رضا رجب زاده: با افتخار در جمع خانواده های دردمند ترک زبان اردبیل قرار گرفتم
درحالیکه شدیدا بغض داشتم ودردرونم به رجوی نفرین میکردم روبه به مادرپیروسالمند گفتم” جانم مادر. مشکلت چیه؟ اوریزریزبا زبان ترکی میگفت وفرزندش ترجمه میکرد” مشکلم چیه! الهی خدا رجوی را لعنت کند. عصای دستم را گرفته است. نزدیک به 30 سال است که فرزندم امین عبدلی به دست رجوی اسیرشده وازما دورشده است. همه جا رفتم. با پسرم ودیگرعزیزانم به عراق هم رفتم ولی نتوانستم امینم را ببینم. آخرچهره سالخورده من رجوی را ناراحت نمیکند که دلش به حال من بسوزد وفرزند بیسواد مرا روانه خانه وکاشانه اش بکند!؟ خدایا حق من این نیست که اینقدراذیت شوم ولی ازتو میخواهم حق رجوی را که نیست ونابودی است کف دستش بگذار…..”
این مادر به چه می اندیشد!؟
اشک که ازچشمان مادرجاری شد دیگر تحملم طاق آمده بود و به ایشان گفتم” مادرجان. شکرخدا که زنده هستی وفرزندت میتواند دیگربارتورا درآغوش بکشد ولیکن مادر من عمرش را به شما داده وازاین بابت درد وغم وغصه سنگینی روی دلم احساس میکنم. الهی که مادرم مرا ببخشد. چونکه رجوی خائن باعث و بانی شد مادرم سالیان چشم انتظارمن باشد ومتاسفانه ازدوری من دق کند.”
نامه یک همسنگر دوران دفاع مقدس به رضا حسن زاده – گروگان فرقه رجوی
رضاجان ببین از اردوگاه اشرف تا کمپ لیبرتی بچه هائی که با تو بودند الان با شما نیستند اکثرا به آغوش خانواده هایشان بازگشته اند. حداقل این چند سال عمری که مانده است بیا تا در خاک کشور عزیزمان ودر روستای خوش آب و هوای خودمان یعنی فشتکه دور هم باشیم و از طبیعت زیبا و دریای نیلگون و جنگلهای زیبا و زمینهای کشاورزی و تازگی ازمنطقه آزاد گلشن لذت ببریم.
محمدرضا جان شکرخدا که دریک قدمی خانواده ات قرارگرفتی
آقایان علیرضا واحمدرضا وخانم آمنه محمودی ازخانواده محمدرضا محمودی عضواسیررجوی که هم اکنون به کشورآلبانی منتقل شده است سالهاست که درارتباط فعال با انجمن نجات گیلان تلاشهای بسیاری به منظوررهایی عزیزشان ازچنگال رجوی داشته اند طوریکه همواره پاسپورت آنان آماده جهت اعزام به عراق ودیداربا محمدرضا دردفترانجمن به نوبت می گذاشتند شاید که بتوانند روزی دراثرفعالیتهای انساندوستانه انجمن نجات برادرشان را درآغوش بفشارند..
آیا میدانی فرزندت نیما الان ۳۰ بهار را چشم انتظار پشت سر گذاشته؟
آنان چشم انتظارهم ماندند شاید که درسرفصل تبادل اسرا بتوانند عزیزشان را درآغوش بفشارند ولی سرنوشت طور دیگری رقم خورد وسمیع ناجوانمردانه دراثریک معامله کثیف رجوی وصدام به گروگان یک تشکیلات مافیایی قرارگرفت طوری که دیگرنتوانست حتی برای همسرونیمای خود نامه بنویسد وبدینسان بود که ازاسارتی به اسارتی دیگردرآمد وبه واسطه رجوی زندانی شد.
پیام خانواده چشم انتظار مهرورز به محسن مهرورز مقیم آلبانی
امروزمهندس علینقی (مهدی) مهرورز از برادران ایشان با مراجعه به دفترانجمن گیلان ضمن ابراز شادمانی وصف ناپذیرخواستار تسهیلاتی مبنی برمکالمه تلفنی و حتی دیدار حضوری با عزیز رهایی یافته از تشکیلات مافیایی رجوی درعراق و منتقل شده به آلبانی شده است و تاکید داشته که مادر سالمند 90 ساله اش در آرزوی ولو یک تماس تلفنی جگرگوشه اش لحظه شماری میکند.
