نگاهی به وضعیت اسفبار برخی از دستاندرکاران سابق مجاهدین که سالهاست در خارج کشور سرگردان ماندهاند، درس عبرتی برای همه کسانی است که به کشور و ملت خود پشت کردهاند و دل به بیگانه سپردهاند. پس از کودتای نافرجام 18-19 دیماه گذشته که باید آنرا بازتولید کاریکاتوری کودتای ننگین 28 مرداد 1332 برای بازگردانیدن سلطنت […]
نگاهی به وضعیت اسفبار برخی از دستاندرکاران سابق مجاهدین که سالهاست در خارج کشور سرگردان ماندهاند، درس عبرتی برای همه کسانی است که به کشور و ملت خود پشت کردهاند و دل به بیگانه سپردهاند.
پس از کودتای نافرجام 18-19 دیماه گذشته که باید آنرا بازتولید کاریکاتوری کودتای ننگین 28 مرداد 1332 برای بازگردانیدن سلطنت به ایران به حساب آورد، برخی از شخصیتهای برجسته تشکیلات مجاهدین که پس از سقوط صدام منتقد مسعود رجوی شده بودند، بناگاه فیلشان به یاد هندوستان افتاد و به دنبال یک ارباب جدید رفتند تا بلکه از نمد خونین کودتا، قبایی برای خود بدوزند و کاسبی کنند.
حدود 30 سال پیش، هنگامی که مسعود رجوی سرکوبهای جمعی را کلید زد و میخواست در مناسبات وحشتآفرینی کند تا کسی جرأت جدایی از سازمان نداشته باشد، مدعی شد که یک فرد بریده از مجاهدین، هرگز به دامان ارتجاع (نظام جمهوری اسلامی) بازگشت نمیکند، بلکه جذب بورژوازی (جهان سرمایهداری) خواهد شد. استدلال او این بود که هرگاه کسی وارد مناسبات مجاهدین شود، به نقطهای ارتقاء پیدا میکند که دیگر تمایلی به بازگشت به دامان ارتجاع نخواهد داشت و آنچه چشم او را میگیرد، زرق و برق بورژوازی (سرمایهداری غرب) است. اما کودتای آمریکایی/صهیونیستی دیماه باعث شد که چندتن از مسئولینِ سابق مجاهدین (که پس از اختلاف سیاسی با رجوی دچار اغتشاش فکری و ایدئولوژیک شده بودند)، بوی کباب به مشامشان برسد و به دامان کسی پناه ببرند که پدر و پدربزرگ او از ارتجاعیترین شخصیتهای وابسته به آمریکا و انگلیس بودند و تفکر خودش نیز متعلق به قرون وسطا و دوران دفن شدهی پادشاهی است.
در این میان میتوان از کسانی چون ایرج مصداقی و اسماعیل وفایغمایی یاد کرد که اولی تاریخچهای پربار از خیانت و وادادگی در کارنامه دارد و دومی هم از برجستهترین مداحان رجوی بود که دهها سال از زندگی خود را به مجیزگویی از مریم قجرعضدانلو و یا حماسهسرایی برای اقدامات تروریستی مجاهدین اختصاص داد و در نهایت به پوچی رسید و بهجای نقد تفکرات کپکزده خویش، گناه را به گردن اسلام انداخت تا انتقام تلف شدن عمرش در بارگاه رجوی را از پیامبر اسلام بگیرد و امروز نیز هردو به دامان شخصیت بیهویت، منفور، وابسته و خائنی چون رضا پهلوی افتادهاند.

مصداقی و یغمایی در جلسه با پهلوی
ژن خیانت
در باب ایرج مصداقی همین بس که در دههی 60 بهجرم حمایت از سازمان تروریستی مجاهدین به زندان افتاد و پس از چند سال، برای نجات جان خود، از تشکیلات مجاهدین ابراز برائت (البته صوری و برای نجات جان خود) نمود و پس از همکاری با مسئولین زندان، مورد عفو نظام قرار گرفت و آزاد شد. اما با آغاز فروپاشی شوروی، دوباره فیلش یاد هندوستان کرد و پس از خروج از ایران، در اروپا به مجاهدین پیوست و به فعالیتهای”حقوقبشری!” مشغول شد تا خود را یک قهرمان نجات یافته از “زندان و شکنجه” جلوه دهد و شهرت کاذب پیدا کند و مورد پسند نهادهای صهیونیستی و رجوی قرار گیرد.
پس از سقوط صدام که تعدادی از اعضای سازمان موفق به فرار از اشرف شدند و مناسبات ضدانسانی مجاهدین را افشا کردند و برای مسعود و مریم رسوایی بوجود آمد، ایرج مصداقی نیز به دنبال کسب و کار جدید حقوقبشری رفت و خود را بهطور کامل به نهادهای صهیونیستی فروخت. وی که زمانی از نام کشتهشدگان و اعدامیها کسب و کار میکرد (کمک گرفتن از مجاهدین برای نوشتن و چاپ کتابهای حقوقبشری)، با سقوط صدام و گیر افتادن مجاهدین در دام نیروهای آمریکایی، درافتادن با مسعود رجوی را تبدیل به کسب و کار خود کرد تا به شهرت کاذب خود بیفزاید و در رسانهها مطرح شود. البته رسانههای ضدایرانی نیز او را در زمینههای مختلف پوشش میدادند تا علیه ایران بکارش گیرند.
