما تدارک دیدند! خبر نداشتیم چه روزهای سختی در انتظار ماست. در مقر باقرزاده مستقر شدیم و محل استراحت ما سوله هایی بود که محل زندگی کبوترها بود. سوله ها محل استراحت نبود و کبوترها روی سقف سوله رژه می رفتند. شقاوت رجوی در رابطه با ما به اوج رسیده بود و صدایمان به جایی نمی رسید. رجوی خودش را مالک ما می دانست و هر بلایی که دلش می خواست بر سر ما نازل می کرد. حق اعتراض را نداشتیم و اعتراض کردن در سازمان مجاهدین ممنوع بود.
در مقر مخوف باقرزاده ما را در سوله های غیر بهداشتی جا دادند و دو ساعتی به ما استراحت دادند. بعد از استراحت رفتیم برای چادر زدن در محوطه. باز هم کسی نمی دانست نصب چادر در محوطه برای چیست؟! هر مقری تعداد چادربنا کرد و بصورت یگانی در چادرها نشست برگزار می شد. نشست سرکوب و تحقیر ما توسط سران رجوی در چادرها!
سران رجوی نهایت برخورد فیزیکی را با ما داشتند. در نشست رجوی هم نفرات مسئله دار سوژه می شدند و نفرات توجیه شده به سوژه فحش های رکیک می دادند و برخوردهای فیزیکی داشتند. در مقر مخوف باقرزاده چند بار مرا سوژه کردند و تا توانستند مرا کوبیدند و فحش و بد و بیراه به من می گفتند. کسانی که مسئله دار بودند و محفل در مناسبات می گذاشتند با آنها به شدت برخورد می کردند.
یک روز در سوله دراز کشیده بودم که سراغم آمدند و گفتند بعد از ظهر در سالن میله ای نشست داری. من هم سر ساعت به سالن میله ای رفتم. وارد سالن شدم، چند نفری روی صندلی نشسته بودند. سه نفر از آنها را می شناختم. ربع ساعتی در سالن میله ای نشسته بودم که مهوش سپهری (نسرین)، مهدی ابریشمچی، احمد واقف، عباس داوری ( رحمان ) و دو سه نفر دیگر که نمی شناختم، آمدند. مهوش سپهری زنی بود که حرف درست از دهان آن بیرون نمی آمد. مدام فحش می داد و بد و بیراه می گفت. مهوش سپهری و دار و دسته اش سر جایشان نشستند. مهوش سپهری شروع به حرف زدن کرد و گفت: می دانید شما برای چی اینجا هستید؟ کسی نمی دانست. در ادامه گفت: خیلی ها مثل شما هستند که می خواهیم آنها را در سازمان تعیین تکلیف کنیم. بصورت نوبه ای آنها را صدا می زنیم.
فکر کنم دومین نفر مرا سوژه کردند. مهوش سپهری به من گفت از جان سازمان چه می خواهی؟ چرا مناسبات ما را شخم می زنی؟ چرا به چشم بد به خواهران ما نگاه می کنی؟ با توجه به گزارشی که به من دادند نمره تشکیلاتی تو صفر است. معلوم است در سازمان چه غلطی می کنی؟ شریف (مهدی ابریشمچی) گفت: خواهر نسرین اجازه می دهی حرفی بزنم؟ رو به من کرد و گفت: فلان فلان شده به خواهران ما نگاه چپ می کنی؟ مگر اینجا چاله میدان است؟ تکه تکه ات می کنیم و آمد سراغم. شروع کرد به برخورد فیزیکی.
در این رابطه مهوش سپهری که باصطلاح مسئول نشست بود هیچی به ابریشمچی نگفت، معلوم بود دار و دسته مهوش سپهری از قبل نسبت به سوژه توجیه شده بودند. پشت سر مهدی ابریشمچی، احمد واقف آمد سراغم. آن هم مرا بست به فحش های رکیک و باز هم برخوردهای فیزیکی. نسرین آنها را صدا زد و به من گفت: می بینی کارهایی در سازمان کردی که برای مسئولین قابل تحمل نیست. حرفت را بزن. چرا در سازمان خراب کاری می کنی؟ من هم گفتم کدام خراب کاری؟ عباس داوری از جایش بلند شد و هر چه از دهنش در آمد به من گفت و آمد نزدیک من. با پایش چند تا لگد به من زد و رو به مهوش سپهری کرد و گفت: خواهر نسرین اجازه بده این را سوار ماشین کنیم و ببریم در بیابانهای عراق دفنش کنیم. پرونده خیلی بدی در سازمان دارد .
در ادامه نسرین گفت: فکر نکن من نمی توانم باهات برخورد فیزیکی کنم. برادر به من ابلاغ کرده که می توانی با برادران برخورد فیزیکی داشته باشی. کاری نکن بیایم سراغت و یا بگم چندتا از فرماندهان خشن به سراغت بیایند. دو جلسه مرا در سالن میله ای سوژه کردند و رمق برای من نگذاشتند . در نهایت در جلسه دوم نسرین گفت: یک فرصت به تو می دهم. برو گزارش خراب کاری هایت را بنویس. گزارش که نه کتاب بنویس. اگر یک بار دیگر از تو گزارشی به دستم برسد این بار کارت را تموم می کنم.
اما مهدی ابریشمچی ول کن نبود. به نسرین می گفت این فرد را نباید فرستاد در جمع. اگر اجازه دهید او را در مقر زندانی کنیم و روزی یک وعده غذا به او بدهیم تا آدم شود. نسرین در جواب ابریشمچی گفت من با او اتمام حجت کردم که اگر دست از پا خطا کند آن کار ی که نباید انجام دهیم. وبعد از دو جلسه با حالت گیجی خودم را خلاص کردم .
رجوی برده دار بود و ما هم برده. رجوی در عراق در پادگان اشرف خدایی می کرد و در یک حصار بسته ما را نگه داشته بود و ما را سرکوب می کرد. به ذهنش نمی زد که روزی صدام سرنگون شود و نفرات خیلی زیادی جدا شوند. رجوی کسی بود که در نشست های عمومی می گفت اجازه نمی دهم یک نفر از پادگان اشرف خارج شود، ما بریده نداریم، بریده را بایستی در پادگان اشرف دفن کنیم .
فواد بصری