اسماعیل جان زودی بیا که بی قرار تو هستیم
ازشما خواهش دارم اندک تامل کن و در اولین فرصت با یک” نه” قاطع به رجوی خودت را به نماینده کمیساریای عالی پناهندگان و مسولین عراقی محافظ کمپ لیبرتی معرفی کن و به هتل برو و الباقی راه را به همت وقوه الهی خودم برایت هموار میکنم که بزودی زود خود را دردنیای آزاد و کانون گرم و پرمهر خانواده ات ببینی.
نامه دردمندادنه یک مادر زحمتکش گیلک به نماینده سازمان ملل
شما که به عنوان نماینده حقوق بشر هستید آیا این حق ما نیست با گذشت این همه مدت آنها را ملاقات کنیم ویا زمینه ی آزادی آنها را فراهم نمائید به سران فرقه می گویم مگر ما بشر نیستیم، ما مگر خلق نیستیم، سازمانی که نابخردانه همیشه دم از مردم و خلق قهرمان ایران می زند واکثریت مردم را هوا دار خود معرفی می کند چه شده است حتی ملاقات با فرزند خود را به ما نمی دهد مگر این خانواده ها جز مردم وخلق قهرمان نیستند پس چه شد آن انسانیت و مردانگی آنها، مگر شما نماینده حقوق بشر نیستید.
شکرخدا که راه برای رهایی عزیزانمان ازچنگال رجوی هموارشده است
بدنبال انتشاراسامی اعضای انتقال یافته ازکمپ لیبرتی به کشورآلبانی واطلاع یافتن خانواده های چشم انتظارگیلک ازاین امرکه شادمانی عمیق آنان را برانگیخت ؛ انجمن نجات گیلان ضمن تبریک وتهنیت به اعضای انتقال یافته وهمچنین خانواده های مرتبط با انجمن آرزودارد درآینده ای نه چندان دوربا اضمحلال نهایی فرقه رجوی مابقی اسرای گرفتاردرفرقه بدنام رجوی به دنیای آزاد گام گذاشته….
صمد نظری سرشار از انرژی بود
هیچوقت چهره خندان ومهربان وبا روحیه ایشان درماموریت به عراق ازخاطرم نمیرود. اگراشتباه نکنم سال 1389 بود که خودم به اتفاق همسرم وهمچنین خانم زهرا رجبی که برادرش را دراسارت رجوی دارد قرارشد با اکیپ مازندران با مسولیت زنده یاد برای ملاقات با عزیزانمان به عراق برویم وچنین شد درآن مسافرت با حضورآقای نظری واقعا ما خانواده های گیلانی ومازندرانی قوت قلب می گرفتیم وهیچ احساس کمبود وحتی خستگی نمی کردیم.
آخرین دیدار با زنده یاد صمد نظری و ناگفته هایش
درادامه گپ دوستانه وصمیمانه مان اندک که شوخی کردیم وگفتیم وخندیدیم آقا صمد درهمان فضای شوخی ازمن پرسید راستی داستان تکراری چراغ خاموش رجوی چی بود!؟ زنده یاد وقتی دیدند من چندان اعتنایی به خزئبلات رجوی ندارم وبا تسمخردارم ازآن میگذرم خیلی جدی شدند وگفتند” واقعا اقای پوراحمد این مردک دیوانه نیست؟. خودم که فکرمیکنم ازفرط توهم مالیاخولیا هم گرفته. امام حسین کمرش را بزند.
آقای علی آلفته: اگرتو بیایی من جان تازه میگیرم
وقتی فرزندم دید دیگراشک مجالم نمیدهد که بیشترازاین با وی صحبت کنم خودش هم به گریه افتاد وبه آرامی گفت” چرا. من دلم به حال شما و زادگاهم تنگ شده است وشما را دوست دارم ولی……. درهمین اثنا بود که دیدم تماس هادی قطع شده است واین اولین وآخرین تماس وی با من بوده است”.