مصداقی از اواخر دهه 90، در همکاری تنگاتنگ با موساد، اقدام به لو دادن اطلاعات مربوط به تردد دیپلماتهای ایرانی در اروپا کرد و بر سر راه برخی از آنان دام پهن نمود تا ایران را متهم به اقدامات تروریستی در اروپا نماید. کاری که البته مجاهدین نیز به موازات او انجام میدادند تا ایران را به نفع رژیم صهیونیستی در انزوای سیاسی و جهانی قرار دهند و به جنگ بکشانند. شرکت در توطئه علیه دو دیپلمات ایرانی و زمینهسازی برای بازداشت و محاکمه آنان در دوران ریاست جمهوری شهید رئیسی، بخشی از اقدامات خائنانه ایرج مصداقی علیه ملت ایران بود. البته به موازات این مدل خیانتها (که از درون زندان تا خارج کشور ادامه داشت)، تخریب و اتهامزنی به سایر جداشدگان از مجاهدین نیز در دستور کار وی قرار داشت که خود مبحث دیگری است.
اندر حکایت مجیزگویی برای رجوی
اسماعیل وفایغمایی نیز از دیگر عناصری است که پس از عمری مداحی، بالاخره بخاطر “مسائل شخصی و خانوادگی و اندکی مسائل سیاسی” از رجوی دل کند و به جمع منتقدان پیوست. البته ایشان در مناسبات مجاهدین از تمامی امکانات برخوردار بود و هیچگاه کمتر از تعریف و تمجید از زوج رجوی نشنیده بود و برخلاف هزاران عضو دیگر مجاهدین که زیر فشارهای سخت و طاقتفرسای تشکیلاتی-ایدئولوژیک قرار داشتند و یا در زندانها و شکنجهگاههای رجوی زیر ضرب و تهدید به قتل بودند و کسی صدایشان را نمیشنید، ایشان همیشه در کنج عافیت و زیر باد کولرهای گازی کتابخانهها، مشغول مدیحهسرایی برای مریم قجرعضدانلو و یا حماسهسرایی و شعرخوانی برای عملیاتهای تروریستی مجاهدین بویژه در عملیاتهای آفتاب و چلچراغ و فروغ جاویدان بود. کتاب “در امتداد نام مریم” نمونهای از افتخارات اسماعیل وفایغمایی است.
اسماعیل که بعدها از سوی مسعود رجوی به عضویت در شورای ملی مقاومت منصوب شد (تا از مواهب آن هم برخوردار باشد و زحمتی برای رجوی ایجاد نکند)، در دههی 70 که نتوانست “انقلاب ایدئولوژیک مریم” را بهخوبی هضم کند و بهای آنرا با جدایی کامل از همسر بپذیرد، از ایدئولوژی مجاهدین فاصله گرفت و در اروپا تحت عنوان عضو شورای ملی مقاومت، مورد حمایت مالی مجاهدین قرار گرفت و تا چندسال پس از سقوط صدام از همه امتیازات و امکانات برخوردار بود. تنها درد اسماعیل جدایی از همسر و فرزند بود که همچنان به مناسبات مجاهدین دلبستگی داشتند (این مشکل هم با ایجاد رابطه عاطفی و عاشقانه با کسانی دیگر حل شده بود). اما جدایی فرزندش امیر از مجاهدین و شنیدن داستانهای او، زمینهساز کینه از رجوی شد و او را از شورای ملی مقاومت جدا کرد و از آن پس، سیر سرگردانی و فروپاشی کامل ایدئولوژیک اسماعیل رقم خورد و به کینهکشی از اسلام رسید.
به این ترتیب، کسانی چون اسماعیل وفایغمایی و ایرج مصداقی، پس از عمری همراهی و همسویی با اقدامات تروریستی مجاهدین و شخص مسعود رجوی (که با بهانه مبارزه با امپریالیسم آغاز شد و به مبارزه با نظام تنزل یافت)، بخاطر تضادهای شخصی و یا منافع سیاسی یا اقتصادی، به ضدیت آشکار با ملت و کشور خود رسیدند. تضاد منافع (شخصی، سیاسی، اقتصادی) باعث شد که نمونههایی از این دست افراد (که عمری به اسم مبارزه با جمهوری اسلامی و یا حقوقبشر، به شهرت و امکانات مادی و سیاسی دست یافتند)، از درون یک تشکیلات تروریستی، بناگاه به دامان جریانهایی بشدت ضدایرانی و ضداسلامی سقوط کنند و آویزان کسانی شوند که بخاطر حمایت از بمباران کشورشان و ابراز شادمانی از کشتار صدها زن و کودک، و ترور دهها دانشمند و سردار ایرانی، منفور ملتهای جهان شدهاند. و بسیاری از شهروندان غربی و عرب از آنها بیزاری و تبرّی جستهاند.
بحران هویتی و سرگشتگی ایدئولوژیک
این دگردیسیِ فرورونده، ناشی از یک بحران هویتی و پوچی ایدئولوژیک است. انسانهایی که بخاطر سقوط در مشکلات شخصی، هدف را از یاد میبرند و دچار افسردگی و یا پریشانی روانی میشوند، و بهجای پذیرش اشتباهات خود و تلاش برای یافتن حقیقت، همه را مقصر میپندارند و خود را صرفاً قربانی قلمداد میکنند و از گذشت روزگار پند نمیگیرند، خیلی زود هویت و رسالت انسانی خود را از یاد میبرند و دچار سرگشتگی میشوند و دیگر منافع خود را هم تشخیص نمیدهند و از باتلاقی به باتلاق دیگر فرو میروند. گویا اینگونه افراد هیچ کنترلی بر اراده خود ندارند و صرفاً به دنبال یک ارباب جدید میگردند تا هم از تنهایی ترسناک خود فرار کنند و هم از ارباب قبلی خود که خیانت دیدهاند انتقام بگیرند. غافل از اینکه نمیتوان با شیرجه زدن به درون فاضلابِ متعفن به تاریخ پیوسته، از باتلاق مرگ سیاسی و ایدئولوژیک نجات یافت.
تأسف اینجاست که سرگشتگی و سرگردانی اینگونه افراد بحرانزده، روی برخی از جوانان قربانی شده نیز اثرات منفی میگذارد. کودکانی که یک عمر از سوی مریم و مسعود رجوی مورد ظلم، بهرهکشی و بیگاری قرار گرفته بودند، اکنون که به میانسالی رسیدهاند، خود را در میان انبوه مشکلات هویتی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و ایدئولوژیک سرگردان میبینند. بسیاری از آنان که هیچگاه کشور خود را از نزدیک ندیدهاند، در دل انبوه تبلیغات رسانهای و تشکیلاتی علیه ایران، اکنون بر سر چندراهی گرفتار شدهاند. برخی از اینگونه افراد که پدر و مادرشان قربانی شدند و یا حیران و سرگردان در باتلاق مناسبات رجوی گیرکردند، و خود نیز هیچ تجربه و شناختی از فرهنگ و ماهیت کشورشان ندارند، در کشاکش رقابت بین تشکل تروریستی مجاهدین و جریان منحوس و خائن سلطنتی، گرفتار زرق و برق جریان رضا پهلوی میشوند و در باتلاق متعفن دیگری فرو میروند که جز سقوط اخلاقی و سیاسی به همراه ندارد.
متأسفانه طی 4 دههی گذشته، بهخاطر خیانت جریان برانداز خارجهنشین، هیچ تشکل مردمی قابل توجهی در خارج کشور شکل نگرفت تا اینگونه جوانان که در خارج به دنیا آمده و بزرگ شدهاند را با فرهنگ اصیل ایرانی آشنا کند. در این میان، غولهای رسانهای غربی-عبری توانستند بسیاری از ایرانیان خارج کشور را فریب دهند و جلوهی دیگری از ایران به آنها بشناسانند که 180 درجه با حقیقت فاصله داشت. به همین علت، امروز شاهد انحراف تعدادی از جوانان در خارج و حتی داخل ایران هستیم که (تحت تأثیر تبلیغات رسانهای و خیانت جریان نفوذ و برانداز)، در رقابت بین مجاهدین و سلطنتیها، از باتلاق رجوی به فاضلاب پهلوی سقوط میکنند. همین مسئله، مسئولیت ما را دوچندان میکند که تا جای ممکن، روشنگری کنیم و اجازه ندهیم دشمنان کشورمان، جوانان را به شکل دیگری به بیراهه ببرند.
در سالیان اخیر، تعدادی از کودک سربازانِ جداشده از تشکیلات مجاهدین، از جمله امیر وفایغمایی، دست به افشاگری علیه سیاستهای مخرب و خائنانه زوج رجوی زدهاند که بسیار آموزنده و مفید است و میتواند جوانان زیادی را از افتادن در دام این تشکل مافیایی و ضدایرانی برهاند. اما تهدید دیگر اینست که همین جوانان قربانی شده، که شناختی از ایران و ایرانی ندارند، در دل توفانهای سیاسی، گرفتار جریان فاسد و خائن دیگری شوند که بیتردید از جریان رجوی هم جنایتکارتر و کثیفتر هستند و حامیان آن، کشتار کودکان ایرانی را با شادی و پایکوبی پذیرا شدند و جشن گرفتند و به شیطان پرستان جزیره اپستین خوشآمد گفتند. همانها که هزاران کودک، بویژه دختربچگان خردسال را مورد تعرض و تجاوز قرار دادند و نوزادان را قربانی کردند و خوردند. به همین خاطر، مسئولیت ایرانیان در این زمینه بسیار سنگین است و نباید اجازه دهند، جوانان رهایی یافته از تشکل رجوی، به باتلاق متعفن دیگری سقوط کنند و از تمدن و فرهنگ هزاران ساله ایرانی دور بمانند و آویزان دشمنان شوند.
حامد صرافپور
